مسلمانان صدر اسلام و اندیشه هاى اسرائیلى




امامان شیعه در برابر هر گونه اندیشه انحرافى، که به نام اسلام در جامعه القا مى شد، مى ایستادند و اندیشه صحیح را بیان مى کردند. آن ها چون مى دانستند احادیث دروغ و نادرست فراوانى به پیامبر و خود امامان نسبت داده شده و مى شود، دو راه کار براى تشخیصِ صحیح از سقیم ارائه کردند: الف. معرفى راویان کذّاب به مردم و طرد آن ها از خودشان. ب. ارائه قاعده و معیارى در سازگارى یا ناسازگارى با قرآن کریم.



به گزارش سرویس تاریخ پایگاه صهیون پژوهی خیبر، بى اعتنایى عربِ پیش از اسلام به خواندن و نوشتن، نخستین عامل وابستگى فکرى آنان به اهل کتاب بود که به تدریج باعث سلطه فرهنگى یهود و نصارا بر آن ها شد. اهتمام اهل کتاب به قصص و داستان سرایى و حرص مسلمانان در شنیدن افسانه هاى ساخته یهود و ساده لوحى برخى راویان حدیث نسبت به نو مسلمانان اهل کتاب نیز مزید بر علّت شد و زمینه هاى وابستگى فکرى بیشتر و نفوذ اندیشه هاى اسرائیلى در میان مسلمانان را فراهم ساخت. با تلاش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در استقلال فکرى عرب هاى مسلمان و نهى آن حضرت از مراجعه به اهل کتاب، برخى مسلمانان نسبت به آن ها علاقه نشان دادند و خلفاى نخستین نیز میدان را براى نومسلمانان اهل کتاب باز گذاشتند. امویان هم براى مشروعیت بخشیدن به قدرت خویش، از اندیشه هاى اسرائیلى بیشترین بهره را بردند. امامان شیعه(علیهم السلام) با طرح اندیشه هاى خالص اسلامى و ارائه معیارهاى صحیح براى تمیز روایات صحیح از سقیم، با مبلّغانِ افکار اسرائیلى به مبارزه برخاستند. نوشتار حاضر به منظور ارائه شناخت از زمینه هاى نفوذ اندیشه هاى اسرائیلى در میان مسلمانانِ سده نخست اسلامى و پیامدهاى آن و نیز واکنش امامان شیعه و برخى صحابه و تابعین در برابر آن اندیشه ها، به بررسى این مسئله پرداخته است.[۱]

الف ) مفهوم شناسى اسرائیلیات

اسرائیلیات جمع اسرائیلیه، برگرفته از اسرائیل، نام حضرت یعقوب(علیه السلام)، به معناى بنده خداست. بنى اسرائیل هم فرزندان یعقوب به شمار مى روند.۲ اما در اصطلاح به داستان ها یا حوادثى که از منابع اسرائیلى روایت مى شوند، اسرائیلیات گویند.۳ برخى محققان در تعریف اصطلاحى اسرائیلیات نوشته اند:

لفظ اسرائیلیات گرچه در ظاهر به قصصى دلالت مى کند که در مصادر یهودى روایت مى شوند، اما علماى تفسیر و حدیث در معانى اى فراتر از قصص یهودى به کار مى برند. از این رو، در اصطلاح آن ها اسرائیلیات بر آن دسته از اساطیر کهن که به تفسیر و حدیث راه یافته و منشأ روایت آن ها به منبعى از منابع یهودى یا مسیحى یا غیر این دو مى رسد، دلالت مى کند. اما این که لفظ اسرائیلیات بر آن ها اطلاق شده است ـ نه مسیحیات ـ از این باب است که رنگ یهودى آن ها غلبه دارد و بنابر آن چه در قرآن کریم آمده است،۴ یهودیان از سخت ترین دشمنان اسلام اند.۵

در تعریف دیگرى آمده است:

اسرائیلیات، اصطلاحى است که اندیشمندان مسلمان آن را به مجموعه اخبار و قصّه هاى یهودى و نصرانى اطلاق مى کنند که بعد از ورود جمعى از یهودیان و مسیحیان به دین اسلام یا تظاهر آن ها به مسلمانى، وارد جامعه اسلامى شده است.۶

تعریف فان فلوتن از اسرائیلیات

دانشمندان مسلمان، واژه اسرائیلیات را بر تمام باورهاى غیر اسلامى، به خصوص آن دسته از عقاید، افسانه ها، خرافات و اسطوره هایى که یهود و نصارا از قرن اوّل هجرى در دین اسلام وارد کرده اند، اطلاق مى کنند.۷

وى در ادامه مى نویسد:

بسیارى از این خرافات، منشأ یهودى یا مسیحى دارند، امّا در قرن نخست هجرى رنگ عربى (اسلامى) به خود گرفتند. بیشتر این ها از طریق مسیحیان یا یهودیانِ تازه مسلمان وارد اسلام شد. شهرت افرادى، همچون وهب بن منبه، تمیم دارى، کعب الاحبار و ماندگار شدن نام آن ها در تاریخ، در نتیجه همین پیش گویى ها و غیب گویى هاى آن هاست.۸

برخى ها در تعریف اسرائیلیات از این حدّ فراتر رفته و آن ها را شامل تمام داستان هاى خرافى و اساطیرى دانسته اند که وارد منابع اسلامى شده اند، گرچه منشأ یهودى یا مسیحى نداشته باشند.۹ بنابراین، مى توان گفت اسرائیلیات مفهوم فراگیرى است که شامل تمام داستان هاى خرافى و روایات ساختگى مى شود که به وسیله یهودیان و پیروان ادیان دیگر – گرچه به حسب ظاهر مسلمان شده باشند – به منابع اسلامى راه یافته اند.

مجموع اسرائیلیات از دو منبع سرچشمه گرفته اند: یکى کتاب هاى تحریف شده یهود و نصارا، و دیگرى خیال پردازى و افسانه سرایى مسلمان نماهاى اهل کتاب.۱۰

ب ) کاربرد واژه اسرائیلیات در منابع کهن

اکنون این سؤال مطرح است که این اصطلاح از چه زمانى در منابع اسلامى به کار رفته است؟ طبق جستوجوى نگارنده در منابع شیعه و اهل سنت، این اصطلاح از قرن هشتم هجرى به بعد در آثار اندیشمندان مسلمان مشاهده مى شود. در منابع شیعى، شهید ثانى(رحمه الله) این کلمه را در نقل داستانى در باره عابدى به کار برده است.۱۱ علامه مجلسى در بحار الانوار و محدّث نورى در مستدرک الوسائل در نقل همین داستان از مسکن الفؤاد شهید ثانى، واژه اسرائیلیات را به کار برده اند.۱۲ در منابع اهل سنت نیز ابن خلدون در تاریخش۱۳، ابن حجر در فتح البارى۱۴، ابن کثیر در البدایة و النهایة۱۵ و نیز در تفسیر القرآن الکریم۱۶، ذهبى در دو کتاب میزان الاعتدال۱۷ و سیر اعلام النبلاء۱۸ و مزّى در تهذیب الکمال۱۹، واژه اسرائیلیات را به کار برده اند.

ج ) زمینه هاى نفوذ اندیشه هاى اسرائیلى در فرهنگ اسلامى

۱ ـ عرب و خواندن و نوشتن

خواندن و نوشتن از نشانه هاى فرهنگ و تمدن هر ملتى به شمار مى رود. با بررسى این پدیده در میان عرب، مى توان به استقلال یا وابستگى فکرى آنان به دیگر ملّت ها آگاه شد. گویاترین سند درباره بى اعتنایى عرب به خواندن و نوشتن، قرآن کریم است که در چندین آیه از قوم رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با وصف امّى یاد کرده است.۲۰ با توجه به همین آیات است که جاحظ هم آن ها را که توانایى نوشتن نداشتند، امّى خوانده است.۲۱ از سوى دیگر در سخنان امام على(علیه السلام)آمده است که در حالى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) به رسالت مبعوث شد که احدى از عرب توان خواندن نداشت.۲۲ به نوشته برخى مورخان، رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نامه اى به قبیله بکر بن وائل نوشت، امّا در میان آن ها کسى که توان خواندن آن را داشته باشد، نبود!۲۳ به گفته بلاذرى هنگام ظهور اسلام در مکه و مدینه، تنها هفده تن توان نگاشتن داشتند. او به چگونگى آموزش خط در میان عرب و اندک بودن کتابت در میان اوس و خزرج اشاره کرده و مى نویسد: تنها برخى از یهودیان توان نگارش داشتند، که به کودکان آموزش مى دادند.۲۴ او روند گسترش بسیار محدود کتابت در جزیره العرب را گزارش کرده،۲۵ که با گزارش ابن قتیبه نیز سازگار است.۲۶ ثبت و ضبط نام کاتبان و نویسندگان عرب توسط برخى مورخان، خود نشان گر اندک بودن شمار کسانى است که توان خواندن و نوشتن داشته اند. شایان توجه است که نه تنها نگارش در میان عرب جایگاهى نداشت، بلکه بنابر گفته ابن قتیبه، کتابت در میان عرب عیب به شمار مى آمد.۲۷

۲ ـ وابستگى فکرى عرب به یهود و نصارا

بى اعتنایى عرب به خواندن و نوشتن و حتى عیب پنداشتن آن، پیامدى همچون وابستگى فکرى و فرهنگى به یهود و نصارا را به دنبال داشت. اهل کتاب در نظر عرب ها به عنوان دانشمندان صاحب نظر جلوه کرده و همین امر موجب خود باختگى عرب در برابر آن ها بود. این وابستگى فکرى به حدّى بود که به رغم تمام تلاش رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در استقلال فکرى و فرهنگى مسلمانان، این وابستگى دوباره پس از رحلت آن حضرت، نمایان شد.ابن خلدون در این باره مى نویسد:

کتب و منقولات صحابه و تابعان، که متقدمان آن ها را فراهم آورده اند مشتمل بر غثّ و سمین و پذیرفتنى و مردود است و سبب آن این است که قوم عرب، اهل کتاب و دانش نبودند، بلکه خوى بادیه نشینى و بى سوادى بر آنان چیره شده بود و هر گاه آهنگ فراگرفتن مسائلى مى کردند… از کسانى مى پرسیدند که پیش از آنان اهل کتاب بوده اند و آن ها اهل تورات (یهودیان) و کسانى از مسیحیان بودند که از کیش آن ها پیروى مى کردند و پیروان تورات که در آن روزگار در میان عرب مى زیستند مانند خود ایشان بادیه نشین بودند و از این گونه مسائل به جز آن چه عامه اهل کتاب مى دانستند باخبر نبودند و بیشتر پیروان تورات را حمیریانى تشکیل مى دادند که به دین یهودى گرویده بودند و چون اسلام آوردند بر همان معلوماتى که داشتند… باقى ماندند… . این گروه عبارت بودند از کعب الاحبار، وهب بن منبه، عبد الله بن سلّام و مانند ایشان.۲۸

عرب جاهلى براى علماى یهود و نصارا و فرهنگ آن ها احترام ویژه اى قائل بود و در بسیارى از مسائل تاریخى و اخبار آینده و امور معنوى به آن ها مراجعه مى کرد. عرب ها در برابر فرهنگ یهود احساس شکست مى کردند، چون آن ها از کتاب آسمانى و پیامبران و دانشمندان برخوردار بودند، اما عرب ها امّى و بت پرست به شمار مى آمدند.۲۹ فضاى عمومى نزد زنان و مردان قریش و اوس و خزرج در جاهلیت این بود که فرهنگ یهود را محترم مى داشتند. نصّى از ابن عباس وجود دارد مبنى بر این که میان اوس و خزرج، فضاى تقلید از فرهنگ یهودى وجود داشت و رسوبات آن پس از اسلام در اذهان آنان نیز باقى ماند.۳۰ عرب ها از علوم و معارف تهى بودند و در بیشتر دانش ها، به ویژه آن چه به پیامبران و تاریخ آن ها و تاریخ ملّت هاى گذشته مربوط بود، به اهل کتاب تکیه داشتند و آن ها را مهم ترین منبع دانش مى دانستند.۳۱

ارتباط فرهنگى برخى صحابه با یهودیان و مسیحیانِ تازه مسلمان، مانند وهب بن منبه، کعب الاحبار و عبد الله بن سلام و ارتباط تابعان با افرادى، همچون ابن جریح باعث شد که آنان اطلاعات خویش را که از انجیل و تورات و شروح و حواشى آن ها فرا گرفته بودند، در میان مسلمانان منتشر نمایند و مسلمانان هم در کنار تفسیر آیات قرآن از آن ها بهره ببرند.۳۲ طبق شواهد موجود در سیره ابن هشام و طبقات ابن سعد، یهودیان، دین خود را آموزش مى دادند و تورات و تلمود و زبور را به زبان عبرى مى خواندند.۳۳ ابن اسحاق از یهودیان و مسیحیان مطالبى مى آموخت و از آن ها در آثار خود با عنوان اهل العلم الاُوَل یاد مى کرد.۳۴ نویسندگان مسلمان سده هاى نخستین، در نقل داستان هاى پیامبران، بیشتر به اخبار یهود و نصارا تمسّک جسته اند. ابن حبیب بغدادى در روایت داستان پیامبران مى نویسد: اخبرنى بعض الیهود بنهر ناثان. هیثم بن عدى هم از «بعض اهل الکتاب» روایت نقل مى کند.۳۵ در صحیح بخارى نیز به نقل از ابوهریره آمده است که اهل کتاب، تورات را به زبان عبرى مى خواندند و به زبان عربى براى مسلمانان تفسیر مى کردند.۳۶ البته نصارا در جاهلیت تنها ظاهرى از دین خود را مى شناختند و از آن اطلاعات بسیار اندکى داشتند.۳۷

۳ ـ یهود، مرجع دینى مشرکان عرب

شواهدى در تاریخ وجود دارد که نشان مى دهد قبایل عرب، به ویژه قریش، یهود ونصارا را مرجع دینى خویش به شمار مى آوردند. و در هر مسئله دینى به آن ها مراجعه مى کردند. این کار، هم پیش از اسلام و هم پس از آن ادامه داشت. بنابر نقلى از ابن اسحاق، زید بن عمرو بن نفیل در پى یافتن دین حنیف، از مکه به شام رفت تا از اهل الکتاب الاُوَل در این باره سؤال کند.۳۸ قریش در ادامه مخالفت با پیامبر، نماینده اى را به سوى احبار یهود مدینه فرستادند تا از امر نبوت محمد(صلى الله علیه وآله) سؤال کند، به این اعتبار که آن ها اهل الکتاب الاُوَل هستند و نزد آن ها علومى از انبیا وجود دارد که نزد قریش نیست.۳۹

اصولا هیبت دینى یهود و نصارا به عنوان اهل کتاب (که پشتوانه فرهنگى داشتند و عرب جاهلى از این پشتوانه کاملا بى بهره بود) خود به خود عاملى بود تا عرب جاهلى آنان را برتر از خود بپندارد. آگاهى هاى یهود و قاریان تورات و انجیل از مطالب تاریخى و دانستن داستان هاى شگفت نیز عاملى در جهت برتر نشان دادن آنان بر عرب جاهلى بود.۴۰ در سیره ابن هشام به نقل از یکى از صحابه آمده است که ما یهودیان را در عصر جاهلیت بزرگ مى داشتیم، چه این که آن ها اهل کتاب و ما مشرک بودیم. آن ها به ما مى گفتند: پیامبرى خواهد آمد که ما از او پیروى خواهیم کرد. ما به همراه او با شما همچون قوم عاد و ارم، خواهیم جنگید، هر چند زمان ظهورش به طول انجامیده است.۴۱

در برخى منابع تاریخى، شواهدى هست که ارتباط برخى بزرگان مکّه و یثرب را با یهود نشان مى دهد. آن ها از یهود درباره انبیاى پیشین و داستان هاى گذشته سؤال هایى مى کردند.۴۲ هم چنین آن دسته از شواهد تاریخى که نشان گر وابستگى فکرى عرب به یهود است، سؤال سران قریش از بزرگان یهود درباره دین اسلام است. آن ها از یهودیان مى پرسند: به نظر شما که اهل کتاب و دانش هستید، آیا دین ما بهتر است یا دین محمد(صلى الله علیه وآله)؟ یهود پاسخ مى دهند: دین شما بهتر از دین محمد(صلى الله علیه وآله) است.۴۳ آیات زیر که مى فرماید: «الم تر الى الذین اوتوا نصیباً من الکتب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء اهدى من الذین آمنوا سبیلا * اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیراً»۴۴ در این باره، و در ماجراى دیدار برخى سران یهود با قریش و تحریک آنان به جنگ با پیامبر اسلام که منجر به نبرد خندق شد، نازل شده اند. در جنگ خندق، قریش از یهود با عنوان اهل الکتاب الاُوَل و العلم السابق یاد مى کردند.۴۵

از سوى دیگر، قریش براى آگاهى از ویژگى هاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، نضر بن حارث و عقبه بن ابى معیط را نزد یهود مدینه فرستادند; با این انگیزه که آن ها علومى از انبیا دارند که قریش ندارد. یهود هم سه سؤال طرح کردند تا رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به آن ها پاسخ دهد.۴۶هم چنین اتهام مشرکان قریش به پیامبر مبنى بر دریافت مطالب خویش از اهل کتاب،۴۷نشان گر این واقعیت است که اهل کتاب در نظر آن ها صاحب علم و دانش به شمار مى آمدند.

