پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر

شبکه‌ای برای شناخت شدیدترین‌‌دشمن

یادداشت| شهادت امام علی(ع) در کتب یهود

اى برادر یهود قریش همیشه براى کشتن پیغمبر رأی‌ها می‌دادند و حیله‌‏ها به‌کار می‌بردند تا آن‌که در یوم‌الدار در آخرین جلسه‌‏اى که در دارالندوه نمودند و ابلیس ملعون که در قیافه مردى یک‌چشم از ثقیف (مغیره بن شعبه) در آن مجلس شرکت کرده بود پشت و روى کار را بدقت ملاحظه می‌کردند تا آنکه به اتفاق آراء تصمیم گرفتند که از هر تیر از قریش یک نفر نماینده دعوت شود و همگى با شمشیرهاى کشیده به یک‌بار بر پیغمبر حمله کنند و خونش را بریزند و چون چنین کنند قریش به حمایت نمایندگان خود قاتلین را تسلیم اولیاء مقتول کنند و در نتیجه خون پیغمبر پای‌مال شود.

 

پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر، گزارش مفصلی در کتب تاریخی آمده است که راس‌الجالوت پس از پرسش و پاسخ‌هایی که میان او و امیرمومنان(ع) مطرح شده اسلام اختیار می‌کند. در این گزارش علاوه ‌بر مسأله توحید به نکات مهم دیگری هم اشاره شده که به جهت دارابودن مطالب بسیار ناب و زیبا آن‌را به‌طور کامل در ذیل نقل می‌کنیم:

 

اسلام آوردن راس‌الجالوت

امام باقر (ع) فرمود: چون امیرالمؤمنین(ع) از جنگ نهروان بازگشت در مسجد کوفه نشسته بود که رئیس یهودیان به‌حضورش آمد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین خبرهایى را می‌خواهم از شما بپرسم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر کسى نتواند پاسخ آن‌ها را بدهد حال چنان‌چه اجازه می‌فرمائید بپرسم وگرنه صرف‌نظر نمایم. فرمود: برادر یهودى هر چه می‌خواهى بپرس عرض کرد: ما در کتاب خود چنین یافته‏‌ایم که خداى عزوجل چون پیغمبرى برانگیزد به او وحى می‌فرماید که از میان افراد خاندان خود کسى را که بتواند پس از وى کار امت را به‌دست گیرد اختیار کند و از امت خود عهد و پیمان بگیرد که پس از او بر سر پیمان باشند و طبق عهدى که بسته‌‏اند رفتار کنند و خداى عزوجل جانشینان پیغمبر را در زمان حیات پیغمبران آزمایش می‌فرماید و پس از وفات پیغمبران نیز آزمایش می‌فرماید مرا آگاه بفرما که آزمایش جانشینان پیغمبران چند بار است و پس از وفاتشان چند بار و اگر جانشینان پیغمبران در آزمایش مورد رضایت خداوند شدند سرانجام کارشان به کجا خواهد کشید؟ امیرالمومنین(ع): به‌حق خدایى که یکتا است و دریا را براى بنى‌اسرائیل شکافت و تورات و انجیل را بر موسى و عیسى فرو فرستاد اگر جواب سؤال تو را درست گفتم اعتراف خواهى کرد که درست می‌گویم؟ راس‌الجالوت: آرى. امیرالمومنین (ع) : خداى عزوجل جانشینان پیغمبران را تا پیغمبران زنده‌‏اند در هفت مقام آزمایش می‌فرماید تا فرمان‌بردارى آنان را بیازماید و چون اطاعت‌شان و نتیجه آزمایش‌‏شان رضایت‌بخش شد به پیغمبران دستور می‌دهد که تا زنده‌‏اند آنان را دوست خود گیرند و پس از مرگ هم جانشین خود قرار دهند و همه امت‌هایى را که اطاعت پیغمبر را لازم می‌شمرند بر اطاعت جانشینان الزام کنند. سپس جانشینان را پس از آنکه پیغمبران بدرود حیات گفتند در هفت مقام آزمایش می‌فرماید تا پایه شکیبایى آنان را بیازماید و چون آزمایش رضایت‌بخش شد سرانجام آنان را سعادت و نیک‌بختى قرار دهد تا با کمال خوش‌بختى به پیغمبران ملحقشان سازد. رئیس یهودیان گفت: اى امیرمؤمنان درست فرمودى اکنون بفرما تا بدانم خداوند تو را در زمان حیات پیغمبر چند بار آزمایش فرمود و پس از وفات آن حضرت چند بار و سرانجام کار تو چه خواهد شد؟ على(ع) دست یهودى را گرفته و فرمود: برخیز با هم برویم تا تو را از این موضوع آگاه کنم‏؛ جمعى از یاران على نیز برخاستند و عرض کردند یا امیرالمؤمنین ما را نیز در این افتخار با یهودى شریک فرمایید. فرمود: می‌ترسم که دل‌هاى شما تاب تحمل آن را نداشته باشد. عرض کردند: براى چه یا امیرالمؤمنین؟ فرمود: به‌خاطر کارهایى که از بیش‌تر شماها سر زده است. مالک اشتر برخاست و عرض کرد یا امیرالمؤمنین ما را نیز آگاه بفرمائید که به‌خدا قسم ما به‌طور محقق می‌دانیم که در روى زمین به‌جز تو وصى پیغمبرى وجود ندارد و ما را مسلم است که خداوند پس از پیغمبر پیغمبرى دیگر نخواهد فرستاد و گردن‌‍‌هاى ما براى فرمان تو و فرمان پیغمبر ما محمد به یک ریسمان اطاعت بسته شده است.

