نفوذ نئولیبرالیسم در ایران (6) /جامعه ایرانی و رژیم پهلوی - خیبر

دوره علمی آموزشی صهیونیسم شناسی:

نفوذ نئولیبرالیسم در ایران (۶) /جامعه ایرانی و رژیم پهلوی

۱۶ بهمن ۱۳۹۷ ۱۳:۴۱

جامعه ایرانی کلاً رژیم پهلوی را نامشروع می‌دانست؛ دلیل هم داشت، چون مردم ایران می‌دانستند که رضاشاه را انگلیس با کودتای ۱۲۹۹ آورد، مردم ایران می‌دانستند که سلطنت محمدرضاشاه و ادامه حیات او بعد از ۲۸ مرداد، با کودتای آمریکایی‌ها بود. مردم ایران می‌دانستند که ایران تبدیل به حیاط‌خلوت آمریکایی‌ها شده است. مردم از این وضع ناراحت و ناراضی بودند؛ این نارضایتی در تولید گفتمانی که ضد غرب‌گرایی بود، تحت عنوان گفتمان غرب‌زدگی به‌وضوح دیده می‌شود؛ در پیام‌ها و اعتراض‌هایی که پشت سرهم اتفاق می‌افتد، دیده می‌شود.

به گزارش سرویس سیاسی پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر، اولین دوره صهیونیسم شناسی که تابستان سال ۱۳۹۷ در قم با حضور طلاب و فضلای علاقه‌مند و با تدریس برجسته‌ترین اساتید این حوزه برگزار گردید یکی از بهترین دوره‌ها در این زمینه است که ماحصل آن در مطلب ذیل تقدیم علاقه‌مندان می‌گردد. امیدواریم با مطالعه این مطلب مسائل روز مبتلابه جمهوری اسلامی و جهان تشیع و بلکه جهان اسلام با دشمن قدّار صهیونیسم بر همگان روشن گردد و با توجه ویژه به امر خطیر دشمن شناسی، نقشه‌های شوم دشمنان را از قبل تشخیص داده و نسبت بدان موضع‌گیری‌های جدی و کارآمد صورت گرفته و با اخذ تصمیمات درست و موضعگیری‌های صحیح و به‌هنگام از هرگونه نفوذ و ایجاد انحراف در مسیر حق جلوگیری گردد. متن حاضر مباحثی است که «دکتر شهریار زرشناس» در دوره علمی آموزشی صهیونیسم شناسی در تابستان ۹۷ ایراد فرمودند:

 

وضعیت اقتصادی ایران در دوره پهلوی‌ها
شخصی مانند رضا براهینی روشن‌فکر چپ قبل از انقلاب، رمان‌نویس و منتقد ادبی است که البته خود او معتقد است که شاعر است، ولی چیزهایی که می‌نویسد شعر نو هم نیست. یعنی اگر با موازینی که ما از شعر می‌شناسیم و بگوییم که شعر کلام مخیل موزون و مقفا است و اگر فقط بحث خیال باید باشدو ما شعر سپید شاملو را هم شعر تلقی کنیم، بعضی از چیزهایی که می‌نویسند حتی خیال هم ندارد و حتی با توجه به شعرهای سپید شاملو هم خیلی از حرف‌های براهینی شعر نیست. وی منتقد و داستان‌نویس بود؛ درحالی‌که داستان‌نویس خیلی بد نویسی بود و به‌نوعی پورنو گرافی عجیب و بیمارگونه‌ای داشت و بعضی از داستان‌های او را که بخوانید، این‌قدر وجه پورنو گرافی آن قوی است که اصلاً قابل نقل نیست. او کتابی به نام تاریخ مذکر دارد و در آنجا حرف‌هایی می‌زند که تحت تأثیر بازگشت به خود است؛ جریانی که مقابل غرب‌زدگی قرار می‌گیرد.

فرماسیون غرب‌زدگی شبه مدرن در ایران، بحران در جامعه تولید می‌کند و جامعه را به سمت ازخودبیگانگی می‌برد؛ تعارض هویتی در جامعه ایرانی ایجاد می‌کند و می‌خواهد یک نوع سکولاریسم شبه مدرن مصرف‌گرای ازخودبیگانه را ترویج کند که جامعه ایرانی هم در مقابل آن مقاومت نشان می‌دهد.