در ماجراى تغییر قبله و مخالفت یهود با این امر، آن ها براى ایجاد تردید میان مسلمانان توطئه اى را تدارک دیدند که در آغاز روز، اظهار اسلام کنند و در پایان آن، از دین برگردند. آن ها مى گفتند: با این کار مسلمانان خواهند گفت: اهل کتاب اصحاب علم اند و اگر قبله قرار گرفتن مسجد الحرام را باطل ندانند با آن مخالفت نخواهند کرد.۴۸

گاهى برخى قبایل عرب، براى پذیرش یا عدم پذیرش اسلام با یهودیان مشورت مى کردند. بنا بر نوشته ابن کثیر وقتى قبایل عربِ مدینه در موسم حجّ با دعوت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به اسلام روبه رو شدند، یکى از آن ها پیشنهاد کرد که ابتدا در بازگشت به مدینه با یهودیان فدک مشورت کنیم، سپس آن را بپذیریم. آن ها پس از مشورت با یهود، اسلام را پدیرفتند.۴۹

۴ ـ یهود و گسترش فرهنگ خویش در میان عرب

این که یهودیان چگونه و چه زمانى وارد جزیرة العرب شدند و در چه مناطقى سکنا گزیدند، موضوع بحث این نوشتار نیست۵۰٫ آن چه در این بحث اهمیت دارد نفوذ ایشان در میان عرب ها و تلاش فراوان به امید یهودى کردن آن هاست. سوزومین۵۱ در این باره، نوشته است: یهود امید داشتند که عرب ها را به دین خویش وارد کنند و در این راه، تلاش فراوانى مى کردند.۵۲ جواد على درباره گرایش عرب به یهود مى نویسد: از ظاهر برخى موارد تلمود چنین بر مى آید که شمارى از عرب به دین یهودیت وارد شدند. آن ها نزد علماى یهود رفته و به دین ایشان در آمدند.۵۳ افزون بر گرایش به دین یهود، افکار آن ها در شعر جاهلى نیز تأثیر داشت. حنا فاخورى در این زمینه نوشته است:

شعر جاهلى از اساطیر و خرافاتى که مردم نقل مى کردند و شاعران به شعر در مى آوردند و هم چنین از داستان هایى که از تورات گرفته شده، خالى نیست. مثلا عدى بن زید در شعر خود، داستان مارى را که آدم را فریفت، آورده است و امیة بن ابى الصلت از داستان لوط و ویران شدن شهر سدوم و داستان ابراهیم و قربانى کردن اسحاق سخن مى گوید.۵۴

شهر مدینه، بزرگ ترین مرکز تجمع یهودیان بود و به همین سبب در معاشرت با ساکنان این شهر، چه قبل از اسلام و چه پس از آن، تأثیر فکرى و فرهنگى زیادى در میان آن ها داشتند. همین امر موجب گرایش دسته هایى از قبایل ساکن آن شهر، به ویژه اوس و خزرج، به دین یهود شده بود. یعقوبى در این باره مى نویسد:

مردمى از اوس و خزرج نیز پس از بیرون رفتن از یمن، براى همسایگى با یهودیان خیبر و بنى قریظه و بنى نضیر به کیش یهود در آمدند و مردمى از بنى حارث بن کعب و قومى از غسان و جذام، که اینان نیز یهودى شده بودند.۵۵

در شأن نزول برخى آیات قرآن، گرایش فرزندان انصار به یهودیان مشهود است. در تفسیر آیه «لا اکراه فى الدین قد تبیّن الرشد من الغىّ» آمده است: برخى از زنان اوس و خزرج در جاهلیت نذر کرده بودند که اگر صاحب فرزند شدند او را به دین یهود در آورند. از این رو، برخى فرزندان آن هابه دین یهود در آمدند، امّا با ظهور اسلام، والدین آن ها تلاش کردند که با اکراه و اجبار آن ها را به دین اسلام وارد کنند، با این حال، خداوند از این کار نهى کرد و فرزندان آن ها را میان پذیرش اسلام و باقى ماندن بر دین یهود، آزاد گذاشت.۵۶ در برخى تفاسیرِ شیعه، سخنى از نذر زنان اوس و خزرج به میان نیامده، بلکه تنها به گرایش برخى فرزندان یا غلامان آن ها به یهود و نصارا اشاره شده است.۵۷ طبرى و قرطبى علت حضور فرزندان انصار در میان یهودیان بنى نضیر را استرضاع ذکر کرده اند. طبرى مى نویسد:

چون بنى نضیر به دستور پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از مدینه اخراج شدند، انصار به فکر چاره افتادند که فرزندان خویش را چه کار کنند.۵۸

تلاش یهودیان در ترویج افکار خویش، پس از اسلام نیز ادامه داشت. آن ها اخبار خرافى یا آن چه ساخته ذهنشان بود را در میان مسلمانان القا مى کردند تا آن ها را در کتاب هاى مسلمانان وارد کنند و با دین اسلام در آمیزند. از این روست که در کتاب هاى کهنِ مسلمانان به اسرائیلیات خرافى بر مى خوریم که اصلا در کتاب عهد قدیم وجود ندارد.۵۹

به طور کلى دشمنى یهود با اسلام از همان آغاز، دشمنى فکرى بود. آن ها معتقد بودند نبوت با بنى اسرائیل شروع شده و به آن ها نیز ختم شده است. این اختلافات فکرى، به جنگ و نزاع میان آن ها و مسلمانان منجر شد.۶۰ گویا تحت الشعاع قرار گرفتن دین یهود با ظهور اسلام و افشاگرى قرآن نسبت به عقاید انحرافى آن ها، کینه و دشمنى آنان را با مسلمانان تشدید کرده بود.۶۱ امّا با تمام تلاشى که آن ها با همکارى قریش در ضربه زدن به اسلام کردند، از شکست دادن مسلمانان عاجز و ناتوان شدند.

یادآورى این نکته، مهم است که با وجود تأثیر و نفوذ فرهنگ یهود در میان عرب و خودباختگى فکرى آن ها در برابر یهودیان، آیین یهود نتوانست در جزیرة العرب گسترش یابد. برخى محققان دلایلى، همچون داشتن روحیه منفعت طلبى و سود جویى، تعصب قومى ـ مذهبى و نیز ضعف فکرى یهودیان را از عوامل عدم گسترش یهودیت در جزیرة العرب شمرده اند.۶۲

افزون بر تلاش یهودیان مبنى بر نفوذ دین خود میان عرب ها، مسیحیان نیز کم و بیش تلاش هایى داشته اند. آن ها با داشتن علومى، همچون پزشکى، منطق و روش هاى تبلیغ و چگونگى تأثیر در دل ها، توانستند برخى بزرگان قبایل را به دین خویش وارد کنند یا از حمایت آن ها برخوردار شوند. جواد على نوشته است: علت پذیرش دین مسیحیت از سوى برخى بزرگان قبایل، این بود که راهبان توانسته بودند بیمارى هاى آن ها را مداوا کنند. عرب ها این امر را به عنوان معجزه و برکات الهى به شمار مى آوردند، به طورى که آن ها را مستجاب الدعوه مى دانستند.۶۳ او هم چنین احتمال وجود مبلغان مسیحى در یثرب را بعید ندانسته که سعى در دعوت مردم به مسیحیت داشته اند و از سوى حکومت هاى سرزمین شام حمایت مى شدند.

۵ دیدگاه علامه طباطبائى

در این بخش از نوشتار به سخنى از علامه طباطبائى(رحمه الله) اشاره مى کنیم که افزون بر مطالب یاد شده، به دو زمینه دیگر راه یابى اندیشه هاى اسرائیلى در فرهنگ اسلامى اشاره کرده است:

نخست، این که اهل کتاب به قصص، اهتمام زیادى مى دادند و قریش هم نوعاً قصص را از آن ها اخذ مى کردند. شأن قصص هم این گونه است که براى هر ملتى، به صورت سازگار با عقاید و آراى آن ها ظهور مى کند. مسلمانان هم در اخذ این گونه روایات از اهل کتاب مبالغه کردند، در حالى که برخى علماى آن ها مانند وهب بن منبه و کعب الاحبار مطالبى از پیش خود به آن روایات آمیخته و به مسلمانان القا کردند. برخى صحابه و تابعان هم روایات خویش را از آن ها گرفتند.

دوّم، این که قرآن در نقل قصص، براى ایفاى مقصود، تنها به اشاره کوتاه و مختصر بسنده کرده و از تطویل خالى است، چه این که قرآن، کتاب هدایت است نه تاریخ. امّا مفسران در بحث از قصص قرآن، سعى در تکمیل قصّه ها کرده اند و همین امر موجب اختلاف و ورود اسرائیلیات در آن ها شده است.۶۴


با توجه به آن چه گذشت به طور خلاصه و گویا، مى توان عوامل و زمینه هاى گسترش اسرائیلیات را در فرهنگ اسلام، که برخى محققان هم به آن ها اشاره کرده اند، در موارد زیر جستوجو کرد:

۱٫ مهاجرت یهود و نصارا به جزیرة العرب و هم جوارى مسلمانان با آنان، به ویژه یهودیان مدینه;

۲٫ سابقه دیرینه فرهنگ یهود و نصارا و سلطه علمى و فرهنگى اهل کتاب بر عرب ها;

۳٫ بى سوادى و ناآگاهى عرب و غلبه بدویت بر آن ها;

۴٫ خودباختگى عرب در برابر دانش اهل کتاب;

۵٫ اشتراک فراوان متون دینى یهود با دین اسلام;

۶٫ ایجاز و اختصار داستان هاى قرآن و تطویل در داستان هاى اهل کتاب;

۷٫ حرص و ولع مسلمانان در شنیدن افسانه هاى بافته ذهن یهود;

۸٫ گرایش عوام مردم به امور شگفت انگیز و حسّ کنجکاوى در آگاهى از جزئیات;

۹٫ ساده لوحى و خوش باورى برخى راویان حدیث نسبت به نومسلمانان اهل کتاب;

۱۰٫ منع نگارش حدیث;

۱۱٫ میدان دادن خلفا به داستان سرایان;

۱۲٫ عدم توانایى صاحبان قدرت در پاسخ گویى به مسائل مورد نیاز مردم;

۱۳٫ نفوذ نصرانى ها در دستگاه خلافت امویان;

۱۴٫ منزوى کردن اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله).۶۵


د ) موضع پیامبر(صلى الله علیه وآله) و صحابه در برابر اندیشه هاى اسرائیلى

۱ ـ نهى پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مراجعه به یهود و نصارا

در دوران حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) برخى صحابه علاقه خویش را به نقل قصص ابراز مى داشتند. طبرى در تفسیر خویش روایتى را از منابع مختلف نقل کرده است که یاران آن حضرت از او درخواست کردند که براى آن ها قصص بگوید، که با تعبیر لو قصصت علینا آمده است. در تعبیر دیگرى آمده است: «یا رسول الله حدّثنا فوق الروایة و دون القرآن». در پاسخ به این درخواستِ یارانِ پیامبر(صلى الله علیه وآله) آیه: «نحن نقصّ علیک احسن القصص»۶۶ نازل شد.۶۷

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تلاش فراوانى کرد تا عرب را از هیمنه علمى اهل کتاب نجات دهد، به اعتبار این که اعتماد به اقوال آن ها اساسى ندارد، بلکه افتراهایى است که از سوى خود مطرح مى کنند. با دقّت در برخى آیات قرآن کریم این مطلب روشن مى شود.۶۸ از نمونه هاى تاریخى که نشان گر تلاش پیامبر(صلى الله علیه وآله)براى کاهش سلطه فرهنگى اهل کتاب است، واکنش او در برابر رفتار برخى مسلمانان است که وقتى مطلبى از یهود یا مطالب آمیخته با خرافات از کتاب هاى پیشین مى شنیدند، مى نوشتند. آن حضرت فرمود: براى گمراهى ملّتى همین کافى است که از آن چه پیامبرشان آورده روى برگردانند و به سوى دیگران بروند. به همین مناسبت آیه «اَوَلم یکفهم انّا انزلنا علیک الکتاب یتلى علیهم»۶۹نازل شد.۷۰ برخى مفسران نوشته اند که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)چنین افرادى را احمق ترین و گمراه ترین کسان نامید که با وجود قرآن، از آن روى گردان شده و به کتاب هاى دیگر علاقه نشان مى دهند.۷۱ بر همین اساس وقتى عمر از پیامبر(صلى الله علیه وآله)پرسید: ما از یهودیان سخنانى مى شنویم که شگفت زده مى شویم; آیا به نظر شما آن ها را بنویسم؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: آیا شما هم مانند یهود و نصارا در اسلام متحیر هستید؟ مجلسى مى گوید: معناى این جمله آن است که آن حضرت، دریافتِ علم را از اهل کتاب، ناپسند مى دانست.۷۲زمانى عمر صحیفه اى را نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله)آورد که تورات را به عربى روى آن نوشته بود و شروع به خواندن آن کرد. خشم در چهره رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نمایان شد و مسلمانان را از سؤال کردن از اهل کتاب برحذر داشت و فرمود: اگر موسى(علیه السلام) هم میان ما بود جز پیروى از من، راه دیگرى بر او روا نبود.۷۳

هم چنین در برخى منابع آمده است که پیامبر اسلام از استنساخ عمر از کتب اهل کتاب به شدّت غضبناک شد و فرمود: «من جوامع کلام و خواتیم آن را براى شما آورده ام».۷۴ آن حضرت به صراحت از مراجعه مسلمانان در مسائل دینى خود به اهل کتاب نهى کرد و فرمود: «لاتأخذوا دینکم من مسلم اهل الکتاب۷۵; دین خود را از [نو ]مسلمانان اهل کتاب دریافت نکنید». از این رو، پیامبر آن چه را عمر از یهود نوشته بود از بین برد و فرمود: از این ها پیروى نکنید; چه این که آنان، هم خود متحیرند و هم دیگران را دچار تردید مى کنند. در عبارت دیگرى آمده است: آن ها خود گمراه اند و شما را هم هدایت نمى کنند.۷۶ مخالفت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)با اهل کتاب به گونه اى بود که یهودیان با دیدن رفتار او مى گفتند: او نمى خواهد چیزى براى ما باقى بگذارد و در همه چیز با ما مخالفت مى کند.۷۷

پیامبر معتقد بود اهل کتاب خدا را به درستى نشناخته اند. مردى از آن ها نزد آن حضرت آمد و گفت: اى ابوالقاسم! خداوند آسمان ها را با یک انگشت و زمین را با انگشت دیگر و درختان را با یک انگشت و دیگر مخلوقات را با انگشت چهارم نگه داشته و مى گوید: من ملک هستم. پیامبر خندید به طورى که دندان هاى او پیدا شد و سپس آیه «و ما قدروا الله حقّ قدره» را که بر عدم شناخت خداوند از سوى یهود دلالت دارد، تلاوت کردند.۷۸

برخى از یهودیان تازه مسلمان نمى توانستند پیوند قلبى خویش را با تورات بگسلند و همان افکار را در جامعه اسلامى حفظ مى کردند، چنان که نقل شده است روزى عبدالله بن سلام از پیامبر اجازه خواست هم چنان قداست روز شنبه را حفظ کند و شب ها مقدارى از تورات را در نماز بخواند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با در خواست او موافقت نکرد.۷۹

نوع واکنش پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) در برابر اهل کتاب، دست کم به مسلمانان این آموزش را مى دهد که در برابر سخنان آن ها با احتیاط و تردید عمل کنند، چنان که روزى فرد یهودى در تشییع جنازه اى به آن حضرت گفت: آیا این جنازه سخن گفت؟ پیامبر سکوت کردند. مرد یهودى دوباره سخن خود را تکرار کرد و گفت من گواهى مى دهم که این جنازه، سخن گفت. در این هنگام حضرت فرمود: «اذا حدّثکم اهل الکتاب حدیثاً فقولوا آمنّا بالله و ملائکته و کتبه و رسله».۸۰ هم چنین گاهى برخى یهودیان نزد مسلمانان احادیثى مى گفتند و از سوى آنان تحسین مى شدند. وقتى این مطلب به گوش پیامبر رسید فرمود: آن ها را تکذیب یا تصدیق نکنید و بگویید: «آمنّا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الیکم».۸۱

در برخى منابعِ اهل سنت آمده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با درخواست عبدالله بن سلّام، یهودى نومسلمانى که مى گفت: من، هم قرآن مى خوانم و هم تورات، موافقت کرد و فرمود: یک شب این را بخوان و شب دیگر آن را.۸۲ امّا در برخى دیگر آمده است که پیامبر به او اجازه نداد ولى عبدالله اطاعت نکرد.۸۳ ذهبى مى نویسد: اگر این روایت صحیح باشد نشان گر اجازه قرائت تورات و تدبّر در آن از سوى پیامبر است.۸۴

در منابع شیعى روایاتى هست که نشان مى دهد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مسلمانان را از تشبّه و همانندى آنان با اهل کتاب در برخى آداب و سنن عرفى و مذهبى، نهى نموده اند.۸۵ از برخى روایات چنین استنباط مى شود که مسلمانان در مواردى از احکام به مباینت با یهود فرا خوانده شده اند.۸۶ تلاش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در دور کردن جامعه اسلامى از فرهنگ اهل کتاب به حدّى بود که گاهى به صراحت به کارى دستور مى دادند که بر خلاف فرهنگ یهود باشد. شیخ صدوق مى نویسد: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به دخترش فاطمه(علیها السلام)فرمود: «گوش هاى پسرانم حسن و حسین را بر خلاف یهودیان، سوراخ کن».۸۷ یزید بن خلیفه مى گوید: من مشغول طواف بودم و بر سرم کلاهى (برطله) بود، امام صادق(علیه السلام) مرا دید و فرمود: «این را در اطراف کعبه نپوش، این از زىّ یهودیان است».۸۸