 
هفت امتحان الهی برای امیرالمؤمنین

على (ع) نشست و رو به یهودى کرده و فرمود: اى برادر یهود همانا خداى عزوجل در زمان حیات پیغمبر مرا در هفت مورد آزمایش فرمود: نه از باب خودستایى می‌گویم بلکه نعمتى از خداوند بود که در همه این موارد مرا فرمان‌بردار یافت، عرض کرد در کدام و کدام مورد یا امیرالمؤمنین؟

 

نخستین مورد

فرمود: اما نخستین مورد آن بود که خداوند عزوجل پیغمبر ما را به مقام وحى آشنا فرمود و بار رسالت بر دوش او نهاد و من در آن وقت کم‌سن‌ترین افراد خانواده‏‌ام بودم که در خانه پیغمبر به خدمتش می‌‏پرداختم و کارهاى آن حضرت را انجام می‌دادم پیغمبر کوچک و بزرگ خاندان عبدالمطلب را خواست که به یگانگى خداوند و رسالت پیغمبر گواهى دهند همه از این گواهى خوددارى نموده و پیشنهادش را انکار کردند و از او کناره گرفتند و او را رها نموده و ترکش نمودند و از وى دورى جستند. دیگر مردم نیز از آن حضرت دورى نموده و بر مخالفتش برخاستند که پیشنهاد حضرتش را چون تاب نمی‌‏آوردند و عقل‌های‌شان درک نمی‌کرد بزرگ شمردند تنها من بودم که دعوت رسول خدا را شتابانه اطاعت کردم و بدون این‌که شک و تردیدى به‌دل راه دهم یقین بر حق بودنش داشتم سه سال به همین منوال بودیم و در روى زمین مخلوقى نبود که نماز بگذارد و احکام الهى را که به رسول خدا رسیده بود بپذیرد به جز من و دختر خویلد که خدایش‌ ‏رحمت کند و حتماً مشمول رحمت الهى است سپس رو به یاران فرموده پرسید مگر چنین نبود؟ همه عرض کردند یا امیرالمؤمنین چنین بود.