ایران را تبدیل به یک کشور وابسته و پایگاه و دست‌نشانده امپریالیسم آمریکا بدل می‌کند و اقتصاد ایران را تبدیل به اقتصاد شبه مدرن دفرمه ناعادلانه ظالمانه‌ای می‌کند که این اقتصاد در انتها بعد از انقلاب سفید کشاورزی ایران را نابود می‌کند، تحت عنوان اصلاحات ارضی و زمین‌دار کردن روستایی‌ها، عملاً زمین‌های نامرغوب را بین روستایی‌ها توزیع می‌کند، بعد آن روستایی بیچاره وقتی می‌خواهد قطعه زمین خود را بکارد، کمباین و تراکتور ندارد و برای خرید دام و بذر خودش نیاز به وام دارد؛ از کشت و صنعت‌ها و بانک‌ها، وام‌هایی با بهره‌های زیاد می‌گیرد و به موازات او بلافاصله هم کالاهای کشاورزی خارجی وارد کشور می‌شود، یک رقابت نابرابر بین دهقان ایرانی و کالای خارجی درمی‌گرفت و در این رقابت نابرابر، دهقان ایرانی بیچاره می‌شود و به‌یک‌باره از سال ۱۳۴۷ شمسی سیل مهاجرت روستائیان به شهرها سرازیر می‌شود. علت آن چیست؟ علتش دقیقاً این است که این طراحان حکومت شبه مدرنیست در ایران (رژیم پهلوی و طراحان انقلاب سفید کذایی) می‎خواستند که این‌گونه شود.

والدوسکو طراح تئوری انقلاب سفید است؛ این انقلاب فقط در ایران رخ نداد و این مدل را برای فیلیپین و در یک کشور دیگر در آمریکای لاتین هم اجرایی کرد و هر جا هم یک اسم به آن داد و یکجا انقلاب سبز و جای دیگر انقلاب سفید شد. او می‌خواست با این کار آخرین حلقه مقاومت اقتصاد سنتی ایران را نابود کند و حاصل کار او این شد که دهقان ایرانی ورشکسته شد، زمین را رها کرد و به شهر آمد. این‌ها به شهر می‌آمدند و شهر هم بنیه تولیدی نداشت. مگر چند نفر از این روستائیان بیچاره‌ای که به شهر آمده بودند می‌توانست در کارخانه کارگر شوند؟ بقیه گارسون و رخت شور می‌شدند، عده دیگر در خیابان‌ها موز و سیگار می‌فروختند، یک عده در حلبی‌آبادها زندگی می‌کردند، عده قاچاقچی می‌شدند و یک عده متأسفانه طیف فواحش را تشکیل می‌دادند و این حاصل انقلاب سفید شد، یعنی کشوری ساخت که در فرهنگ دچار تعارض شود و گرفتار ازخودبیگانگی و گرفتار بحران هویتی باشد، گرفتار اینکه دین و هویتش مقابل آن چیزی قرارگرفته است که به‌زور به او تحمیل می‌کنند.

اقتصاد ضعیف و وابسته شد و تولید ثروت ناعادلانه صورت گرفت و چیزهایی را که می‌گویند که دوره شاه تورم نبود باور نکنید، آمار تاریخی را بخوانید و ببینید که تورم وجود داشته است، روزنامه‌های اطلاعات و کیهان سال‌های ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ و دهه ۵۰ را ورق بزنید، می‌بینید که چقدر شکایت از گرانی و چقدر سرمقاله درباره گرانی است و می‌فهمید این صحبت‌هایی که تا شاه بود، زندگی فلان بود، همگی داستان است.

هوشنگ نهاوندی آخرین وزیر اقتصاد دولت شاه است. می‌گوید سال ۱۳۵۳ و ۱۳۵۴، تورم ایران سی‌ درصد بود و نقل می‌کند که من می‌خواستم گزارش تورم را خدمت اعلی‌حضرت بدهم، جرئت نمی‌کردم. تورم را نوشتم و دادم، آن موقع رئیس دفتر شاه، امیرارسلان افشار بود که گزارش را به او می‌دهد.

امیرارسلان افشار گزارش را به شاه نمی‌داد چون جرئت نداشت؛ چون شاه خیلی مستبد بود و به‌سرعت ناراحت می‌شد که کسی بگوید اوضاع کشور بد است. می‌گفت حتی معینیان که رئیس دفتر مخصوص بود نیز نامه را تحویل شاه نمی‌داد. نهایتاً معینیان گفت که خودت برو به اعلی‌حضرت نامه را تحویل بده. وقت گرفتیم و پیش اعلی‌حضرت رفتیم، اعلی‌حضرت گزارش من را قبل از اینکه بیایم دیده بود و عصبانی شده بود، وقتی هم عصبانی می‌شد جلوی پنجره می‌رفت و بیرون را نگاه می‌کرد. من رفتم دیدم که ایشان پنجره را نگاه می‌کند و اصلاً من را نگاه نمی‌کند؛ دیدم که جرئت ندارم بگویم، یک مقدار ایستادم و بعد ایشان نگاهم کرد، گفتم که اعلی‌حضرت ببخشید و بیرون آمدم.