چنان که اشاره شد راز و رمز نهى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از مراجعه مسلمانان به اهل کتاب، در این نکته نهفته است که آن ها دانش خویش را از کتب عهدین روایت مى کردند، در حالى که این کتاب ها قابل اعتماد نبودند، چون اثبات این که این کتاب ها یقیناً همان هایى هستند که به انبیاى پیشین نازل شده غیر ممکن است. از طرف دیگر، برخى از این کتاب ها بر محرّف بودن برخى دیگر گواهى مى دهند. افزون بر این ها در این کتاب ها مطالبى هست که نتیجه آن ها انکار نبوت عیسى و لزوم مشرک بودن بسیارى از پیامبران است.۸۹

۲ ـ موضع صحابه و تابعان در برابر اندیشه هاى اسرائیلى

برخى صحابه از این که کسى براى تأیید سخنان نبى اکرم(صلى الله علیه وآله) مؤیدى از کتاب هاى گذشته بیاورد خشمگین مى شدند. عمران بن حصین حدیثى از آن حضرت روایت مى کرد. بشیر بن کعب گفت ما نیز این ها را در برخى کتب، یافته ایم. عمران دوباره حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) را تکرار کرد. بشیر هم سخن خود را تکرار نمود. عمران خشمگین شد و گفت: من از پیامبر(صلى الله علیه وآله)حدیث نقل مى کنم و تو حدیث از کتب مى آورى؟!۹۰

ابن عباس هم با پرسش از اهل کتاب مخالف بود. او به دو دلیل با این کار مخالفت مى کرد: نخست، وجود قرآن در بین مسلمانان، ودوّم، این که اهل کتاب، کتب آسمانى را تحریف کرده اند.۹۱ او اهل کتاب را مصداق آیه «الذین جعلوا القرآن عضین»۹۲ مى دانست که قرآن را تجزیه کرده، به برخى از آن ایمان آورده و به برخى دیگر کافر شدند.۹۳ در خبرى در تاریخ طبرى آمده است که ابن عباس به شدّت سخن کعب الاحبار را درباره جهنّمى بودن خورشید و ماه رد کرده و سه بار گفت: «او دروغ گو است و مى خواهد افکار خویش را وارد دین اسلام کند».۹۴ از حذیفه الیمان هم نقل شده است که در تفسیر برخى آیات قرآن با کعب الاحبار مخالف بوده است.۹۵

اما با وجود این مخالفت ها، برخى دیگر از صحابه و تابعین، وابستگى فکرى به اهل کتاب داشته و مردم را در مراجعه به آن ها تشویق مى کردند. مردى از عبدالله بن عمر از مسئله اى سؤال کرد. او گفت: از یوسف (مرد یهودى که در کنار آن ها بود) بپرس!! چه این که خداوند درباره آن ها فرموده است: «فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون۹۶».۹۷ معاذ بن جبل هم در حال احتضار به اطرافیانش مى گفت: علم را از چهار نفر بگیرید: سلمان، ابن مسعود، ابودرداء و عبدالله بن سلاّم، زیرا من از پیامبر شنیدم که فرمود: عبدالله بن سلاّم یکى از ده نفرى است که در بهشت خواهند بود.۹۸

با وجود مخالفت پیامبر با فراگرفتن دانش از اهل کتاب، برخى صحابه سرشناس بر یادگیرى علم و دانش از آن ها ادامه دادند و برخى، همچون خلیفه دوّم، به مدارس آن ها که مدارس ماسکه نام داشت، رفت و آمد داشتند. به همین جهت، پیامبر خشمگین شد و فرمود: «من بهترین کتاب را براى شما آورده ام».۹۹

هـ ) اندیشه هاى اسرائیلى در عصر خلفاى نخستین و بنى امیه

۱ ـ تفکر اسرائیلى در عصر خلفاى نخستین

خلفاى نخستین با بستن باب نگارش حدیث نبوى، راه را براى نقل احادیث اسرائیلى فراهم کردند و به افرادى، همچون تمیم دارى، راهب نصرانى نو مسلمان و کعب الاحبار یهودى، که پس از انتشار اسلام اظهار مسلمانى کرده و به خلفا نزدیک شده بودند، فرصت دادند تا احادیث اسرائیلى را میان مسلمانان نشر دهند. عمر براى تمیم دارى زمانى معیّن را در هر هفته اختصاص داد تا پیش از نماز جمعه در مسجد النبى(صلى الله علیه وآله)حدیث بگوید.۱۰۰ او نخستین کسى است که به اجازه عمر در حال ایستاده قصه گویى مى کرد، در حالى که در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ابوبکر چنین نبود.۱۰۱ این کار را عثمان در خلافت خویش به دو ساعت در هر روز افزایش داد.۱۰۲

عمر در استخدام افرادى، همچون کعب الاحبار و تمیم دارى انگیزه هایى را دنبال مى کرد. این افراد از طرفى داراى علوم اهل کتاب بودند و آن روز ادعاى مسلمانى مى کردند. از سوى دیگر، اینان به زیرکى شهرت داشتند، به طورى که گوى سبقت را از دهات عرب ربوده بودند. افزون بر این دو، عمر در جامعه با سؤال هاى پیچیده اى روبه رو مى شد که توان پاسخ گویى به آن ها را نداشت، از این رو، این افراد تازه مسلمان و به حسب ظاهر عالم اهل کتاب، مى توانستند به او کمک کنند. برهمین اساس بود که عمر با نصب تمیم دارى به عنوان سخنران پیش از خطبه هاى نماز جمعه موافقت کرد.۱۰۳ کعب نیز با مدح عمر و این که او در کتاب هاى پیشین خوانده است که وى شهید خواهد شد،۱۰۴ به خوبى توانست خود را در دل خلیفه جا دهد و در نتیجه، اندیشه خویش را ترویج نماید. کعب به عمر مى گفت: ما نام تو را در کتاب خدا (تورات) یافته ایم، در حالى که بر درى از درهاى جهنم ایستاده اى و از ورود مردم به آن جلوگیرى مى کنى، امّا پس از این که از دنیا رفتى، مردم دائماً تا روز قیامت به دوزخ وارد مى شوند.۱۰۵ او در مدح خلیفه دوم، در ماجراى فتح بیت المقدس، مى گفت: در تورات آمده است که خداوند این سرزمین را که بنى اسرائیل در آن سکونت داشتند، به دست فرد صالحى فتح خواهد کرد.۱۰۶ کعب چنان در تمجید از عمر و پیروانش افراط کرد که خلیفه را هم به تردید انداخت و از او مى پرسد: آیا آن چه مى گویى راست است؟ کعب به خدا قسم یاد کرد که راست مى گوید.۱۰۷ زمانى که سرزمین ایلیاء (بیت المقدس) فتح شد عمر به آن منطقه رفت و وارد مسجد شد و از همراهانش خواست که کعب را نزد او بیاورند. او در مشورت با کعب، از وى پرسید که مصلّى را در کجا قرار دهد. کعب گفت: به سوى صخره (قبله یهودیان). عمر گفت: به خدا قسم، تو به یهودیت تمایل و تشابه دارى. من دیدم که کفش هاى خود را در آوردى. آن گاه عمر با پیشنهاد او مخالفت کرد و قبله را در صدر مسجد قرار داد. با این حال، کعب پشت سر عمر تکبیر گفت و اظهار داشت: اى امیر المؤمنین کارى که تو امروز کردى، همان کارى است که پانصد سال پیش یکى از پیامبران بدان خبر داده بود!۱۰۸

برخى منابع اهل سنت، به نقل از ابن شهاب زهرى، نوشته اند: اهل کتاب، نخستین کسانى بودند که به عمر، لقب فاروق دادند و مسلمانان هم این مطلب را از آن ها نقل کردند. امّا از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در این باره چیزى به ما نرسیده است.۱۰۹

کعب، که در میان مردم به پیش گویى شهرت یافته بود، به قدرى در این راه، افراط مى کرد که برخى او را به مسخره مى گرفتند. مقریزى در کتاب المقفى الکبیر مى گوید: کعب با محمد بن ابى حذیفه در سفرى داخل کشتى بودند. ابن ابى حذیفه با مسخره از او پرسید: آیا این سفر ما هم در تورات آمده است؟ کعب که در پاسخ او عاجز مانده بود به او توهین کرد.۱۱۰

نزدیکى کعب به عمر به حدّى بود که خلیفه، درباره خلافت على(علیه السلام) پس از خودش، با این یهودى نومسلمان رایزنى کرد و کعب به صراحت با خلیفه شدن امام على(علیه السلام)مخالفت نمود.۱۱۱ از همین روست که سیره نویسان او را منحرف از على(علیه السلام)معرفى کرده اند.۱۱۲ این شاهد تاریخى، از یک سو دشمنى کعب را با على(علیه السلام) نشان مى دهد و از سوى دیگر، نشان گر آن است که خلیفه تا آخرین لحظات از رایزنى هاى او بهره مى جسته است.۱۱۳ عمر قبل از اسلام هم به فرهنگ یهود احترام مى گذاشت و این احترام در زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و هنگام خلافتش نیز ادامه داشت. او در خبر گرفتن از کتب قدیم و پیش بینى آینده به علماى یهود و نصارا اعتماد مى کرد.۱۱۴

ابن کثیر ذیل آیه «و فدیناه بذبح عظیم»۱۱۵، در بحث از این که ذبیح، اسماعیل بوده است یا اسحاق، با این که نظر خودش این است که اسماعیل بوده و روایاتى هم در اثبات نظر خویش آورده است، به نقل از کعب الاحبار روایاتى مى آورد که مى گویند ذبیح، اسحاق بوده است. او در ادامه مى نویسد: این روایات همه از کعب الاحبار نقل شده، که در زمان عمر مسلمان شد و خلیفه، احادیثى که وى از کتب قدیمى نقل مى کرد، مى شنید و به مردم هم اجازه مى داد که به سخنان او گوش دهند. مردم هم اخبار درست و نادرست را از او روایت مى کردند، امّا به خدا قسم، امّت اسلامى هیچ نیازى، حتى به یک کلمه از روایات او نداشت.۱۱۶

تقرّب یهودیان و مسیحیان نومسلمان به دستگاه خلافت در زمان عثمان هم ادامه داشت. کعب الاحبار، چنان نزد عثمان تقرّب یافته بود که نظر او درباره پرداخت زکات بر نظر ابوذر، صحابه بزرگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ترجیح داده مى شد.۱۱۷

افزون بر حضور فعّال برخى یهودیان و مسیحیان تازه مسلمان در عصر خلفاى سه گانه نخستین، شواهدى نیز در تاریخ وجود دارد که سیطره فکرى و فرهنگى یهود را بر مردم آن عصر، نشان مى دهد و خود خلفا نیز متأثر از آن بودند. مالک در کتاب الموطأ خویش نقل مى کند که ابوبکر نزد دخترش عائشه رفت، در حالى که او مریض بود و یک زن یهودى او را تعویذ مى داد. ابوبکر بدون نهى از این کار، به او گفت: او را به کتاب خدا تعویذ ده.۱۱۸ شافعى در کتاب الامّ با استناد به روایت یادشده، تعویذ اهل کتاب براى مسلمانان را جایز شمرده و حلّیت این عمل را به حلال بودن غذا و ازدواج با اهل کتاب، قیاس کرده است.۱۱۹ بیهقى نیز در السنن الکبرى در بابى با عنوان باب اباحة الرقیة بکتاب الله مى نویسد: همسر عبدالله بن مسعود، پس از وفات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، براى تعویذ چشم خود نزد یهودى مى رفت.۱۲۰ روشن است که اهل کتاب در مراجعه برخى مسلمانان به آن ها براى تعویذ، به کتاب هاى خودشان، که به آن ها آگاهى داشتند، رجوع مى کردند نه به قرآن.

نفوذ اندیشه هاى اسرائیلى در مکتب خلفا تأثیر چشم گیرى در اعتقادات اهل سنت گذاشت که از باب نمونه، مى توان به اعتقاد به جسم بودن خدا، جواز صدور معصیت از پیامبران، رؤیت فیزیکى مبدأ و معاد و مانند این ها اشاره کرد.۱۲۱

۲ ـ مشروعیت طلبى امویان با اندیشه هاى اسرائیلى

با نگاهى به تاریخ صدر اسلام، معلوم مى شود که سران بنى امیه با میل و طیب خاطر، اسلام را قبول نکردند، بلکه پس از ناامیدى در شکست اسلام، با اکراه و از روى ناچارى تسلیم شدند. این واقعیتى است که امام على(علیه السلام) به آن تصریح کرده است.۱۲۲

خلفاى اموى براى مشروعیت بخشیدن به حکومت خویش، از اهل کتاب استمداد مى جستند. در روزگار معاویه، در شام مجمع علمى اسلام آورندگان از اهل کتاب تشکیل شد و کار آن، نشر نظریه ها و معارف اسرائیلى بود. با این که نقل حدیث پیامبر در عصر خلفاى نخستین، ممنوع شده بود امّا با تمسّک به روایت «حدّثوا عن بنى اسرائیل و لا حرج»۱۲۳ نقل اسرائیلیات جایز بود.۱۲۴ ازسوى دیگر، با تسلط فکرى که اهل کتاب بر برخى مسلمانان ساده دل داشتند، آن ها بر این باور بودند که در کتب اهل کتاب پیشگویى هاى فراوانى درباره مسلمانان شده، به طورى که اطلاعاتى از نام و ترتیب زمانى حکومت خلفا هم در آن ها آمده است. خلفاى بنى امیه هم مى کوشیدند تا با استمداد از سخنان یهود و نصارا چنین وانمود کنند که نام آن ها نیز در کتاب هاى آسمانى نوشته شده است. این مسئله، هم حکومت آنان را مشروع نشان مى داد و هم نوعى جبر الهى را در جامعه القا مى کرد.۱۲۵ کعب الاحبار از کسانى است که در زمان خلافت عثمان، به قدرت رسیدن معاویه را پیش گویى مى کرد. روزى فردى در شعرى چنین سروده بود:

انّ الامیر بعده علىّ *** و فى الزبیر خلف رضى

«پس از عثمان، حکومت از آن على(علیه السلام) یا زبیر خواهد بود». کعب بلافاصله او را تکذیب کرد و گفت: خلیفه بعدى معاویه خواهد بود.۱۲۶

در عصر حکومت امویان، بهویژه معاویه، نفوذ قصه گویان نیز افزایش یافت. اطراف معاویه را مسیحیانى، همچون سرجون، نویسنده او، و ابن اُثال، پزشکش و اخطل، شاعر مخصوصش گرفته بودند.۱۲۷ بدیهى است که اینان اندیشه هاى مسیحى خویش را ترک نکرده و آن ها را در دربار اموى ترویج مى کردند.۱۲۸ در زمان حکومت مروانیان نیز ترویج اسرائیلیات ادامه داشت. مورخان از فردى به نام بطریق یوحناى مسیحى یاد کرده اند که همراه پدرش در قصر عبدالملک بن مروان اقامت داشت و از القاى هیچ گونه شبهه اى در میان مسلمانان دریغ نمى کرد. او کتابى براى مسیحیان نوشت که آن ها را در برابر تبلیغات مسلمانان مسلّح مى ساخت.۱۲۹

۳ ـ برترى سرزمین شام در اسرائیلیات

از جمله اندیشه هاى انحرافى که امویان با بهره بردن از یهودیان نومسلمان به آن دامن مى زدند، طرح اندیشه برترى سرزمین شام بر دیگر سرزمین ها بود. ابن عساکر، روایات فراوانى را در فضیلت شام و تشویق پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به سکنا گزیدن در آن جا آورده است.۱۳۰ او هم چنین روایاتى در حقانیت اهل شام و این که آن ها در بهشت با لباس سبز محشور خواهند شد، به نقل از کعب الاحبار روایت کرده است.۱۳۱ در همین راستا، ابوهریره و کعب الاحبار روایاتى از زبان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند که محل تولد آن حضرت، در مکه; هجرتش در مدینه و سلطنتش در شام خواهد بود.۱۳۲ بدیهى است که بخش سوم روایت کاملا سیاسى و در راستاى اهداف بنى امیه تنظیم شده است، تا این که هم به نوع حکومت سلطنتى مشروعیت بخشد و هم در سرزمین شام بودن آن را تأیید کند. آن ها به این مقدار فضیلت براى شام بسنده نکرده و سعى کردند آن سرزمین را بر همه مناطق دیگر برترى دهند، به طورى که خیر و شرّ دنیاى اسلام وابسته به آن سرزمین است. عبدالله بن عمرو بن عاص که خود از شاگردان کعب الاحبار و مروّجان اندیشه هاى اسرائیلى به شمار مى رود،۱۳۳ در حدیثى ساختگى از زبان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى گوید:

خیر، ده بخش است، که نُه بخش آن در شام و یک بخش دیگرش در سایر سرزمین هاست. شرّ نیز ده بخش است، که یک بخش آن در شام و نُه بخش دیگر در جاهاى دیگر است. وقتى مردم شام فاسد شوند، دیگر خیرى در میان شما نخواهد بود.۱۳۴

افزون بر فضائل ساختگى یاد شده، کعب الاحبار در روایتى، اهل شام را شمشیرهاى خداوند معرفى کرده است که خداوند به دست آنان از گنه کاران انتقام مى گیرد. او هم چنین مى افزاید: اهل شام از زمره لشکرى هستند که هفتاد هزار نفر از آن ها بدون حساب وارد بهشت خواهند شد!۱۳۵

یهودیان دربار اموى در جعل حدیث به منظور جلوه دادن برترى و فضیلت شام، افزون بر مشروعیت بخشیدن به قدرت بنى امیه و بزرگ نمایى قلمرو حاکمیت آنان، اهداف دیگرى را هم دنبال مى کردند. از طرفى، یهودیان با تغییر قبله، ضربه سختى خورده بودند و از سوى دیگر، بنى امیه هم دشمنىِ دیرینه اى (پیش از اسلام) با خانه کعبه داشتند، زیرا همیشه سیادت معنوى بنى هاشم بر آن خانه، حاکم بود.۱۳۶ بنابراین آن ها با همکارى یکدیگر این اهداف را دنبال مى کردند. باید بر انگیزه هاى مشترک یهودیان و امویان این نکته را هم افزود که برترى دادن شام بر دیگر سرزمین ها، هم از جایگاه معنوى مکه و مدینه، مهبط وحى و امّ القراى جهان اسلام مى کاست، چه این که امویان از مردم مدینه، که از پیامبر و اسلام حمایت کرده بودند، دل خوشى نداشتند، و هم این نکته را القا مى کرد که در نهایت، اسلام مقهور و مغلوب یهود خواهد شد. روایات جعلى سجده کردن کعبه در هر روز در برابر بیت المقدس، چنین هدفى را دنبال مى کرد.۱۳۷

بنابراین، با این همه منافع مشترک امویان و یهودیان، طبیعى است که کعب الاحبار و امثال او از سوى معاویه و دیگر بنى امیه حمایت شوند و افکارشان ترویج گردد.۱۳۸ در سایه حمایت دستگاه قدرت اموى از اندیشه هاى اسرائیلى، افکار آن ها چنان جا افتاده بود که در زمان امام باقر(علیه السلام) فردى در مسجد الحرام با استناد به سخن کعب الاحبار، از سجده کردن کعبه در برابر بیت المقدس سؤال کرد و امام او و کعب را تکذیب نمود.۱۳۹

تأثیر اندیشه هاى انحرافى القا شده توسط یهودیان، در تاریخ مشهود است. بلاذرى در بحث از فرزندان على(علیه السلام) و در معرفى محمد بن حنفیه، این شعر را از کثیر عزّه آورده است:

هو المهدى خبرناه کعب *** اخو الاحبار فى الحقب الخوالى۱۴۰

در این شعر کثیر عزّه، سخن از مهدویت محمد بن حنفیه به میان آورده و مدعى شده است که مهدویت او را کعب الاحبار پیشاپیش خبر داده بود.