 

مورد دوم

اما مورد دوم: اى برادر یهود قریش همیشه براى کشتن پیغمبر رأی‌ها می‌دادند و حیله‌‏ها به‌کار می‌بردند تا آن‌که در یوم‌الدار در آخرین جلسه‌‏اى که در دارالندوه نمودند و ابلیس ملعون که در قیافه مردى یک‌چشم از ثقیف (مغیره بن شعبه) در آن مجلس شرکت کرده بود پشت و روى کار را بدقت ملاحظه می‌کردند تا آنکه به اتفاق آراء تصمیم گرفتند که از هر تیر از قریش یک نفر نماینده دعوت شود و همگى با شمشیرهاى کشیده به یک‌بار بر پیغمبر حمله کنند و خونش را بریزند و چون چنین کنند قریش به حمایت نمایندگان خود قاتلین را تسلیم اولیاء مقتول کنند و در نتیجه خون پیغمبر پای‌مال شود. چون این تصمیم را گرفتند جبرئیل فرود آمد و پیغمبر را از جریان آگاه کرد و شبى را که بنابر اجتماع بود و ساعتى را که تصمیم داشتند بر بستر خواب پیغمبر حمله کنند خبر داد و دستور داد که در ساعت معینى بیرون شود و در غار پنهان گردد رسول خدا مرا در جریان گذاشت و دستور فرمود که من در بستر او بخوابم و با این فداکارى جان او را نگه‌دارى کنم من شتاب‌زده از فرمانش اطاعت نمودم و شاد و خرسند بودم که به‌جاى پیغمبر کشته شوم پیغمبر به راه خویش رفت و من در بستر او خوابیدم مردان قریش در حالى که پیش خود یقین داشتند که پیغمبر کشته خواهد شد روى به من آوردند همین که به خانه من رسیدند با شمشیرم در برابر آنان مقاومت نمودم و آنان را از خود دور ساختم چنان‌چه خدا و مردم می‌دانند. سپس روى به یاران کرده و فرمود: مگر نه چنین است؟ عرض کردند چرا یا امیرالمؤمنین.

 

سومین مورد

و اما سومین مورد: اى برادر یهود آن بود که دو فرزند ربیعه و پسر عتبه که پهلوان قریش بودند در روز جنگ بدر براى خود مبارز طلبیدند و هیچ‌کس از قریش به میدان مبارزه آنان قدم نگذاشت رسول خدا(ص) مرا و دو رفیقم(حمزه و عبیده) را به جنگ آنان روانه کرد این مأموریت را هنگامى به من ارجاع فرمود که من از همه رفقایم در سن کوچک‌تر و در جنگ کم‌ تجربه‌‏تر بودم خداى عزوجل به‌دست من ولید و شیبه را بکشت غیر از افسران قریش که آن روز نتیجه کار من از همه رفقایم بیش‌تر بود و پسر عمویم(عبیده بن حرث) در همان‌روز کشته شد خدایش رحمت کند. سپس رو به اصحاب خود کرده و فرمود: آیا این طور نبود؟ همه گفتند: چرا؟ یا امیر المؤمنین.

 

چهارمین مورد

و اما چهارمین مورد: اى برادر یهود آن بود که مردم مکه تا آخرین نفر بر ما هجوم آورده و همگى قبایل عرب و قریش را که بفرمان‏شان بود بر ما شورانیدند تا خون مشرکین قریش را که در روز بدر کشته شده بودند از ما بازستانند. جبرئیل بر پیغمبر فرود آمد و از جریان آگاهش نمود، پیغمبر با افراد نظامى خود دره احد را سنگر ساخت. مشرکین پیش آمدند و یک‌باره بر ما تاختند. افرادى از مسلمانان کشته شد و آنان که زنده ماندند با شکست مواجه شدند، تنها من با رسول خدا(ص) ماندم و مهاجر و انصار همه به خانه‌‏هاى خود در مدینه بازگشتند و هرکس می‌گفت پیغمبر و یارانش همگى کشته شدند. سپس خداى عزوجل جلوى پیشرفت مشرکین را گرفت و من که در پیشاپیش رسول خدا بودم هفتاد و چند زخم برداشتم که از جمله این‌هاست. در این موقع امیرالمؤمنین(ع) رداى خود را بیفکند و دست بر جاى زخم‌ها کشیده و آن‌ها را نشان داد و فرمود آن روز خدمتى از من سر زد که ان‌شاءاللّه پاداش خدمتم بر خدا است سپس روى به‌ اصحاب کرده و فرمود: چنین نبود؟ عرض کردند: چرا یا امیرالمؤمنین.