چه کسی ادعا می‌کند که تورم نبوده است؟ بیکاری نبوده است؟ آمار بانک مرکزی و آمار آن موقع مطالعه شود؛ روزنامه‌های اطلاعات و کیهان سال ۵۵ و ۵۶؛ درباره بی‌برقی، صف گوشت، صف شیر، کالاهایی که از خارج واردشده است؛ و با پول نفتی که قیمتش بالا رفته بود کالا وارد کرده بودند. نمی‌توانستند به شهرها برسانند، گوشت‌ها در حال خراب شدن است؛ سبزی‌ها می‌پوسد، نمی‌توانیم به شهر وارد کنیم؛ کامیون نداریم؛ به‌اندازه کافی سوخت و جاده نداریم، ببینید که چه اقتصاد آشفته‌ای است. تصویر ایدئال از آن زمان دروغ است و ما یک جامعه بحران‌زده داشتیم و کمابیش دچار تورم و فاصله طبقاتی بودیم.

بهترین گواه فاصله طبقاتی سینما و ادبیات ایران است؛ اگر معذوری ندارید، بروید سینمای دهه پنجاه و فیلم‌های فرزان دلجو و ویگن را ببینید؛ مانند این وضعی که در برخی از فیلم‌های سینمایی امروز ایران است، تماماً درباره فقر و فاصله طبقاتی است. یک ماشین پولدار و یک آدم فقیر، یک دختر پولدار و یک پسر فقیر، فاصله‌های طبقاتی‌، خانه این و خانه آن؛ این پدرش چه‌کاره است و آن چه‌کاره است. البته ایران انقلاب کرد که این بحث نباشد و علت اینکه این وضع است، همین اقتصاد شبه مدرن است و این اقتصاد این بلاها را درست می‌کند. بروید ادبیات داستانی روشنفکران آن موقع را بخوانید و ببیند فقر و بدبختی چه می‌کند؛ داستان‌های کوتاه محمود کیانوش را بخوانید.

فقط محمود کیانوش نیست و چندین روشنفکر هستند که معاندان جمهوری اسلامی هستند. یکی محمود دولت‌آبادی است که الآن هم نئولیبرال است و درگذشته تئاترهایی روی صحنه می‌برد که همه در مسیر انقلاب سفید بود. قبل از انقلاب ادعای چپ مارکسیستی داشت و یک‌بار هم بی‌دلیل دستگیرش کردند؛ ساواک یک دوره‌ای اختناقش به‌جایی رسید که بی‌دلیل افراد را دستگیر می‌کرد. رضاشاه هم همین‌طور بود و در یک دوره بی‌دلیل امثال ملک‌الشعرای بهار و علی دشتی که از کارگزارانش بودند را دستگیر کرد. همه را دستگیر می‌کرد و یکجا ملک‌الشعرای بهار گفته بود که من فکر می‌کنم یک مقداری کم مدح اعلی‌حضرت را گفتم که من را دستگیر کردند.

من کتابی سه‌جلدی به نام ادبیات معاصر ایران دارم که جلد اول آن چاپ‌شده است و جلد دو و سه آن‌هم در حال چاپ است. من همه این مطالب را از کتاب‌های خودشان و زندگی‌نامه‌هایشان آوردم. بخش ملک‌الشعرا را بخوانید و این مطالب را به نقل از خودشان ببینید که می‌گوید من فکر می‌کنم دستگیر شدم، چون در جایی مدح اعلی‌حضرت را کم گفته بودم.

مثلاً ساعدی به این انقلاب و مردم اصلاً ربطی نداشت، ولی ساعدی را ساواک در سال ۵۴ دستگیر کرد. خاطرات پرویز ثابتی را (از زمانی که جذب ساواک می‌شود تا سال ۱۳۵۷ که اسرائیلی‌ها او را فراری می‌دهند، رئیس اداره امنیت داخلی ساواک و عنصر اصلی ساواک بود) بخوانید.

درست است که تماماً در موضع دفاع سرسخت از رژیم شاه است؛ ولی وضعیت این روشنفکران و خیلی چیزها را روشن می‌کند. پرویز ثابتی می‌گوید که ساعدی، یک فرد معلوم‌الحالی بود که روان‌پزشک بود و در مطب روان‌پزشکی‌اش با دوست‌دخترش هم‌بستر می‌شد.

می‌گفت که همه این‌ها را می‌دانستیم ولی با او هم هیچ کاری نداشتیم ولی این راه می‌رفت و می‌گفت که من را احضار کردند، من را می‌گیرند، تحت‌فشار و در شکنجه هستم. می‌گفت که ما یک روز این را صدا کردیم و به او گفتم که تو به‌دروغ مدعی شده‌ای که ما تو را گرفته‌ایم و تو را شکنجه کرده‌ایم؛ ما اصلاً تا این لحظه به تو کاری داشته‌ایم؟ گفت نه؛ گفتم که پس این‌ها چیست که می‌گویی؟ گفت من نگفتم؛ گفتم که ما شنود تو راداریم.