۴ ـ منابع اهل سنت و اندیشه هاى اسرائیلى

به سبب تقرّب و نزدیکى مروّجان اندیشه هاى اسرائیلى به خلفاى نخستین، منابع تاریخى، حدیثى و تفسیرىِ اهل سنت بیشترین تأثیر را از آراى یهود و نصارا پذیرفته اند. منابع و آثارى، همچون صحیح بخارى، تاریخ طبرى و تفسیر او و دیگر کتب اهل سنت، مملو از اندیشه هاى آن هاست. طبرى در تفسیر آیه «قلنا اهبطوا منها بعضکم لبعض عدوّ»۱۴۱مى نویسد: من معتقدم ریشه جنگى را که میان ما انسان ها و مارها وجود دارد، علماى ما بیان کرده اند. آن ها گفته اند: پس از آن که خداوند ابلیس را از بهشت بیرون کرد، مارها او را وارد بهشت کردند.۱۴۲ گفتنى است که نقش مار در این ماجرا، از تورات گرفته شده است. طبرى هم چنین در تاریخش مى نویسد: گوسفندى که ابراهیم(علیه السلام) ذبح کرد همان گوسفندى بود که هابیل، فرزند آدم آن را قربانى نمود و خداوند از او پذیرفت.۱۴۳ باید پرسید: این چه گوسفندى است که پس از مدت ها، که از زمان ذبح آن از عهد آدم تا ابراهیم گذشته است، بار دیگر به جاى اسماعیل قربانى مى شود؟

مورخ مشهور اهل سنت، داستانى را درباره حامله شدن همسر اسحاق و به دنیا آوردن دو پسر براى او، به نام هاى یعقوب و عیص، روایت کرده است که از طرفى آن دو در شکم مادر، درباره این که کدام یک زودتر از شکم مادر خارج شوند، با یکدیگر منازعه مى کنند و از سوى دیگر، یعقوب براى تقرّب بیشتر به پدر و بهره مند شدن از دعاى او، پدرش اسحاق را مى فریبد و خود را به جاى برادر جا مى زند. اسحاق پیامبر هم فریب مى خورد، به طورى که قدرت تشخیص فرزندان خود را هم ندارد.۱۴۴

صحیح بخارى و دیگر منابع مهم اهل سنت نیز از اندیشه هاى انحرافى اسرائیلى بى نصیب نمانده اند. بسیارى از نویسندگان اهل سنت به نقل از ابوهریره روایت کرده اند که: «ما من بنى آدم مولود یولد الاّ یمسّه الشیطان حین یولد فیستهلّ صارخاً من مسّ الشیطان غیر مریم و ابنها»۱۴۵٫ بر اساس این روایت، همه انسان ها، به جز عیسى و مادرش مریم، فریب شیطان را مى خورند. برخى محققان نوشته اند: مسیحیان با تمسک به همین روایت، مدعىِ اثبات دو عقیده هستند: نخست، این که همه انسان ها، به جز عیسى که فوق بشر است، گرفتار خطا و گناه مى شوند.۱۴۶ دوّم، این که عیسى از آسمان به زمین آمد تا میان مردم حکم کند.۱۴۷ محققى دیگر نوشته است: من نمى دانم اگر این روایت، فضیلت براى عیسى است چرا پیامبر اسلام که سید الانبیاست، از آن محروم است، و اگر فضیلت نیست چه ارزشى دارد که بخارى و دیگر محدثان اهل سنت آن را نقل کرده اند.۱۴۸ جالب این است که ابوهریره این حدیث را از زبان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)روایت کرده است.۱۴۹

برخى منابع اهل سنت مى نویسند: حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) حکایت دجّال و جساسه (جاسوس دجال) را از تمیم دارى شنید و آن را بر منبر از او روایت نمود و این تنها صحابىِ مفضولى است که پیامبرِ فاضل، از او روایت نقل کرده است.۱۵۰ این قبیل منقولات دستاویز برخى نویسندگان عرب شده تا این مسیحى نومسلمان را مبتکر برخى عادات و سنن در اسلام معرفى نمایند، در صورتى که پیامبر از شنیدن خبر دجّال از تمیم دارى و امثال او بى نیاز بوده است.۱۵۱ علامه تسترى این مطلب را که چون وى از اهل کتاب بوده پیامبر از او روایت نقل کرده است، خنده آور خوانده است.۱۵۲ مقریزى هم در کتاب الضوء السارى فى معرفة تمیم الدارى،۱۵۳ پس از بیان وفد قبیله دارین و پذیرش اسلام از سوى تمیم دارى، ماجراى نقل روایت او به وسیله رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و اقطاع قریه حبرون و عینون را آورده است، بدون آن که آن را نقد کند.۱۵۴

در میان مورخان اهل سنت، ابن کثیر در مقدمه کتاب البدایة و النهایة مدعى است که از آوردن اسرائیلیات خوددارى کرده است. او حدیث «حدّثوا عن بنى اسرائیل و لا حرج» را هم حمل بر اسرائیلیات کرده است.۱۵۵

۵ ـ مشهورترین مبلغان اندیشه هاى اسرائیلى

جواد على در این که مشهورترین چهره هاى علمى یهود، در واقع دانشمند و حبر بوده باشند، تردید کرده است. او مى نویسد: به نظر من رتبه علمى امثال عبد الله بن سلاّم و کعب الاحبار چیزى است که برخى دل هاى پاک و خوش بین از مسلمانان ِ نخستین به آن ها داده اند، چه این که از آن ها سخنانى درباره انبیا و کتاب هاى پیشین مى شنیدند و در شگفت مى ماندند و گمان مى کردند که اگر چنین اوصافى را براى آن ها برشمارند، به نفع اسلام است. خود یهودیان شاخص نیز در دامن زدن به این رتبه علمى پندارى، براى مباهات و فخرفروشى به مسلمانان، نقش داشته اند.۱۵۶ استاد ابوریه به خوبى از نقش یهودیان نومسلمان در وارد کردن موهومات خویش در فرهنگ مسلمانان پرده برداشته است.۱۵۷ رشید رضا هم به این خوش بینى برخى مسلمانان اشاره کرده و مى نویسد: در میان ما مسلمانان کسانى هستند که هر آن چه را در کتاب هاى تفسیر و دیگر منابع اسلامى آمده است، تقدیس مى کنند و آن ها را مبرّا از نقد و ارزیابى مى دانند.۱۵۸ این در حالى است که برخى علماى شیعه نوشته اند: کعب الاحبار و وهب بن منبه روایاتى را نقل کرده اند که با گفتار رسول خدا(صلى الله علیه وآله)و عقل ناسازگاراند.۱۵۹ شیخ صدوق(رحمه الله)در پاسخ منکران قیام حضرت قائم(علیه السلام)، مى نویسد: چگونه اینان اخبار وهب بن منبه و کعب الاحبار را که با سخنان نبى گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و عقل ناسازگار است، مى پذیرند امّا روایاتى را که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان(علیهما السلام) درباره حضرت قائم(علیه السلام) و غیبت و ظهور اوست، تصدیق نمى کنند.۱۶۰

به رغم نگرش اندیشمندان یاد شده نسبت به راویان اسرائیلیات و نقش آن ها در ترویج اندیشه هاى اسرائیلى در میان مسلمانان، یکى از محققان به دفاع از کعب الاحبار و ابوهریره و امثال این ها پرداخته و نسبت هاى این نویسندگان را به آنان، اتهام دانسته و آن ها را مظلوم خوانده است.۱۶۱ در حالى که دفاع وى جز تعصّب بى جا و تأیید اندیشه هاى نادرست اسرائیلى، چیز دیگرى نیست. بدون تردید، برخى روایاتى که امثال ابوهریره و کعب الاحبار نقل کرده اند با اساس دین اسلام ناسازگار است و به هیچ وجه قابل دفاع نیستند.

۱ ـ کعب الاحبار : بنابر گفته طبرى و ابن اثیر، کعب الاحبار در سال ۱۷ق (حدود هشتاد سالگى) در زمان خلافت عمر، در شهر مدینه، اسلام را پذیرفت.۱۶۲ امّا ابن اعثم، اسلام او را در سفر عمر به بیت المقدس دانسته نه در آمدن او به مدینه.۱۶۳ او در سال ۳۲ ق، در سنّ صد سالگى، در شهر حمص درگذشت.۱۶۴ پذیرش اسلام از سوى وى هم زمان با آغاز امارت و فرمانروایى معاویه در شام بود. برخى محققان از دیدار کعب الاحبار از شام و هم زمانى نصب معاویه به عنوان والى آن سرزمین و پذیرش اسلام از سوى کعب سخن گفته و خاطرنشان کرده اند که میان این دو، توافقى صورت گرفته است تا بدین وسیله، اهداف خویش را دنبال کنند.۱۶۵ کعب، زمانى که معاویه والى شام بود، در آن جا حضور داشت. معاویه وى را به خود نزدیک کرد و از مسائل مبدأ، امور غیبى و تفسیر قرآن از او سؤال مى کرد. ابن حجر نوشته است: معاویه به کعب دستور داد تا در شام به قصه گویى بپردازد. پیامد این کار، ورود احادیث جعلى بسیار در فضیلت شام و ساکنان آن بود.۱۶۶ذهبى مى نویسد: او در زمان خلافت عمر از یمن به مدینه آمد و در هم نشینى با یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله)، از کتاب هاى اسرائیلى براى آن ها روایاتى نقل مى کرد که در آن ها شگفتى هایى وجود داشت.۱۶۷ از این رو، برخى صحابه مانند عبدالله بن عمر، ابو هریره، ابن عباس، عبدالله بن زبیر و معاویه را از شاگردان او دانسته اند. این ها نمونه هایى از روایت اکابر از اصاغر و صحابه از تابعین است.۱۶۸ تعداد زیادى از تابعان نیز شاگردى وى را کرده اند.۱۶۹

جواد على درباره کعب مى نویسد: من باور نمى کنم که آن چه در کتاب هاى تاریخ و تفسیر به نام کعب الاحبار آمده است، تماماً از زبان کعب صادر شده باشد، بلکه ممکن است روایت دیگران باشد که به زبان او بسته اند. او هم چنین در ادامه مى گوید: احدى به کعب، تألیفى نسبت نداده، بلکه تمام آن چه به وى منسوب است به صورت شفاهى و سماع بوده، و بسیارى از آن ها اندیشه هاى اسرائیلى هستند که در تورات و تلمود و دیگر کتاب هاى یهود آمده است و برخى از آن چه به او نسبت داده اند، مجعول و ساختگى است.۱۷۰

به گفته ابن ابى الحدید، جماعتى از سیره نویسان روایت کرده اند که على(علیه السلام)، کعب الاحبار را کذّاب مى خوانده است.۱۷۱ مجلسى هم نوشته است: کعب الاحبار از على(علیه السلام)منحرف بود و آن حضرت او را کذّاب مى دانست.۱۷۲

از جمله باورهاى نادرستى که کعب در میان مسلمانان ترویج نمود، اعتقاد به رؤیت خدا بود، چون یهود معتقد بودند که زمانى خداوند به درد چشم مبتلا شد و فرشتگان به عیادتش رفتند. اعتقاد به جسم بودن خداوند در میان برخى مسلمانان و ترویج این اندیشه که او هم مانند انسان، کالبد، دست، پا، چشم و گوش دارد، از سوى کعب و مانند او به جامعه اسلامى القا شد.۱۷۳ کعب مى گفت: خداوند کلام و رؤیت خویش را میان موسى(علیه السلام) و محمد(صلى الله علیه وآله) تقسیم کرد. سهم موسى(علیه السلام) این بود که خدا با او سخن گفت و سهم محمد(صلى الله علیه وآله) این بود که او خدا را با چشم خود دید.۱۷۴

۲ ـ وهب بن منبه : پدرش اهل هرات خراسان بود. وى از تابعانى است که در سال ۳۴ ق در یمن به دنیا آمد و در سال ۱۱۴ق در صنعاء درگذشت.۱۷۵ ذهبى در شرح حالش، او را العلّامة الأخبارى القصصى معرفى کرده است، که بیشتر دانش وى از اسرائیلیات و صحیفه هاى اهل کتاب بود.۱۷۶ وهب از ابوهریره، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو بن العاص و دیگران کسب دانش نمود و خود بیش از بیست شاگرد داشت.۱۷۷ بنابر نقل ابن سعد، وهب مدعى بود که ۹۲ کتاب خوانده است که همه آن ها از آسمان نازل شده اند. ۷۲ تا از آن ها در کنیسه ها و دست مردم هستند و از بیست تاى آن ها جز عده اندکى، کسى آگاهى ندارد.۱۷۸ وهب مى گفت: «عبد الله بن سلّام، اعلم اهل زمان خویش بود و کعب الاحبار نیز اعلم اهل زمان خویش. آیا مى دانید چه کسى دانش هر دوى آن ها را جمع کرده است»؟. منظور او خودش بود.۱۷۹ طبرى داستان فریب خوردن آدم در بهشت را به نقل از وهب بن منبه آورده است که نمونه اى از نفوذ فرهنگ یهودى در منابع اسلامى است.۱۸۰ عین همین مطلب در سفر تکوین تورات آمده است.۱۸۱

به گفته رجال شناسان، وهب دو کتاب نوشته است: یکى درباره قدر، که بعدها از نگارش آن پشیمان شده،۱۸۲ و دیگرى عنوان قصص الاخیار داشته است.۱۸۳ یاقوت در شرح حال وى، او را «صاحب قصص» معرفى کرده، که بسیار از کتاب هاى قدیمى معروف به اسرائیلیات نقل مى کرده است.۱۸۴ علامه مجلسى پس از نقل داستان هاى پیامبران به روایت وهب، مى نویسد: این قصّه هاى منقول از وهب بن منبه، قابل اعتماد نیستند.۱۸۵

۳ ـ تمیم دارى : نام او تمیم بن اوس دارى است. وى از مسیحیان فلسطین بود که در سال ۹ق به مدینه آمد و مسلمان شد. به گفته یاقوت حموى، وى از حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)درخواست کرد که قریه حبرون و عینون را به او ببخشد و آن حضرت، درخواستش را پذیرفت و در این باره، نامه اى نوشت که ابوبکر، عمر، عثمان و على(علیه السلام)آن را امضا کردند.۱۸۶ هر چند این روایت با آن چه زرکلى گزارش کرده ناسازگار است، زیرا وى مى نویسد: تمیم دارى ساکن مدینه شد و پس از کشته شدن عثمان به شام رفت و در بیت المقدس سکنا گزید. او در سال ۴۰ق در فلسطین درگذشت. بخارى و مسلم از وى هجده روایت نقل کرده اند.۱۸۷ برخى منابع از تمیم دارى به عنوان اوّل قاصّ فى الاسلام یاد کرده اند.۱۸۸

۴ ـ عبدالله بن سلاّم : وى از نخستین یهودیانى است که پس از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)به مدینه، اسلام آورد.۱۸۹ بسیارى، همچون ابوهریره و دیگران از او کسب علم کرده اند.۱۹۰ او از بیعت با على(علیه السلام)سرپیچى کرد و با خروج آن حضرت از مدینه به بصره و عراق مخالف بود.۱۹۱ برخى مورخان سخنانى را به عبدالله بن سلاّم نسبت داده اند که در کتاب هاى تفسیر و حدیث و سیره دیده مى شوند. برخى از این سخنان، رنگ اسرائیلى داشته و از قصص معروف به اسرائیلیات است و برخى از این قصص را دیگران به او نسبت داده اند.۱۹۲

۵ ـ ابوهریره : وى از قبیله دوس در یمن بود که در سال ۷ ق در حالى که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)سرزمین خیبر را فتح کرده بود، به مدینه آمد و مسلمان شد. او در سال ۵۹ ق در گذشت.۱۹۳

على(علیه السلام) درباره وى نظر مساعدى نداشت. آن حضرت در روایتى، ابوهریره را دروغ گوترین افراد نسبت به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دانسته است.۱۹۴ ابوهریره آن چه را از کعب الاحبار شنیده بود به نام رسول خدا(صلى الله علیه وآله)روایت مى کرد.۱۹۵ او خود مى گوید: هیچ کس به اندازه من از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) حدیث نقل نکرده است، به جز عبدالله بن عمرو بن العاص، چون او مى نوشت و من نمى نوشتم.۱۹۶ استاد ابوریه او را فردى ساده معرفى کرده است که در اثر سادگى و تمجیدهایى که کعب الاحبار از وى مى کرد، تحت تأثیر او قرار مى گرفت.۱۹۷ دکتر ذهبى در دفاع از ابوهریره و ردّ سخنان ابوریه، مى گوید: ما منکر این نیستیم که ابوهریره روایات خود را از کعب الاحبار و مانند او از اهل کتاب نومسلمان مى گرفت، اما سادگى او را در ترویج اندیشه هاى یهودى نمى پذیریم.۱۹۸ او معتقد است که امثال ابوهریره در مراجعه به اهل کتاب، معیار دقیقى داشتند و آن این بود که هر چه از اسرائیلیات را با شرع سازگار مى دیدند، تصدیق مى کردند و هر آن چه را ناسازگار بود، ردّ مى نمودند و در مواردى که مسکوت بود، توقف مى کردند.۱۹۹ در حالى که اندکى بررسى در آن چه ابوهریره از اهل کتاب، به ویژه کعب الاحبار گرفته است، نشان مى دهد که ـ بر خلاف سخن دکتر ذهبى ـ او هیچ معیار دقیقى نداشته و بسیارى از مطالبى که روایت کرده با اساس دین، ناساگار است.