 

مورد پنجم

و اما مورد پنجم: اى برادر یهود آن بود که قریش و عرب گرد هم آمده و با یک‌دیگر قرارداد و پیمان بستند که باز نگردند تا آن‌که رسول خدا را با همه افراد خاندان عبدالمطلب که در خدمتش بودند بکشند. سپس با شدت و ساز و برگ جنگ خود آمدند تا در مدینه نزدیک ما بار گرفتند و پیش خود اطمینان داشتند که به هدف خویش خواهند رسید. جبرئیل فرود آمد و حضرتش را از جریان آگاه گردانید حضرت برگرد خود و مهاجر و انصار که در خدمتش بودند خندقى زد؛ قریش پیش آمده و گرداگرد خندق را اردو ساخته و ما را محاصره نمودند او خود را نیرومند و ما را ناتوان می‌دید رعدآسا می‌غرید و برق‌آسا می‌درخشید.

 
مبارزه با عمرو بن عبدود

رسول خدا (ص) آنان را بسوى خدا می‌‏خواند و به خویشاوندى و رحم سوگندشان می‌داد و آنان از تسلیم ‌شدن خوددارى می‌‏نمودند و بیش از پیش سرکشى می‌نمودند قهرمان عرب و قریش آن روز عمرو بن عبدود بود که مانند شتر مست فریاد می‌کشید و مبارز می‌‏طلبید و رجز می‌خواند یک‌بار با نیزه خود اعلام خطر می‌کرد و بار دیگر با شمشیرش هیچکس را نه جرأتى بود که به مبارزه‌‏اش اقدام کند یا در وى طمعى ببندد و نه غیرتى که او را برانگیزد و نه بینشى که دل را قوى دارد رسول خدا مرا براى مبارزه‏‌اش از جا بلند کرد و با دست مبارک خود عمامه بر سرم بست. (این هنگام امیرالمؤمنین(ع) دست به ذوالفقار گرفته و فرمود) همین شمشیر را که تعلق به آن حضرت داشت به من عطا فرمود. من براى نبرد با عمرو بیرون شدم در حالى که زنان مدینه را از نبرد با عمرو بر من دل می‌‏سوخت و اشک می‌ریختند. خداى عزوجل او را به‌ دست من کشت با این‌که عرب را عقیده این بود که هیچ پهلوانى با عمرو برابرى نتواند کرد در این وقت على(ع) با دست به‌فرق سر اشاره نموده و فرمود این ضربت را عمرو بر سر من زد، خداوند در اثر این مبارزه و پیروزى من قریش و عرب را شکست داد. سپس روى به یاران کرده و فرمود، چنین نبود؟ گفتند: چرا، چنین بود یا امیرالمؤمنین.

 

مورد ششم

و اما در مورد ششم: اى برادر یهود ما در رکاب رسول خدا به خیبر بر مردانى از یهود و پهلوانانى که از قریش و دیگران آن‌جا بودند تاختیم. افراد دشمن از سواره نظام و پیاده که همه با ساز و برگ کامل مجهز بودند مانند کوه‌هاى محکم در برابر ما ایستادند. دشمن با افراد زیادى که داشت در محکم‌ترین جایگاه‌ها سنگر گرفته بود هر یک از آنان فریاد می‌زد و مبارز می‌‏خواست و بر جنگ پیش‌دستى می‌کرد. هیچ‌کس از همراهان من به نبرد آنان نرفت مگر این‌که او را کشتند تا آن‌که چشم‌ها چون کاسه خون شده و فریاد جنگ برخاست و هر کس به فکر جان خود بود. همراهان من به یک‌دیگر متوجه شده و همه به یک زبان روى به من کرده و می‌گفتند اى ابا الحسن، اى ابا الحسن برخیز تا آن‌که رسول خدا مرا فرمان داد که برخیزم و بر سنگر دشمن حمله کنم. پس از صدور فرمان حمله هرکس‏ با من روبه‌رو شد او را کشتم و هر پهلوانى بر من حمله کرد خردش کردم سپس هم‌چون شیرى که شکار خود را بدرد آنان را از هم شکافتم و با فشار حمله مجبورشان کردم تا از داخل شهر عقب‏‌نشینى کنند پس در قلعه آنان را با دست خود از جاى برکندم و یکّه و تنها به میان قلعه رفتم. هر مردى که بیرون می‌‏آمد او را می‌‏کشتم و هر زنى را که می‌دیدم اسیرش می‌کردم تا آن‌که به تنهایى فاتح و پیروز شدم و جز خداوند کسى به من کمک نکرد. سپس رو به‌ اصحاب کرده و فرمود: مگر چنین نبود؟ عرض کردند: چرا، یا امیرالمؤمنین.