از جمله نسبت هاى دروغ او به پیامبر این است که آن حضرت فرمود: همه کشته شدگان جنگ هاى جمل، صفّین و حرّه در بهشت اند.۲۰۰ روشن است که چنین روایاتى خوشایند امویان خواهد بود. او هم چنین در روایتى که مسلم و بخارى آن را نقل کرده اند، به پیامبر نسبت مى دهد که روزى ملک الموت نزد موسى(علیه السلام) آمد و از او خواست که دعوت خدایش را اجابت کند. موسى چنان بر او حمله کرد که چشمش را کور نمود. فرشته نزد خداوند رفت و با گلایه گفت که تو مرا نزد بنده اى فرستاده اى که نمى خواهد بمیرد، به همین جهت چشم مرا کور کرده است. خداوند، چشم او را به وى برگرداند.۲۰۱

و ) امامان شیعه و اندیشه هاى اسرائیلى

۱ ـ امام على(علیه السلام) و مبلغان اسرائیلى

امامان شیعه در برابر هر گونه اندیشه انحرافى، که به نام اسلام در جامعه القا مى شد، مى ایستادند و اندیشه صحیح را بیان مى کردند. آن ها چون مى دانستند احادیث دروغ و نادرست فراوانى به پیامبر و خود امامان نسبت داده شده و مى شود، دو راه کار براى تشخیصِ صحیح از سقیم ارائه کردند:

۱ . معرفى راویان کذّاب به مردم و طرد آن ها از خودشان;

۲ . ارائه قاعده و معیارى در سازگارى یا ناسازگارى با قرآن کریم.۲۰۲

آنان در راستاى عمل به راه کار نخست، در برابر اندیشه هاى اسرائیلى، موضع خویش را اعلام مى کردند. شواهدى در تاریخ هست که نشان مى دهد آن ها با این افکار به مخالفت پرداخته و آن ها را نادرست و منحرف معرفى مى کردند.۲۰۳ تفسیر اهل الذکر در آیه: «فسئلوا اهل الذکر»۲۰۴، توسط امامان شیعه، به اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)و آل محمد(علیه السلام)، که مصداق بارز اهل الذکر بودند،۲۰۵ نیز براى همین بود که مردم را از مراجعه به اهل کتاب باز دارند ; چه این که آن ها اندیشه هاى انحرافى داشتند و مراجعه مسلمانان به آن ها پیامدهاى ناگوارى را بدنبال داشت.

پیش از این گذشت که برخى صحابه با مراجعه به اهل کتاب، آنان را اهل الذکر مى دانستند. محمد بن مسلم نزد امام باقر(علیه السلام) مى گوید: برخى گمان مى کنند که مراد از اهل الذکر، یهود و نصارا هستند. امام پنجم(علیه السلام)در پاسخ مى فرماید: در این صورت آن ها (اهل کتاب) شما را به دین خویش دعوت مى کنند. سپس با دست خود به سینه اش اشاره کرد و فرمود: «ما اهل الذکر هستیم و باید مردم از ما سؤال کنند».۲۰۶

طبق برخى روایات، امام على(علیه السلام) قصه گویى را که داستان اسرائیلى مى گفت، از مسجد بیرون کرد و نقل اسرائیلیات را ممنوع کرد.۲۰۷ بر همین اساس در منابع روایى شیعه، بابى با عنوان باب انّ القاص یضرب و یطرد من المسجد وجود دارد که به رفتار امیرمؤمنان مستند است.۲۰۸ او هم چنین به قصه گویى فرمود: آیا ناسخ و منسوخ را مى شناسى؟ پاسخ داد: نه، امام فرمود: خود و دیگران را به هلاکت انداختى.۲۰۹ امام به دلیل عدم آگاهى قاصّ از ناسخ و منسوخ، او را از مسجد اخراج نمود.۲۱۰

روایات فراوانى نشان گر آن است که امام على(علیه السلام) روایات کعب الاحبار را تکذیب مى کرده است.۲۱۱ ابن عباس روایتى که از کعب الاحبار درباره برخى آیات قرآن۲۱۲ مربوط به حضرت سلیمان(علیه السلام)شنیده بود، براى امام على(علیه السلام) نقل کرد. در آن روایت، سلیمان به ستم و خطا متهم شده بود. امیرمؤمنان در ردّ سخنان کعب الاحبار فرمود: «همانا پیامبران الهى ستم نمى کنند و به کسى هم فرمان ستم نمى دهند، چون آن ها معصوم و مطهرند».۲۱۳امام على(علیه السلام) در برابر کسانى هم که به حضرت داود(علیه السلام)نسبت هاى ناروایى مى دادند فرمود: «هر کس چنین روایتى را درباره داود نقل کند او را به عنوان افترا زننده بر پیامبران، حدّ خواهم زد».۲۱۴

در رایزنى عمر با مردم در سفر به شهرهاى مسلمانان، کعب الأحبار او را از سفر به عراق برحذر داشت و استدلال کرد که خیر و شرّ هر یک، ده قسمت اند، یک جزء خیر در شرق و نه جزء دیگر آن در غرب است. این در حالى است که یک جزء شرّ در غرب و نه جزء دیگر آن در شرق است. امام على(علیه السلام)برخاست و از کوفه – به عنوان مرکز شرق – تمجید کرد که در حقیقت، مى توان آن را تکذیب سخن کعب الاحبار نامید.۲۱۵ در امور اعتقادى نیز امیرمؤمنان(علیه السلام)، سخنان کعب الاحبار را نادرست مى دانست. روزى در حضور عمر، از عرش و جایگاه خداوند، پیش از آفرینش عرش، سخن به میان آمد. کعب سخنانى گفت که امام آن ها را نپذیرفت. کعب گفت: خداوند پیش از آفرینش عرش، قدیم بود و بر صخره بیت المقدس در هوا قرار داشت. هنگامى که خواست عرش رابیافریند، آب دهانى افکند که از آن دریاها بوجود آمدند. سپس در آن جا عرش را از بخشى از صخره زیر پایش آفرید. امام على(علیه السلام) در ردّ سخنان کعب فرمود: هم کیشان تو اشتباه کردند و کتاب هاى آسمانى را تحریف نمودند و به خداوند افترا بستند. اى کعب! صخره اى که تو مى پندارى، توان و ظرفیت جلال و عظمت خداوند را ندارد. صخره و هوا قدیم نیستند و خداوند بزرگ تر از آن است مکانى داشته باشد که بتوان به آن اشاره نمود; او بدون مکان است.۲۱۶

۲ ـ امام حسن(علیه السلام) و مزاحم نامیدن قاصّ

در تاریخ یعقوبى آمده است: روزى امام حسن(علیه السلام) به قاصّى که بر در مسجد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)قصّه گویى مى کرد، عبور نمود. از او پرسید: «تو کى هستى؟» گفت: اى پسر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) من قاصّ هستم. حضرت فرمود: «دروغ مى گویى، محمد(صلى الله علیه وآله)قاصّ بود، چه این که خداوند فرموده است: «فاقصص القصص». مرد قصّه گو گفت: پس من مذکّر هستم. امام باز فرمود: «دروغ مى گویى، محمد(صلى الله علیه وآله)مذکّر بود، چه این که خداوند فرموده است: «فذکّر انّما انت مذکّر». او گفت: پس من چه هستم؟ امام حسن(علیه السلام)فرمود: «تو مردى مزاحم هستى».۲۱۷ اگر سخنان این قاصّ براى مردم سودى داشت و اندیشه هاى درستى را مطرح مى نمود، به یقین امام حسن(علیه السلام) او را مزاحم نمى نامید.

۳ ـ امام سجاد(علیه السلام) و نهى حسن بصرى از قصه گویى

امام سجاد(علیه السلام)، حسن بصرى را دید که در کنار حجرالاسود به قصه گویى مشغول است. پس از هشدار دادن او به مرگ و حساب و اهمیت مسجد الحرام، فرمود: «چرا مردم را با قصه گویى خویش از طواف باز مى دارى؟» حسن بصرى با استناد به آیه اى از قرآن از امام تمجید کرد.۲۱۸ در برخى منابع آمده است که حسن بصرى مطالبى را از «بعض الکتب» روایت مى کرده است که نشان گر پیوند او با متون اهل کتاب است.۲۱۹ به احتمال قوى دلیل نهى امام از قصّه گویى او نیز همین امر بوده است.

۴ ـ امام باقر(علیه السلام) و تکذیب کعب الاحبار

زراره روایت مى کند که نزد امام باقر(علیه السلام) نشسته بودم، در حالى که آن حضرت نیز به طرف کعبه نشسته بود. امام فرمود: «نگاه به کعبه عبادت است». در همین حال مردى از قبیله بجیله به نام عاصم بن عمر آمد و به امام(علیه السلام) گفت: کعب الاحبار مى گفت کعبه در هر صبح و شام براى بیت المقدس سجده مى کند. امام فرمود: «تو درباره گفتار کعب چه مى گویى؟» عاصم گفت: کعب راست مى گفت. امام، در حالى که خشمگین شده بود، فرمود: «تو و کعب هر دو دروغ مى گویید». زراره مى گوید تا آن روز، به جز در مقابل آن فرد، ندیده بودم امام رودرروى کسى بگوید تو دروغ مى گویى. آن گاه امام سخنانى درباره فضیلت کعبه فرمود.۲۲۰ او هم چنین قصّاص را مصداقى از آیه «الذین یخوضون فى آیاتنا» معرفى نمود.۲۲۱

امامان شیعه در برابر داستان سرایان، که به نقل خرافات و اسرائیلیات مى پرداختند، راویان را به نقل فضایل اهل بیت(علیهم السلام) تشویق مى کردند. سعد الاسکاف مى گوید: به امام باقر(علیه السلام) گفتم: من مى نشینم و با قصه گویى، حقّانیت و فضیلت شما را بیان مى کنم. امام فرمود: «دوست داشتم در هر سى ذراع، یک قاصّى مثل تو وجود داشت».۲۲۲

۵ ـ امام صادق(علیه السلام) و نهى از قصه گویى

عباد بن کثیر مى گوید: به امام صادق(علیه السلام) گفتم من به قصه گویى برخورد کردم که مى گفت مجلس قصه گویى، مجلسى است که هر که در آن نشیند، شقى نخواهد شد. امام(علیه السلام) فرمود: «این گونه نیست، او اشتباه مى کند. همانا خداوند فرشتگان سیاحى دارد – جداى از کرام الکاتبین – که وقتى به گروهى مى رسند که از محمد(صلى الله علیه وآله) و آل محمد(علیه السلام)یاد مى کنند، مى گویند بایستید، به حاجت خویش رسیدیم. پس مى نشینند و با آن ها تفقّه مى کنند…این آن مجلسى است که نشسته در آن، شقى نخواهد شد».۲۲۳ مجلسى پس از نقل این روایت، مى نویسد: مراد از قصه در این جا، قصه هاى دروغ و ساختگى است، که بیشتر اصحاب، شنیدن آن ها را حرام مى دانند، همان گونه که آیه «سماعون للکذب» بر حرمت آن ها دلالت دارد.۲۲۴

از مواردى که جهت گیرى امام صادق(علیه السلام) را در بر حذر داشتن جامعه از مراجعه به اهل کتاب، نشان مى دهد سخنى است که فرمود: «دانشمندانى که به منظور فزونى دانش در پى احادیث یهود و نصارا بودند، اهل دوزخ اند».۲۲۵ ایشان کسانى را که به شنیدن داستان هاى قصه خوانان مى پردازند به شدّت نکوهش کرده است.۲۲۶ شیخ صدوق در کتاب الاعتقادات خویش نقل کرده است که نزد امام صادق(علیه السلام)سخن از قُصّاص به میان آمد. امام فرمود: «خداوند آن ها را لعنت کند، آن ها بدى ما را مى گویند». آن حضرت هم چنین گوش دادن به سخنان آن ها را حرام اعلام کردند و آن ها را مصداقى از آیه «و الشعراء یتبعهم الغاوون» معرفى نمودند.۲۲۷

۶ ـ امام رضا(علیه السلام) و تنزیه داود پیامبر

امام رضا(علیه السلام) نیز سعى در تنزیه پیامبران از اندیشه هاى اسرائیلى داشت. در کتاب عیون اخبار الرضا آمده است که آن حضرت در گفت وگو با ارباب ملل و مذاهب در باب عصمت انبیا، پس از سخن گفتن درباره بسیارى از آن ها و تنزیه آنان از نسبت هاى ناروایى که به آن ها داده مى شود از على بن محمد بن جهم پرسیدند: «شما درباره داود پیامبر چه مى گویید؟» او همان داستان معروف را نقل کرد که پرنده اى در وسط نماز بر او ظاهر شد و داود به دنبال پرنده به پشت بام رفت و چشمش به همسر اوریا افتاد و عاشق وى گردید. او براى دست یافتن به آن زن، همسرش را به جنگ فرستاد تا کشته شد و خود او را تصاحب کرد!!. امام با شنیدن این سخنان به شدت ناراحت شد به طورى که استرجاع نمود و دست خویش را بر پیشانى زد و فرمود: «شما به یکى از پیامبران نسبت سستى در نماز و ارتکاب عمل زشت و قتل مى دهید». سپس امام(علیه السلام) خود، تفسیر صحیحى از این ماجرا، با توجه به تفسیر آیه۲۶ سوره ص، ارائه کردند.۲۲۸

آن چه درباره مخالفت امامان شیعه با اسرائیلیات و ارائه اندیشه هاى صحیح گفته شد، تنها اشاره به نمونه هایى از این قبیل بود.

 

کتاب نامه

۱٫ ابن ابى الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، دار احیاء الکتب العربیه، [بى تا].

۲٫ ابن ابى شیبه کوفى، عبد الله بن محمد، المصنف فى الاحادیث و الاثار، تحقیق سعید محمد لحّام، چاپ اول: بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ق.

۳٫ ابن اثیر، عزّ الدین، اسد الغابه فى معرفه الصحابه، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۹ ق.

۴٫ ابن اعثم الکوفى، احمد، کتاب الفتوح، تحقیق على شیرى، بیروت، دار الاضواء، ۱۴۱۱ ق.

۵٫ ابن انس، مالک، کتاب الموطأ، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۰۶ ق.

۶٫ ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابه فى تمییز الصحابه، بیروت، مؤسسه الرساله، [بى تا].

۷٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، تهذیب التهذیب، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۴ق.

۸٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، فتح البارى شرح صحیح البخارى، چاپ دوم: بیروت، دار المعرفة، [بى تا].

۹٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، لسان المیزان، چاپ دوم: بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ۱۳۹۰ق.

۱۰٫ ابن حنبل، احمد، مسند احمد، بیروت، دار صادر، [بى تا].

۱۱٫ ابن خلدون، عبد الرحمن، تاریخ ابن خلدون، بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، [بى تا].

۱۲٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، چاپ پنجم: تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۶٫

۱۳٫ ابن داوود، حسن بن على، رجال ابن داوود، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۳ ق.

۱۴٫ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، [بى تا].

۱۵٫ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، الطبقات الکبرى، تحقیق محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۰ ق.

۱۶٫ ابن شهرآشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، نجف، مطبعة الحیدریه، ۱۳۷۶ ق.

۱۷٫ ابن عساکر، على بن الحسن، تاریخ دمشق الکبیر، تحقیق على عاشور الجنوبى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۲۱ ق.

۱۸٫ ابن فهد حلّى، المهذب البارع، تحقیق الشیخ مجتبى عراقى، قم، جامعة المدرسین،۱۴۱۱ق.

۱۹٫ ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم، المعارف، تحقیق ثروة عکاشه، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۴۱۵ق.

۲۰٫ ابن قتیبه، محمد بن مسلم، الشعر و الشعراء، لیدن، [بى نا]، ۱۹۰۲ م.

۲۱٫ ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، تحقیق على شیرى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۰۸ق.

۲۲٫ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، تفسیر ابن کثیر، بیروت، دار المعرفة، ۱۴۱۲ ق.

۲۳٫ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، تفسیر القرآن الکریم، با اشراف خلیل میس، بیروت، دار القلم، [بى تا].

۲۴٫ ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویة، تحقیق مصطفى السقا و غیره، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۱۳ ق.

۲۵٫ ابوریه، محمود، اضواء على السنة المحمدیه، [بى جا[، دار الکتاب الاسلامى، ]بى تا].

۲۶٫ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، شیخ المضیره ابوهریره، قم، دار الذخائر، ۱۳۶۸٫

۲۷٫ ابوشهبه، محمد بن محمد، الاسرائیلیات و الموضوعات فى کتب التفسیر، بیروت، دار الجیل، ۱۴۱۳ق / ۱۹۹۱م.

۲۸٫ احمدى میانجى، على، مکاتیب الرسول،[ بى جا]، دار الحدیث، ۱۴۱۹ ق.

۲۹٫ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، مواقف الشیعة، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ۱۴۱۶ ق.

۳۰٫ الاربلى، على بن عیسى، کشف الغمه فى معرفة الائمه، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵ م.

۳۱٫ الاصفهانى، ابو نعیم، معرفه الصحابه، تحقیق عادل بن یوسف عزازى، بیروت، دار الوطن، ۱۴۱۹ق.

۳۲٫ الشریف رضى، خصائص الائمه، تحقیق محمد هادى الامینى، مشهد، آستانة الرضویة المقدسه، ۱۴۰۶ ق. اللحّام، چاپ اول: بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۹ ق.

۳۳٫ امین، احمد، ضحى الاسلام، چاپ دهم: قاهره، [بى نا، بى تا].

۳۴٫ امینى، عبد الحسین، الغدیر، بیروت، دار الکتاب العربى، ۱۳۹۷ ق.

۳۵٫ بخارى، محمد بن اسماعیل، صحیح البخارى، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۱ ق.

۳۶٫ بغدادى، محمد بن حبیب، المحبر (نسخه خطى)، CD المعجم، نسخه سوّم، ۱۳۷۹٫

۳۷٫ بلاذرى، احمد بن یحیى، انساب الاشراف، ترجمة امیر المؤمنین(علیه السلام)، تحقیق محمد باقر محمودى، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه، ۱۴۱۶ ق.

۳۸٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، فتوح البلدان، وضع حواشیه عبد القادر محمد على، بیروت، دار الکتب الاسلامیه، ۱۴۲۰ ق/۲۰۰۰ م.

۳۹٫ بلاغى، محمد جواد، الهدى الى دین المصطفى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۵ ق.

۴۰٫ بیهقى، احمد بن حسین، السنن الکبرى، بیروت، دار الفکر، [بى تا].

۴۱٫ پیشوایى، مهدى، «راه هاى نفوذ اسرائیلیات در تاریخ اسلام» پیام حوزه، شماره ۱۳، سال ۱۳۷۶٫

۴۲٫ تسترى، محمد تقى، قاموس الرجال، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ۱۴۱۰ ق.

۴۳٫ جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، تحقیق عبد السلام محمد هارون، قاهره، مکتبة الخانجى، ۱۳۸۰ ق/۱۹۶۰ م.

۴۴٫ جزایرى، سید نعمت الله، قصص الانبیاء، قم، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشى، ۱۴۰۴ ق.

۴۵٫ جعفریان، رسول، پیش درآمدى بر شناخت تاریخ اسلام، قم، مؤسسه در راه حقّ، ۱۳۶۴٫

۴۶٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، تاریخ خلفا، قم، انتشارات دلیل، ۱۳۸۰٫

۴۷٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، قصه خوانان در تاریخ اسلام و ایران، [بى جا]، انتشارات دلیل، ۱۳۷۸٫

۴۸٫ جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، دار العلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ۱۹۷۸ م.

۴۹٫ حاکم نیشابورى، محمد بن محمد، المستدرک، تحقیق یوسف مرعشلى، بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۶ ق.

۵۰٫ حسنى، هاشم معروف، دراسات فى الحدیث و المحدثین، بیروت، دارالتعارف، ۱۳۸۹ ق.

۵۱٫ حلّى، علاّمة، تذکرة الفقهاء، [بى جا]، مکتبة الرضویه لاحیاء التراث الجعفریه.

۵۲٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، منتهى الطلب، مقابله حسن پیشنماز، تبریز، حاج احمد، ۱۳۳۳٫

۵۳٫ حلّى، محقق، المعتبر فى شرح المختصر، تحقیق لجنة التحقیق باشراف الشیخ ناصر مکارم، قم، مؤسسة سیّد الشهداء، ۱۳۶۴ش.

۵۴٫ حموى، یاقوت بن عبد الله، معجم الادباء، بیروت، دار احیاء التراث العربى، [بى تا].

۵۵٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، معجم البلدان، تحقیق فریق عبدالعزیز جندى، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱ ق/۱۹۹۰م.

۵۶٫ خزائلى، محمد، اعلام قرآن، چاپ سوم: تهران، امیر کبیر، ۱۳۵۵٫

۵۷٫ خلیفه، حاجى، کشف الظنون عن اسامى الکتب و الفنون، بیروت، دار احیاء التراث العربى، [بى تا].

۵۸٫ خوئى، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، [بى جا]، ۱۴۱۳ ق.

۵۹٫ دائرة المعارف تشیع، زیر نظر احمد صدر حاج سیدجوادى و دیگران، تهران نشر شهید سعید محبّى، ۱۳۸۰٫

۶۰٫ دارمى، عبد الله بن بهرام، سنن الدارمى، دمشق، مطبعه الاعتدال، [بى تا].

۶۱٫ دیارى، محمدتقى، پژوهشى در باب اسرائیلیات در تفاسیر قرآن، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، ۱۳۷۹٫

۶۲٫ ذهبى، شمس الدین، تذکرة الحفاظ، عربستان سعودى، مکتبة الحرم المکّى، [بى تا].

۶۳٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الاناووط و على ابو زید، بیروت، مؤسسة الرسالة، ۱۴۱۳ ق.

۶۴٫ ــــــــــــــــــــــــــــــ ، میزان الاعتدال، تحقیق على محمد البجاوى، بیروت، دار المعرفة، [بى تا].

۶۵٫ ذهبى، محمد حسین، الاسرائیلیات فى التفسیر و الحدیث، چاپ چهارم: قاهره، مکتبة وهبه، ۱۴۱۱هـ.ق / ۱۹۹۰ م.

۶۶٫ رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، قاهره، دارالمنار، ۱۳۷۴٫

۶۷٫ زرکلى، خیر الدین، الاعلام، بیروت، دار العلم للملایین، ۱۹۸۹ م.

۶۸٫ سوسه، احمد، العرب و الیهود فى التاریخ، چاپ دوم: دمشق، العربى للاعلان و الطباعة و النشر، [بى تا].

۶۹٫ سیوطى، جلال الدین، الدرّ المنثور، جده، دار المعرفه، ۱۳۶۵ ق.

۷۰٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، لباب النقول فى اسباب النزول، تصحیح احمد عبد الشافى، بیروت، دار الکتب العلمیه، [بى تا].

۷۱٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، الجامع الصغیر، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۱ ق.

۷۲٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، الدیباج على صحیح مسلم، تحقیق ابى اسحاق حوینى اثرى، المملکة العربیه السعودیه، دار ابن عفان، ۱۴۱۶ق.

۷۳٫ شافعى، محمد بن ادریس، کتاب الامّ، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۳ ق.

۷۴٫ شامى، محمد بن یوسف، سبل الهدى و الرشاد، تحقیق عادل احمد عبد الموجود، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۴ ق.

۷۵٫ شرف الدین الموسوى، سید عبد الحسین، اجوبة مسائل جار الله، صیدا، مطبعة العرفان، ۱۳۷۳ق.

۷۶٫ شریف رضى، خصائص الائمه، تحقیق محمد هادى امینى، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، ۱۴۰۶ق.

۷۷٫ شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى، بیروت، دار المعرفه، ۱۳۹۵ ق/۱۹۷۵ م.

۷۸٫ صدوق، محمد بن على، الخصال، تحقیق على اکبر غفارى، قم، جامعه مدرسین، [بى تا].

۷۹٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، علل الشرایع، قم، مکتبة الداورى، [بى تا].

۸۰٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، عیون اخبار الرضا، تحقیق حسین اعلمى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۴ ق.

۸۱٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، کمال الدین و تمام النعمه، تحقیق على اکبر الغفارى، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ ق.

۸۲٫ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات الکبرى، تحقیق میرزامحسن کوچه باغى، تهران، مؤسسه الاعلمى، ۱۴۰۴ ق/۱۳۶۲ .

۸۳٫ صنعانى، عبد الرزاق بن همام، المصنف، تحقیق حبیب الرحمن اعظمى، [بى جا[، المجلس العلمى، ]بى تا].

۸۴٫ ضیف، شوقى، العصر الجاهلى، مصر، دار المعارف، [بى تا].

۸۵٫ طائى، نجاح، نظریات الخلفتین، بیروت، مطبعة الهدى، ۱۴۱۸ ق.

۸۶٫ طباطبائى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، ۱۴۰۲ ق.

۸۷٫ طبرانى، سلیمان بن احمد، مسند الشامیین، تحقیق حمدى عبد المجید السلفى، بیروت، مؤسسة الرساله، ۱۴۱۷ ق.

۸۸٫ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الطبرى، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، بیروت، دار التراث، [بى تا].

۸۹٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، جامع البیان عن تأویل آى القرآن، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۹ ق/۱۹۹۹ م.

۹۰٫ طوسى، محمد بن حسن، اختیار معرفة الرجال، تحقیق میرداماد و دیگران، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، ۱۴۰۴ ق.

۹۱٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، الخلاف، تحقیق سید على الخراسانى و دیگران، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ۱۴۱۷ ق.

۹۲٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، رجال الطوسى، نجف، انتشارات حیدریه، ۱۳۸۱ ق.

۹۳٫ عاملى، حرّ، تفصیل وسائل الشیعه، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام)، ۱۴۱۴ ق.

۹۴٫ عاملى، زین الدین بن على عاملى (شهید ثانى)، مسکن الفؤاد، قم، انتشارات بصیرتى، [بى تا].

۹۵٫ عاملى، سید جعفر مرتضى، «اسرائیلیات در تاریخ طبرى»، کیهان اندیشه، شماره ۲۵٫

۹۶٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ، الصحیح من سیرة النبى الاعظم، بیروت، دار الهادى، ۱۴۱۵ ق.

۹۷٫ عبد الملک، بطرس و دیگران، قاموس الکتاب المقدس، چاپ دهم: قاهرة، دار الثقافة، ۱۹۹۵ م.

۹۸٫ عسکرى، سید مرتضى، معالم المدرستین، تهران، مؤسسه بعثت، ۱۴۱۲ ق.

۹۹٫ ــــــــــــــــــــــــــــــــ ، مقدمة مرآة العقول، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ۱۴۰۴ ق/ ۱۳۶۳ ش.

۱۰۰٫ عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشى، تحقیق سید هاشم رسولى محلاتى، تهران، چاپخانه علمیه تهران، ۱۳۸۰ ق.

۱۰۱٫ فاخورى، حنا، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبد المحمد آیتى، تهران، توس، ۱۳۶۸٫

۱۰۲٫ فلوتن، فان، السیادة العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات فى عهد بنى امیه، ترجمه حسن ابراهیم حسن و محمد زکى ابراهیم، القاهره، مکتبة النهضه المصریه، ۱۹۶۵ م.

۱۰۳٫ فیض کاشانى، مولى محسن، تفسیر الصافى، تحقیق حسین الاعلمى، تهران، مکتبة الصدر، ۱۴۱۶ ق.

۱۰۴٫ قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربى، [بى تا].

۱۰۵٫ قمى، على بن ابرهیم، تفسیر القمى، تصحیح سید طیب الجزائرى، قم، مؤسسه دار الکتاب، ۱۴۰۴ ق.

۱۰۶٫ کتاب مقدس، ترجمه تفسیرى، [بى جا]، انجمن بین المللى کتاب مقدس، ۱۹۹۵ م.

۱۰۷٫ کتانى، محمد عبد الحىّ، نظام الحکومه النبویه المسمى التراتیب الاداریه، تحقیق عبد الله الخالدى، بیروت، شرکة دار الارقم بن ابى الارقم، [بى تا].

۱۰۸٫ کلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تحقیق على اکبر الغفارى، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.

۱۰۹٫ کورانى، على، تدوین القرآن، قم، دار القرآن، [بى تا].

۱۱۰٫ مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۴ ق.

۱۱۱٫ محمد قاسمى، حمید، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان هاى انبیاء در تفاسیر قرآن، تهران، انتشارات صدا و سیما، ۱۳۸۰٫

۱۱۲٫ مزى، ابوالحجاج یوسف، تهذیب الکمال فى اسماء الرجال، تحقیق بشار عواد معروف، بیروت، مؤسسة الرسالة، ۱۴۰۵ ق.

۱۱۳٫ مسعودى، على بن حسین، التنبیه و الاشراف، تصحیح عبدالله اسماعیل صاوى، [بى تا].

۱۱۴٫ مفید، محمدبن محمدبن النعمان، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۳ ق.

۱۱۵٫ مقریزى، تقى الدین احمد بن على، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، تحقیق حسین مونس، قم، انتشارات شریف رضى، ۱۴۱۲ ق.

۱۱۶٫ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء والاموال والحفدة والمتاع، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسى، بیروت، دار الکتب العلمیة، ۱۲۴۰ ق / ۱۹۹۹ م.

۱۱۷٫ نمازى شاهرودى، على، مستدرک سفینة البحار، تحقیق حسن النمازى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ۱۴۱۹ ق.

۱۱۸٫ نورى، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسة آل البیت(علیه السلام)، ۱۴۰۸ ق.

۱۱۹٫ نیسابورى، مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، بیروت، دار الفکر، [بى تا].

۱۲۰٫ وائلى، احمد، هویة التشیع، بیروت، دار الصفوة، ۱۴۱۴ ق/ ۱۹۹۴ م.

۱۲۱٫ وجدى، محمد فرید، دائرة المعارف القرن الرابع عشر، القاهرة، [بى نا]، ۱۹۳۷ م.

۱۲۲٫ هندى، على متقى، کنز العمال، تحقیق بکرى حیانى و صفوة السقا، بیروت، مؤسسة الرساله، [بى تا].

۱۲۳٫ یعقوبى، احمد بن واضح، تاریخ الیعقوبى، بیروت، دار صادر، [بى تا].

۱۲۴٫ ـــــــــــــــــــــــــــــــ ، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۶٫

 

——————————————————————————–

۲ . محمد بن محمد ابوشهبه، الاسرائیلیات و الموضوعات فى کتب التفسیر، ص ۱۲٫

۳ . محمد حسین ذهبى، الاسرائیلیات فى التفسیر و الحدیث، ص ۱۳ – ۱۵٫

۴ . مائده(۵) آیه ۸۲٫

۵ . محمدحسین ذهبى، همان، ص ۱۳ – ۱۵٫

۶ . حمید محمد قاسمى، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان هاى انبیاء در تفاسیر قرآن، ص ۱۱ به نقل از: محسن عبد الحمید، الآلوسى مفسّراً، ص ۳۱۹٫

۷ . فان فلوتن، السیادة العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات فى عهد بنى امیه، ص ۱۰۹٫

۸ . فلوتن، همان، ص ۱۱۵٫

۹ . محمدقاسمى، همان، ص ۱۱٫

۱۰ . همان، ص ۱۳٫

۱۱ . زین الدین بن على عاملى (شهید ثانى)، مسکن الفؤاد، ص ۸۸٫

۱۲ . محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۲۱۰ و میرزا حسین نورى، مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۱۵۱٫

۱۳ . عبد الرحمن بن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۳۳۱٫

۱۴ . احمد بن حجر عسقلانى، فتح البارى شرح صحیح البخارى، ج ۱، ص ۳۴۱٫

۱۵ . اسماعیل بن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۱، ص ۷٫

۱۶ . اسماعیل بن کثیر، تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۳۱۰ و ج ۳، ص ۱۰۶ و ۱۳۳٫

۱۷ . شمس الدین ذهبى، میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۴۷۰ و ج ۴، ص ۳۵۲٫

۱۸ . شمس الدین ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج۴، ص۵۴۴ و ج۸، ص۳۱ و ۱۸۶ و ج۸، ص ۲۲۵٫

۱۹ . ابوالحجاج یوسف مزّى، تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۳۰۳٫

۲۰ . جمعه :۲; آل عمران :۲۰٫

۲۱ . عمرو بن بحر جاحظ، البیان و التبیین، ج ۳، ص ۱۵٫

۲۲ . ابن ابى حدید، شرح نهج البلاغه، ج ۷، ص ۱۱۴٫

۲۳ . سید جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیرة النبى الاعظم(صلى الله علیه وآله)، ج ۱، ص ۴۹٫

۲۴ . احمد بن یحیى البلاذرى، فتوح البلدان، ص ۲۷۹ – ۲۸۱٫

۲۵ . همان، ص ۲۷۹٫

۲۶ . عبد الله بن مسلم بن قتیبه، المعارف، ص ۵۵۲ – ۵۵۳٫

۲۷ . محمد بن مسلم بن قتیبه، الشعر و الشعراء، ص ۳۳۴٫

۲۸ . عبد الرحمن بن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ج ۲، ص ۸۹۱ – ۸۹۲٫

۲۹ . على کورانى، تدوین القرآن، ص ۴۰۹٫

۳۰ . همان، ص ۴۱۱٫

۳۱ . سید جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیرة النبى الاعظم، ج ۱، ص ۹۵٫

۳۲ . احمد امین، ضحى الاسلام، ج ۲، ص ۱۳۹٫

۳۳ . شوقى ضیف، العصر الجاهلى، ص ۹۸٫

۳۴ . محمود ابوریه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ۱۴۶ به نقل از: ابن قتیبه، معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۸ .