 

مورد هفتم

و اما مورد هفتم: اى برادر یهود هنگامى که رسول خدا متوجه فتح مکه شد خواست که جاى عذرى براى آنان باقى نگذارد و براى آخرین بار آنان را به خداى عزوجل دعوت فرماید هم‌چنان که از روز نخست دعوت می‌فرمود نامه‌‏اى براى آنان نوشت و در نامه آنان را از مخالفت تهدید نموده و از عذاب الهى ترسانید وعده گذشت به آنان داد و به آمرزش خداوند امیدوارشان کرد و در پایان سوره برائت را براى آنان نوشت تا کسى براى آنان بخواند سپس بردن نامه را به همه اصحاب پیشنهاد کرد همگى سرسنگین بودند رسول خدا چون چنین دید مردى را فراخواند و نامه را به‌ وسیله او فرستاد. جبرئیل به خدمتش رسید و عرض کرد یا محمد جز خودت یا کسى که از خاندان تو باشد این مأموریت را انجام نتواند داد. رسول خدا مرا از این وحى آگاه فرمود و مرا با نامه و پیام به‌سوى مردم مکه روانه ساخت. من به مکه رسیدم. مردم مکه را شما خوب می‌شناسید. یک نفر از آنان نبود مگر این‌که اگر می‌توانست هر پاره از گوشت‏ مرا بالاى کوهى بگذارد می‌کرد گرچه این کار به قیمت از دست رفتن جان و خاندان و اولاد و مالش باشد. من پیام رسول خدا را بر آنان رسانیدم و نامه‏‌اش را بر آنان خواندم. همگى با تهدید و وعده‏‌هاى سخت به من جواب دادند و خشم و کینه بر من ابراز می‌کردند و دیدید که من چه کردم. سپس روى به اصحاب کرده و فرمود: چنین نبود؟ همه گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین. پس فرمود‌ اى برادر یهود این‌‎ها مواردى بود که پروردگار من در آن‌ها مرا با پیغمبر خود آزمایش فرمود و در همه آن موارد با منتی که بر من دارد فرمان‌بردارم یافت و افتخاراتى که در این مواقع مرا نصیب گردید هیچ‌کس را نصیب نشد. اگر می‌خواستم آن افتخارات را بازگو کنم می‌کردم، ولى خداى عزوجل از خودستایى نهى فرموده است. همه گفتند: به‌ خدا قسم راست فرمودید زیرا خداوند عزوجل فضیلت خویش با پیغمبر ما را به تو عطا فرموده است و با برادرى آن حضرت سعادت‌مندت فرمود هم‌چون هارون به برادرى موسى و در این موقعیت‌‏ها که تو قرار داشتى و هراس‏هایى که به جان خویش خریدى، خداوند تو را برترى داد و بیش از آن‌که خود بفرمایى خداوند درباره تو فرموده است که هیچ‌کس از مسلمانان چنین فضیلتى را ندارند آنان که تو را با پیغمبر ما و پس از وفات آن حضرت دیده‏‌اند همگى درباره تو بر این عقیده‌‏اند. اکنون بفرما بدانیم آزمایش‏هایى را که خداوند عزوجل پس از رحلت پیغمبر ما از تو کرد و تو تحمل نموده و شکیبا بودى و اگر بخواهیم ما خود توانیم شرحش دهیم که می‌دانیم و شاهد جریان بودیم ولى دوست داریم که همین را نیز از زبان خود شما بشنویم همان‌طور که آزمایش‏‌هاى دوران حیات رسول خدا را شنیدیم و فرمان‌بردارى شما را دانستیم. فرمود: اى برادر یهود خداى عزوجل پس از رحمت پیغمبرش در هفت مورد مرا آزمایش نمود و بدون آن‌که خودستایى نموده باشم از منت و نعمتى که بر من روا داشت مرا شکیبا یافت. اما مورد اول: اى برادر یهود من از عموم مسلمانان با هیچ‌کس به‌طور خصوصى نه انسى داشتم و نه مورد اعتمادم بود و نه مستقیماً هم‌رازم بود و نه نزدیکش می‌رفتم جز رسول خدا که از کودکى مرا در دامن خود پروراند و در دورانى که بزرگ شدم مرا منزل و مأوا داد و مصارف مرا متحمل گردید و از یتیمى نجاتم بخشید. با وجود حضرتش من از این‌که پی‌‏کارى گیرم و یا کسى نمایم بی‌‏نیاز بودم هزینه زندگى خودم و اولادم بر عهده آن حضرت بود. این‌ها به جهاتی بود که من از جهت دنیا از آن حضرت بهر‏ه‌مند شدم. علاوه‌ بر استفاده‏‌هاى معنوى که در جوار حضرتش مخصوص خودم بود و درجاتى نصیبم شد که به مقامات بلندى در درگاه خداوندى نائل آمدم. چون رسول خدا وفات کرد آن‌چنان غم و اندوه بر دل من فروریخت که اگر کوه‌ها آن بار غم را بر دوش می‌گذاشتند گمان ندارم که می‌توانستند کشید. خانواده من که در این مصیبت سخت بی‌تابى می‌کردند و طاقت از دست داده بودند و خوددارى نمی‌توانستند و تاب کشیدن این‌ بار گران را نداشتند دامن صبر از دست‏شان رفته، و دیگران که از خانواده عبد المطلب نبودند یا مصیبت‏‌زدگان را تسلیت می‌دادند و امر به‌صبر می‌نمودند و یا با هم‌ناله بودن و بی‌‏تابى کردن خاندان مصیبت‌زده را یارى می‌کردند. تنها من بودم که در برابر فاجعه فوت پیغمبر عنان صبر از دست ندادم و راه خویش در پیش گرفته به مأموریتی که داشتم پرداختم جنازه حضرتش را برداشتم و غسل دادم و حنوط کردم و کفن نموده‏ و نماز بر آن خواندم و پیکرش را به خاک سپردم و به جمع نمودن قرآن و دستورات الهى نسبت به خلق سرگرم بودم نه ریزش اشک مرا از انجام این وظیفه بازداشت و نه ناله جان‌سوز و نه سوزش دل و نه بزرگى مصیبت تا آن‌که حقى را که از خداى عزوجل و رسولش بر خود لازم می‌دیدم ادا کردم و مأموریتم را انجام دادم و با بردبارى و دوراندیشى کامل متحمل وظیفه خود شدم.