۳۵ . محمد بن حبیب بغدادى، المحبر، ص ۲٫

۳۶ . محمود ابوریه، همان، ص ۱۴۷ به نقل از: صحیح البخارى، ج ۲، ص ۲۸۵٫

۳۷ . همان، ص ۱۰۱ .

۳۸ . شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۱۹۹٫

۳۹ . جعفر مرتضى، الصحیح من سیره النبى الاعظم، ج ۱، ص ۹۶ به نقل از: سنن ابى داود، ج ۲، ص ۲۴۹ و الدرّ المنثور، ج ۲، ص ۱۷۲٫

۴۰ . رسول جعفریان، پیش درآمدى بر شناخت تاریخ اسلام، ص ۲۰۷٫

۴۱ . عبد الملک بن هشام، السیرة النبویة، ج ۲، ص ۱۶۶ ; ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، ج ۱، ص ۱۱۱ ; جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ۶، ص ۵۳۶ – ۵۳۷٫ در تفسیر طبرى ذیل آیه ۸۹ بقره روایاتى آمده است که مى گوید یهود منتظر ظهور پیامبرى بودند امّا پس از آمدنش، او را انکار کردند. جامع البیان، ج ۱، ص ۵۷۷ – ۵۸۰٫

۴۲ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۵۷٫

۴۳ . ابن هشام، همان، ج ۳، ص ۲۲۵٫

۴۴ . نساء(۴) آیه هاى ۵۱ – ۵۲٫

۴۵ . محمد بن محمد بن نعمان شیخ مفید، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج ۱، ص ۹۴ و على بن عیسى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه، ج ۱، ص ۲۰۱٫

۴۶ . ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۳۰۰ – ۳۰۱ و ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، همان، ج ۳، ص ۷۱ – ۷۲٫

۴۷ . على بن ابراهیم قمى، تفسیر القمى، ج ۱، ص ۳۹۰ و ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۳، ص ۱۴۱٫

۴۸- مجلسى، بحار الانوار، ج ۸۰، ص ۹۸٫

۴۹ . اسماعیل بن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۳ ،ص ۱۸۷٫

۵۰ . در این زمینه رک: اسرائیل ولفنسون، تاریخ الیهود فى بلاد العرب، ص ۹ به بعد و نیز جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ۶، ص ۹ – ۲۴٫

[۵۱] . Souzomenos .

۵۲ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۱۴٫

۵۳ . همان.

۵۴ . حنا فاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ۱۰۹٫

۵۵ . احمد بن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۳۳۶٫

۵۶ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۱۴ – ۵۱۵ .

۵۷ . فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۱۶۲٫

۵۸ . محمد بن جریر طبرى، جامع البیان عن تأویل آى القرآن، ج ۳، ص ۲۱ و محمد بن احمد قرطبى، الجامع لاحکام القرآن، ج ۲، ص ۲۸۰٫

۵۹ . محمد رشید رضا، تفسیر المنار، ج ۴، ص ۲۶۷ – ۲۶۸٫

۶۰ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۴۵٫

۶۱ . حمید محمد قاسمى، همان، ص ۵۳ – ۶۰٫ براى آگاهى بیشتر از انگیزه هاى دشمنى یهود با مسلمانان ر.ک: مهدى پیشوایى، تاریخ اسلام (از جاهلیت تا رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله))، ص ۲۱۴ – ۲۱۷٫

۶۲ . محمد قاسمى، همان، ص ۳۶ – ۳۷٫

۶۳ . جواد على، ج ۶، ص ۵۸۷٫

۶۴ . سید محمد حسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج ۱۳، ص ۲۹۱ – ۲۹۲٫

۶۵ . محمدتقى دیارى، پژوهشى در باب اسرائیلیات در تفاسیر قرآن، ص ۸۱٫ محمود ابوریه به دوازده مورد از انگیزه هاى جعل حدیث اشاره کرده است که برخى از آن ها با زمینه هاى نفوذ اسرائیلیات مشترک هستند. اضواء على السنة المحمدیه، همان، ص ۱۲۱ – ۱۲۶٫

۶۶ . یوسف (۱۲) آیه ۳٫

۶۷ . طبرى، جامع البیان، همان، ج ۷، ص ۱۹۵ – ۱۹۶٫

۶۸ . در این زمینه رک: بقره(۲) آیه هاى ۴۱ – ۴۴، ۷۵، ۷۹، ۱۴۵ – ۱۴۶ و مائده (۵) آیه ۱۳٫

۶۹ . عنکبوت (۲۹) آیه ۵۱٫

۷۰ . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ۱ ،ص ۵۲ و جلال الدین سیوطى، لباب النقول فى اسباب النزول، ص ۱۵۲٫

۷۱ . سید محمد حسین طباطبائى، همان، ج ۱۶، ص ۱۴۳ و جلال الدین سیوطى، الدرّ المنثور، ج ۵، ص ۱۴۸٫

۷۲ . مجلسى، بحار الانوار، ج ۳۰، ص ۱۷۸ و ج ۷۳، ص ۳۴۷٫

۷۳ . احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۵، ص ۹۸ و ابن ابى شیبه کوفى، المصنف، ج ۶، ص ۲۲۸ ; مجلسى، همان، ج ۲۶، ص ۳۱۵ و متقى هندى، کنز العمال، ج ۱، ص ۲۰۰ – ۲۰۱ و ۳۷۱٫

۷۴ . احمد بن حجر عسقلانى، لسان المیزان، ج ۲، ص ۴۰۸٫

۷۵ . همان، ج ۴، ص ۸۳٫

۷۶ . احمد بن الحسین بیهقى، السنن الکبرى، ج ۲، ص ۱۰; سید جعفر مرتضى عاملى، همان، ج ۱، ص ۱۰۰ به نقل از: حلیة الاولیاء، ج ۵، ص ۱۳۶ و کنز العمال، ج ۱، ص ۳۳۴٫

۷۷ . سید جعفر مرتضى عاملى، همان، ج ۱، ص ۹۸ به نقل از: سنن ابى داود، ج ۲، ص ۲۵۰ و السیره الحلبیه، ج ۲، ص ۱۵٫

۷۸ . عبد الرحمن سیوطى، الدیباج على صحیح مسلم، ج ۶، ص ۱۴۶٫

۷۹ . مهدى پیشوایى، «راه هاى نفوذ اسرائیلیات در تاریخ اسلام»، پیام حوزه، شماره ۱۳، سال ۱۳۷۶، ص ۱۰۱ به نقل از: السیره الحلبیه، ج ۱، ص ۳۲۷٫

۸۰ . محمد بن محمد حاکم نیشابورى، المستدرک، ج ۳، ص ۳۵۸ – ۳۵۹ و بیهقى، همان، ج ۱، ص ۱۰۰ .

۸۱ . مولى محسن فیض کاشانى، تفسیر الصافى، ج ۴، ص ۱۱۹ و ابن ابى شیبه، المصنف، ج ۶، ص ۲۲۸٫

۸۲ . شمس الدین ذهبى، تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۲۷٫

۸۳ . سید جعفر مرتضى عاملى، همان، ج ۱، ۹۸ به نقل از: سیره حلبى، ج ۱، ص ۲۳۰٫

۸۴ . شمس الدین ذهبى، همان، تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۲۷٫

۸۵ . محمد بن حسن طوسى، الخلاف، ج ۱، ص ۶۹۸; محقق حلّى، المعتبر فى شرح المختصر، ج ۱، ص ۳۲۶; علامة حلى، منتهى الطلب، ج ۱، ص ۵۳ و همو، تذکرة الفقهاء، ج ۱، ص ۷۰٫

۸۶ . شیخ صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه ج ۱، ص ۳۹ مى نویسد: «و اذا فرغ الامام من قراءة الفاتحة فلیقل الذى خلفه: «الحمد لله ربّ العالمین» و لایجوز ان یقال بعد قراءة الکتاب: «آمین»، لانّ ذلک کانت تقوله النصارى». هم چنین شیخ مفید در المقنعه، ص ۳۱۶ مى نویسد: «السحور فى شهر رمضان من السنة و فیه فضل کبیر لمعونته على الصیام و الخلاف فیه على الیهود و الاقتداء بالرسول صلى الله علیه و آله».

۸۷ . کورانى، همان، ص ۴۵۵٫ در قاموس کتاب مقدس، ص ۳۱۶ آمده است که: «کانت عادة قومیة عند الاسماعیلین ان یلبس الرجال اقراطا». گویا این عادت، که قاموس از آن اسم مى برد به این سبب بوده است که فرزندان اسماعیل با افتخار به این که مادرشان هاجر – در زمانى که کنیز آزاد شده ساره بود – گوشواره بر گوشهاى خود مى آویخت، این سنت را ادامه مى دادند.

۸۸ . ابن فهد حلّى، المهذب البارع، ج ۲، ص ۲۱۱٫

۸۹ . محمد جواد بلاغى، الهدى الى دین المصطفى، ج ۱، ص ۶۸ – ۷۳٫

۹۰ . احمد بن حنبل، همان، ج ۴، ص ۴۴۵٫

۹۱ . محمد بن اسماعیل بخارى، صحیح البخارى، ج ۳، ص ۱۶۳ و ج ۸، ص ۱۶۰ و ابن ابى شیبه، المصنف، ج ۶، ص ۲۲۸٫

۹۲ . حجر(۱۵) آیه ۹۱٫

۹۳ . بخارى، همان، ج ۵، ص ۲۲۳٫

۹۴ . طبرى، جامع البیان، ج ۱، ص ۶۵٫

۹۵ . ابن حجر، الاصابه فى تمییز الصحابه، همان، ج ۵، ص ۴۸۴٫

۹۶ . نحل(۱۶) آیه ۴۳ و انبیاء (۲۱) آیه ۷٫

۹۷ . سید جعفر مرتضى عاملى، همان، ج ۱، ص ۱۰۶٫ در بحث موضع امامان شیعه در برابر اندیشه هاى اسرائیلى خواهدآمد که ائمه(علیهم السلام)، اهل الذکر را به آل محمد(علیه السلام)تفسیر مى کردند.

۹۸ . همان; محمد عبد الحىّ کتانى، نظام الحکومه النبویه المسمى التراتیب الاداریه، تحقیق عبد الله خالدى، ج ۲، ص ۲۲۰ – ۲۲۱٫

۹۹ . جعفر مرتضى، همان، ج ۱، ص ۹۸٫

۱۰۰ . سید مرتضى عسکرى، معالم المدرستین، ج ۲، ص ۵۱ – ۵۲٫

۱۰۱ . متقى هندى، کنز العمال، ج ۱۰، ص ۲۸۲٫ برخى، از اسود بن سریع سعدى، که از شاعران عصر جاهلى بود، به عنوان نخستین قاصّ یاد کرده اند که در مسجد به قصه گویى مى پرداخت. محمد بن حسن طوسى، رجال الطوسى، ص ۲۵ و حسن بن على بن داوود، رجال ابن داوود، ص ۶۰٫

۱۰۲ . سید مرتضى عسکرى، مقدمة مرآة العقول، ص ۳۵ – ۳۶٫

۱۰۳ . نجاح طائى، نظریات الخلفتین، ج ۲، ص ۲۹۴٫

۱۰۴ . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۱۹۳٫

۱۰۵ . محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۳، ص ۲۵۳٫

۱۰۶ . احمد بن اعثم کوفى، کتاب الفتوح، ج ۱، ص ۲۲۸٫

۱۰۷ . همان.

۱۰۸ . طبرى، تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۶۱۱٫

۱۰۹ . ابن سعد، همان، ج ۳، ص ۲۰۵٫

۱۱۰ . فان فلوتن، السیادة العربیه، ص ۱۱۵٫

۱۱۱ . همان، ص ۸۱٫

۱۱۲ . ابن سعد، همان، ج ۴، ص ۷۷ و مجلسى، بحارالانوار، ج ۵۴، ص ۲۰۶٫

۱۱۳ . محمد قاسمى، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان هاى انبیاء، ص ۸۷ – ۹۰٫

۱۱۴ . کورانى، تدوین القرآن، ص ۴۵۵٫

۱۱۵ . الصافات: ۱۰۷٫ از شواهدى که وابستگى فکرى عرب ها را به یهود، حتّى در پایان سده نخست اسلامى، نشان مى دهد این است که طبرى مى نویسد: نزد عمر بن عبد العزیز، خلیفه اموى، سخن از ذبیح بودن اسماعیل به میان آمد. او براى اطمینان سراغ یکى از یهودیان نومسلمان فرستاد تا از او در این باره سؤال کند. آن یهودى هم ذبیح بودن اسماعیل را تأیید نمود. تاریخ طبرى، ج ۱، ۲۷۰٫

۱۱۶ . اسماعیل بن کثیر، تفسیر القرآن الکریم، ج ۴، ص ۱۸٫ ابن کثیر از معدود نویسندگان اهل سنّت است که سعى در پرهیز از نگارش اسرائیلیات دارد. او در مقدمه کتاب البدایة و النهایه به اجتناب از آوردن اسرائیلیات، تصریح کرده است.

۱۱۷ . طبرى، همان، ج ۴، ص ۲۸۴ ; ابن ابى الحدید، همان، ج ۳، ص ۵۳ – ۵۴ و ج ۷، ص ۲۵۶ و مجلسى، همان، ج ۵۴، ص ۲۰۶٫

۱۱۸ . مالک بن انس، کتاب الموطأ، ج ۲، ص ۹۴۳٫

۱۱۹ . محمد بن ادریس شافعى، کتاب الامّ، ج ۷، ص ۲۴۱٫ گفتنى است که قیاس شافعى در مورد یاد شده، مع الفارق است، چه این که خوردن غذاى اهل کتاب و ازدواج با آن ها، اعتراف به باورها و فرهنگ آنان نیست، در حالى که تعویذ در کمترین مفهومش احترام به فرهنگ و عقاید تعویذ دهنده است. افزون بر این، براى این کارى که عائشه یا برخى زنان انصار مى کردند مطلبى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عنوان تأیید به ما نرسیده است. على کورانى، همان، ص ۴۱۱٫

۱۲۰ . احمد بن حسین بیهقى، السنن الکبرى، ج ۹، ص ۳۴۹٫

۱۲۱ . عسکرى، مقدمة مرآة العقول. هم چنین در این باره، رک: همو، معالم المدرستین، ج ۱، ص ۳۴٫

۱۲۲ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۷، ص ۲۵۰٫

۱۲۳ . ابن حجر عسقلانى، فتح البارى شرح صحیح البخارى، ج ۶، ص ۳۶۱٫ علامه مجلسى در این باره، روایتى را نقل کرده است که عبد الاعلى بن اعین مى گوید به امام صادق(علیه السلام)گفتم: فدایت شوم مردم (عامه) حدیثى را نقل مى کنند که پیامبر فرموده است: حدثوا عن بنى اسرائیل و لا حرج. قال: «نعم». قلت: فنحدث عن بنى اسرائیل بما سمعناه و لا حرج علینا؟ قال: «اما سمعت ما قال: کفى بالمرء کذبا ان یحدث بکل ما سمع»؟ فقلت: و کیف هذا؟ قال: «ما کان فى الکتاب انه فى بنى اسرائیل فحدّث انه کان فى هذه الامة و لا حرج». (بحارالانوار، ج ۲، ص ۱۵۹). در صورت صحّت انتساب چنین روایتى به امام صادق(علیه السلام)، از آن، چنین استنباط مى شود که امام روایت آن چه را در قرآن کریم درباره بنى اسرائیل آمده، جایز دانسته است نه بیشتر از آن.

۱۲۴ . سید جعفر مرتضى عاملى، «اسرائیلیات در تاریخ طبرى»، کیهان اندیشه، شماره ۲۵، ص ۴۳٫

۱۲۵ . رسول جعفریان، تاریخ خلفا، ص ۷۳۵ – ۷۳۶٫

۱۲۶ . طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۴۳ ; تقى الدین مقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، ص ۷۸ – ۷۹٫

۱۲۷ . طبرى، همان، ج ۵، ص ۳۳۰ ; سید مرتضى عسکرى، مقدمه مرآة العقول، ص ۳۷٫ مورخان نوشته اند: معاویه نخستین کسى بود که مسیحیان را به کار گماشت. او ابن اُثال نصرانى را به عنوان والى خراج شهر حمص منصوب کرد. یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۳٫

۱۲۸ . عسکرى، معالم المدرستین، ج ۲، ص ۵۳٫

۱۲۹ . حمید محمد قاسمى، همان، ص ۸۲ به نقل از: الاسرائیلیات و اثرها فى کتب التفسیر، ص ۴۲۹٫

۱۳۰ . ابن عساکر، تاریخ دمشق الکبیر، ج ۱، ص ۵۰ – ۸۰٫

۱۳۱ . همان، ص ۱۸۷ – ۱۹۷ و ص ۲۰۲ – ۲۰۳٫

۱۳۲ . محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۱، ص ۳۶; محمد بن یوسف شامى، سبل الهدى و الرشاد، ج ۱، ص ۹۸ ; عبدالله بن بهرام الدارمى، سنن الدارمى، ج ۱، ص ۶ و جلال الدین سیوطى، الدرّ المنثور، ج ۳، ص ۱۳۲٫

۱۳۳ . ابوریه، اضواء على السنه المحمدیه، ص ۱۵۵٫

۱۳۴ . ابن عساکر، همان، ج ۱، ص ۱۱۷٫

۱۳۵ . ابن عساکر، همان، ج ۱، ص ۲۰ و ابوریه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ۱۲۹ و ۱۷۱٫

۱۳۶ . سید جعفر مرتضى، الصحیح من سیرة النبى الاعظم، ج ۱، ص ۳۲ – ۳۳٫

۱۳۷ . حمید محمد قاسمى، همان، ص ۷۹ – ۸۰٫

۱۳۸ . ابن حجر عسقلانى، تهذیب التهذیب، ج ۸، ص ۳۹۳ – ۳۹۴٫ شواهدى در تاریخ وجود دارد که نشان گر وابستگى فکرى معاویه به کعب الاحبار است. او، هم در تصدیق اخبار گذشتگان و هم در چگونگى تلاوت برخى آیات قرآن، از کعب الاحبار سؤال مى کرد و سخن وى را مى پذیرفت. مجلسى، بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۳۶۸ و شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص ۵۵۲ .

۱۳۹ . محمد بن یعقوب کلینى، الکافى، ج ۴، ص ۲۳۹ ; حر عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۶۲ و مجلسى، همان، ج ۴۶، ص ۳۵۳٫

۱۴۰ . احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، ترجمة امیر المؤمنین علیه السلام، ص ۱۱۲٫

۱۴۱ . بقره (۲) آیه ۳۶٫

۱۴۲ . طبرى، جامع البیان، همان، ج ۱، ص ۳۳۶ و احمد وائلى، هویة التشیع، ص ۵۴ – ۵۵٫

۱۴۳ . طبرى، تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۲۷۷٫

۱۴۴ . همان، ج ۱، ص ۳۱۹ – ۳۲۰٫

۱۴۵ . بخارى، صحیح البخارى، ج ۴، ص ۱۳۸; عبد الرحمن سیوطى، الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۵۱۰; سلیمان بن احمد لخمى طبرانى، مسند الشامیین، ج ۴، ۱۶۷ ; طبرى، جامع البیان، ج ۳، ص ۳۲۴ و هاشم معروف حسنى، دراسات فى الحدیث و المحدثین، ص ۹۳ .

۱۴۶ . آن ها این روایت مجعول را مؤیّدى براى صحّت روایت مجعول دیگرى که در حادثه شقّ الصدر نقل شده است، مى دانند. سید جعفرمرتضى، الصحیح من سیرة النبى الاعظم، ج ۲، ص ۸۸٫

۱۴۷ . ابوریه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ۱۸۶ و سید جعفر مرتضى عاملى، همان، ج ۲، ص ۸۹٫

۱۴۸ . احمد وائلى، همان، ص ۵۵٫

۱۴۹ . ابوریه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ۱۸۵٫

۱۵۰ . احمد بن على مقریزى، امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء والاموال والحفدة والمتاع، ج ۱، ص ۲۳ و عزالدین بن اثیر، أسد الغابه فى معرفة الصحابه، ج ۱، ص ۲۵۶ .

۱۵۱ . احمد صدر حاج سید جوادى و دیگران (زیر نظر)، دائرة المعارف تشیع، ج ۵، ص ۹۰٫

۱۵۲ . محمد تقى تسترى، قاموس الرجال، ج ۲، ص ۴۲۲٫

۱۵۳ . این کتاب با تحقیق محمد احمد عاشور در قاهره و بیروت در سال ۱۳۹۲ق چاپ و منتشر شده است.

۱۵۴ . مقریزى، امتاع الاسماع، ج ۱، ص ۲۳، از مقدمه.

۱۵۵ . ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۱، ص ۷٫

۱۵۶ . جواد على، المفصل فى تاریخ العرب، ج ۶، ص ۵۶۲ – ۵۶۳٫

۱۵۷ . براى آگاهى بیشتر در این زمینه رک: محمود ابوریه، اضواء على السنه المحمدیه، ص ۱۴۵ به بعد.

۱۵۸ . رشید رضا، تفسیر المنار، ج ۴، ص ۲۶۸٫

۱۵۹ . مجلسى، همان، ج ۵۲، ص ۲۰۱٫

۱۶۰ . شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص ۵۳۱٫

۱۶۱ . محمد حسین الذهبى، همان، ص ۷۴ – ۸۲٫

۱۶۲ . طبرى، ج ۴، ص ۵۹ ; عزّ الدین بن اثیر، اسد الغابه فى معرفه الصحابه، ج ۴، ص ۱۸۷٫ زرکلى اسلام او را در زمان ابوبکر دانسته، که در زمان حکومت عمر از یمن به مدینه آمده است. ابونعیم اصفهانى هم مى نویسد: او پیامبر را ندید. و به نقل از خود کعب مى نویسد وقتى به مدینه مى رفته، خبر رحلت پیامبر را شنیده است. اما ابن حجر روایت اسلام او را در زمان خلافت عمر ترجیح داده است. احمد بن حجر، الاصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق عادل احمد عبد الموجود، ج ۵، ص ۴۸۲; خیر الدین الزرکلى، الاعلام، ج ۵، ص ۲۲۸ و ابونعیم اصفهانى، معرفه الصحابه، ج ۵، ص ۲۳۸۶٫

۱۶۳ . ابن اعثم، همان، ج ۱، ص ۲۲۸٫

۱۶۴ . ابن حجر، الاصابه، ج ۵، ص ۴۸۴٫

۱۶۵ . نجاح طائى، همان، ص ۲۹۱ – ۲۹۳٫

۱۶۶ . شیخ حرّ عاملى، همان، ج ۱، ص ۲۵ – ۲۶٫

۱۶۷ . ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۴۸۹٫

۱۶۸ . ابوریه، شیخ المضیره ابو هریره، ص ۹۱٫

۱۶۹ . ذهبى، همان و همو، تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۵۲٫

۱۷۰ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۶۵٫

۱۷۱ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۴، ص ۷۷٫

۱۷۲ . مجلسى، همان، ج ۳۴، ص ۲۸۹٫

۱۷۳ . محمد بن عبد الکریم شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۰۶٫

۱۷۴ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۳، ص ۲۳۷٫

۱۷۵ . یاقوت حموى، معجم الادباء، ج ۱۹، ص ۲۵۹ و ذهبى، سیر اعلام النبلاء، همان، ج ۴، ص ۵۴۴ و ۵۵۶ . ابن سعد مرگ او را در یکى از سال هاى ۱۱۰، ۱۱۱ و ۱۱۲ ق نوشته است. الطبقات الکبرى، همان، ج ۶، ص ۷۱ .

۱۷۶ . همان، ص ۵۴۵٫

۱۷۷ . همان، ص ۵۴۵٫

۱۷۸ . محمد بن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۶، ص ۷۱٫

۱۷۹ . ذهبى، تذکرة الحفاظ، ج ۱، ص ۱۰۰٫

۱۸۰ . محمد بن جریر الطبرى، تاریخ الطبرى، ج ۱، ص ۱۰۸٫

۱۸۱ . کتاب مقدس، ص ۳٫

۱۸۲ . یاقوت حموى، معجم الادباء، ج ۱۹، ص ۲۵۹٫

۱۸۳ . حاجى خلیفه، کشف الظنون عن اسامى الکتب و الفنون، ج ۲، ص ۱۳۲۸٫

۱۸۴ . یاقوت حموى، معجم الأیاء، ج ۱۹، ص ۲۵۹٫

۱۸۵ . مجلسى، همان، ج ۱۴، ص ۳۷۰٫

۱۸۶ . یاقوت بن عبدالله حموى، معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۴۵ ـ ۲۴۶٫

۱۸۷ . زرکلى، همان، ج ۲، ص ۸۷٫

۱۸۸ . على احمدى میانجى، مکاتیب الرسول، ج ۳، ص ۵۱۵٫

۱۸۹ . عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج ۲، ص ۵۱۶; على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص ۲۰۱; ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۳، ص ۲۴۵ و ۲۵۶ و ج ۶، ص ۱۹۱٫

۱۹۰ . ذهبى، تذکرة الحفاظ، ج ۱، ۲۶ و الکتانى، نظام الحکومة النبویه، ج ۲، ص ۲۲۰٫

۱۹۱ . طبرى، همان، ج ۴، ص ۴۳۰ و ۴۵۵ و کتانى، همان، ص ۲۲۱٫

۱۹۲ . جواد على، همان، ج ۶، ص ۵۶۳٫

۱۹۳ . ابن قتیبه، المعارف، ص ۲۷۷ – ۲۷۸٫ چون درباره ابوهریره چندین کتاب نوشته شده است از توضیح بیشتر درباره وى خوددارى کرده و خواننده گرامى را به کتاب هاى زیر ارجاع مى دهیم: محمود ابوریه، شیخ المضیره ابوهریره و سید عبد الحسین شرف الدین، ابوهریره.

۱۹۴ . محمود ابوریه، شیخ المضیره ابوهریره، ص ۱۳۵٫

۱۹۵ . کتانى، التراتیب الاداریه، ج ۲، ص ۳۳۸٫

۱۹۶ . ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۵۵۶٫

۱۹۷ . ابوریه، اضواء على السنه المحمدیه، ص ۲۰۷٫

۱۹۸ . محمد حسین ذهبى، سیر اعلام النبلاء، ص ۵۹٫

۱۹۹ . همان، ص ۵۱٫

۲۰۰ . ابن عساکر، همان، ج ۱، ص ۲۵۲٫

۲۰۱ . محمد بن اسماعیل بخارى، صحیح البخارى، ج ۲، ص ۹۲ و ج ۴، ص ۱۳۰ ; مسلم بن حجاج نیسابورى، صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۰۰ ; سید عبد الحسین شرف الدین، اجوبة مسائل جار الله، ص ۱۵۴ ; هاشم معروف حسنى، دراسات فى الحدیث و المحدثین، ص ۹۴ و ابوریه، شیخ المضیره ابوهریره، ص ۲۴۴٫

۲۰۲ . سید مرتضى عسکرى، معالم المدرستین، ج ۳، ص ۳۳۴ – ۳۳۵٫

۲۰۳ . امام على(علیه السلام) به جعل احادیث دروغ به وسیله برخى صحابه و منافقان و اعتماد مردم به آن ها، به عنوان این که صحابه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)هستند، تصریح کرده است. فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۲۰۱ .

۲۰۴ . نحل(۱۶) آیه ۴۳ و انبیاء (۲۱) آیه ۷٫

۲۰۵ . کلینى، همان، ج ۱، ص ۲۱۰ – ۲۱۱ ; محمد بن حسن صفار، بصائر الدرجات الکبرى، ص ۶۱; مجلسى، همان، ج ۲۳، ص ۱۸۰ و حرّ عاملى، همان، ج ۲۷، ص ۶۳ – ۷۲٫

۲۰۶ . کلینى، ج ۱، ص ۲۱۱ و شیخ حرّ عاملى، ج ۲۷، ص ۶۳٫

۲۰۷ . حرّ عاملى،تفصیل وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۲۴۴ و ج ۲۸، ص ۳۶۶ – ۳۶۷; مرتضى عسکرى، مقدمه مرآة العقول، ص ۳۷٫ راز و رمز ممنوعیت قصه گویى به وسیله على(علیه السلام)این بود که قصّاص هر چیزى را به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نسبت مى دادند. در گزارشى آمده است: احمد بن حنبل و یحیى بن معین در مسجد الرصافه نماز مى خواندند که قصه گویى برخاست و حدیثى از رسول خدا (ص) به نقل از آن دو روایت کرد. او گفت پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرموده است: «من قال لا اله الاّ الله یخلق من کلّ کلمة منها طائر منقاره من ذهب و ریشه مرجان». او قصه را ادامه داد به طورى که بیست ورق گردید. ابن حنبل و ابن معین هر دو این حدیث را انکار کردند، امّا قاصّ گفت: خیال مى کنید احمد بن حنبل و یحیى بن معین فقط شما دو نفر هستید، من از هفده نفر به نام احمد بن حنبل روایت نوشته ام. او سپس با استهزاء از کنار آنان گذشت. على نمازى شاهرودى، مستدرک سفینة البحار، ج ۸، ص ۵۳۶; على احمدى میانجى، مواقف الشیعة، ج ۳، ص ۲۸۱ – ۲۸۲٫

۲۰۸ . شیخ حرّ عاملى، همان. با تأسف باید گفت در ادوار بعدى برخى نویسندگان احادیثى را به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نسبت داده اند که تنها آن را از یک قصّه گوى ناشناخته، که در کوچه و بازار به قصّه سرایى مى پرداخته است، شنیده بودند. این جاست که راز طرد قُصّاص از مساجد به وسیله امام على (ع) کشف مى شود. علامه امینى در بحث از احادیث موضوعه، پس از نقل روایتى در فضیلت ابوبکر، مى نویسد: این حدیث را خطیب بغدادى از یک پیرمرد قاصّ فقیرى، که در کوچه و بازار به قصّه گویى مشغول بود، نقل کرده است. او در ادامه مى نویسد: سبحان الله! چه خطرناک است که ناقل حدیثى، روایتى را از قاصّ مجهولى اخذ کند که در کوچه و بازار آن را روایت مى نماید. این گونه روایاتِ بى اصل و مأخذ چه ارزشى خواهند داشت. اگر شأن احادیث نبى اسلام این است باید فاتحه اسلام را خواند. عبد الحسین امینى، الغدیر، ج ۵، ص۳۱۹٫

۲۰۹ . ابوبکر عبد الرزاق صنعانى، المصنف، ج ۳، ص ۲۲۰ – ۲۲۱٫

۲۱۰ . متقى هندى، همان، ج ۱۰، ص ۲۸۱٫

۲۱۱ . شریف رضى، خصائص الائمه، ص ۸۹٫

۲۱۲ . ص (۳۸) آیه هاى ۳۲ – ۳۳٫

۲۱۳ . مجلسى، همان، ج ۱۴، ص ۱۰۳٫

۲۱۴ . محمد جواد بلاغى، الهدى الى دین المصطفى، ج ۱، ص ۱۴۴٫

۲۱۵ . طبرى، همان، ج ۴، ص ۵۹٫

۲۱۶ . مجلسى، همان، ج ۳۰، ص ۱۰۱ – ۱۰۳٫

۲۱۷ . احمد بن واضح یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۷ – ۲۲۸٫

۲۱۸ . ابن شهر آشوب، المناقب، ج ۴، ص ۱۵۹٫

۲۱۹ . رسول جعفریان، قصه خوانان در تاریخ اسلام و ایران، ص ۶۶ به نقل از: القصاص و المذکرین، ص ۴۰٫

۲۲۰ . کلینى، الکافى، ج ۴، ص ۲۳۹ ; حرّ عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۶۲ و مجلسى، بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۳۵۳٫

۲۲۱ . محمد بن مسعود عیاشى، تفسیر العیاشى، ج ۱، ص ۳۶۲ ; مجلسى، همان، ج ۳، ص ۲۶۰ و ج ۹، ص ۲۰۵٫ علامه مجلسى ذیل این روایت مى نویسد: مراد از قصّاص در این جا علماى عامه اند که همانند راویان قصص و اکاذیب از اهل بیت (علیه السلام) منحرف اند.

۲۲۲ . شیخ طوسى، اختیار معرفة الرجال، ج ۲، ص ۴۷۶ و سید ابوالقاسم خوئى، معجم رجال الحدیث، ج ۹، ص ۷۲٫

۲۲۳ . کلینى، همان، ج ۲، ص ۱۸۶; مجلسى، همان، ج ۷۱، ص ۲۵۹ و حرّ عاملى، همان، ج ۱۶، ص ۳۴۵٫

۲۲۴ . مجلسى، همان، ج ۷۱، ص ۲۵۹٫

۲۲۵ . شیخ صدوق، الخصال، ص ۳۵۳ ; مجلسى، همان، ج ۲، ص ۱۰۸ و ۱۳۵٫

۲۲۶ . مجلسى، همان، ج ۲، ص ۱۵۹ و ج ۶۹، ص ۲۴۶ و ۲۶۵٫

۲۲۷ . شیخ حرّ عاملى، همان، ج ۱۷، ص ۱۵۳ – ۱۵۴٫ شیخ حرّ عاملى ذیل این روایات نوشته است: احادیث در مذمّت قُصّاص بسیار فراوان اند. در برخى روایات، گوش دادن به سخنان قُصّاص مصداقى از لغو شمرده شده و قرآن کریم از آن نهى کرده است. مجلسى، همان، ج ۶۴، ص ۲۶۴٫

۲۲۸ . شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲ ،ص ۱۷۱ – ۱۷۲٫

[*]  این مقاله  در سال ۱۳۸۳ در نشریه تاریخ در آیینه پژوهش منتشر شده است و بار دیگر با هماهنگی مولف در این پایگاه خبری و تحلیلی منتشر شد.

 

على غلامى دهقى