 

ادامه دارد

 

منبع: الخصال، ترجمه فهرى، ج‏۲، ص ۴۱۲ تا ۴۳۹٫

 

لینک کوتاه: http://khbn.ir/iviGXfL

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر

پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر

شبکه‌ای برای شناخت شدیدترین‌‌دشمن

امام خامنه ای (حفظه الله تعالی):

امروز دشمن اصلی ما در دنیا، صهیونیست و استکبار است. پلیدتر از آمریکا، دولت صهیونیست، در فلسطین اشغالی است. چرا؟ چون بالاخره دولت آمریکا، یک دولت و متّکی به یک ملت است. در صورتی که اساساً دولت غاصب صهیونیستی، متّکی بر یک ملت نیست! ملت ساکن آن مناطق، ملتی است که امروز آواره است! اسراییل، از اوّل با ظلم و آدمکشی، با دروغ و فریب به وجود آمده است. مردم فلسطین، در خارج از فلسطین، با حال کوخ نشینی و اردوگاه نشینی زندگی می‌کنند. خانه‌های آنها و وطن آنها در اختیار کسانی است که از اروپا، از استرالیا، از آمریکا، از آسیا و از آفریقا به آن جا رفته‌اند و یک ملت جعلی و دروغین به وجود آورده‌اند و در آن جا به نام یک ملت، زندگی میکنند و دولتی هم دارند! اساساً چنین ملتی، وجود و هویّتی ندارد.