به او گفتم که چون این‌ها را می‌گویی یک‌بار تو را دستگیر می‌کنیم تا حرف‌هایت درست باشد، چون حیف است روشنفکری مانند تو که این‌قدر از مبارزه حرف می‌زند حرف‌هایش دروغ باشد؛ می‌گفت دیدم که غش کرد و نزدیک بود که سکته کند؛ می‌گوید که فوری دستور دادم که آب بیاورند، به او گفتم که ناراحت نشو با تو شوخی کردم!جریان روشنفکری در چنین فضایی است که یک اختناق وحشتناک بر جامعه حاکم بود؛ یعنی واقعاً بعضی مثل دولت‌آبادی را قبل از انقلاب بی‌دلیل دستگیر کرده بودند؛ خودش هم می‌گوید که نامه‌ای از زندان به فرح دادم که من چه‌کار کردم؟ من که کاری نکردم؛ من یکسره دارم مبارزه شما با ارباب رئیسی را ترویج می‌کنم که فرح هم دستور داد و سریع آزاد شد.

می‌خواهم مثال بزنم این محمود دولت‌آبادی یک روشنفکر قبل از انقلاب است و ادعای چپ‌گرایی داشته است و واقعاً مواجهه سیاسی هم مطلقاً نمی‌کرده است. بعد از انقلاب دولت‌آبادی معاند و نئولیبرال شد؛ ژست می‌گیرد و کنار وزیر ارشاد می‌نشیند و سیگار می‌کشد و پشتش را به وزیر ارشاد فعلی می‌کند و قیافه می‌گیرد و تمام این نشریات اصلاح‌طلب هم عکس روی جلد می‌اندازند و چاپلوسی او را می‌کنند.

 

۲۴ ساعت خواب‌وبیداری صمد بهرنگی را بخوانید؛ صمد بهرنگی چپ است و رفیق بهروز دهقانی بود. بهروز دهقانی برادر اشرف دهقان، همان تروریست فدائی سال ۵۸ کردستان که کلی عملیات تروریستی کرد علیه جمهوری اسلامی تجزیه‌طلب بود؛ برادرش بهروز دهقانی را ساواک گرفت و این‌قدر شکنجه کرد که مرد؛ رفیقش صمد بهرنگی است، داستان او را ببینید.

داستان‌های محمود کیانوش و داستان‌های جمال میر صادق را بخوانید. چرا این داستان‌ها؟ این‌ها آینه یک جامعه هستند. در آن‌هم فقر و هم بی‌عدالتی و هم تورم و هم فساد هست؛ چه کسی ادعا می‌کند که این‌ها نبوده است؟ اگر این‌ها را قبول ندارید کتاب‌های روشن‌فکری مانند “یروند آبراهامیان” راجع به ایران نوشته است را بخوانید. یروند آبراهامیان روشنفکر ارمنی سوسیال‌دموکرات است؛ عقیده او لاادری‌گری بود و هیچ اعتقادی به خدا هم ندارد و بیان می‌کند که نمی‌دانم خدا هست یا نیست. بعضی از کتاب‌های او در رابطه با وضع اقتصادی دوره پهلوی است. تاریخ ایران را در متن پروژه دانشگاه تلاویو نوشته است. آماری را که درباره وضع اقتصادی جامعه ایران ارائه می‌دهد را ببینید. کتاب اقتصاد سیاسی مشروطه‌ اثر آقای کاتوزیان که یک روشنفکر نئولیبرال معاند دیگر که طرفدار مشروطه انگلیسی است را بخوانید تا بدانید که من می‌خواهم چه بگویم.

شبه مدرنیزه یک اقتصاد بیمار ناسالم، ناعادلانه و ظالمانه تولید کرد؛ یک فرهنگ ازخودبیگانه وابسته‌گرای ضد دین و ضد هویتی ساخت؛ که چیزی جز مستغرق کردن مردم در پایین‌ترین سطوح زندگی حاصلی نداشت؛ ساخت آن این‌گونه بود که ایران را به یک کشور وابسته تبدیل کرد؛ کشوری که پایگاه آمریکا باشد؛ این ره‌آورد فرماسیون غرب‌زدگی شبه مدرن برای ایران بود؛ این ره‌آورد را جامعه نتوانست تحمل کند.

 

جامعه ایرانی و رژیم پهلوی
جامعه ایرانی کلاً رژیم پهلوی را نامشروع می‌دانست؛ دلیل هم داشت، چون مردم ایران می‌دانستند که رضاشاه را انگلیس با کودتای ۱۲۹۹ آورد، مردم ایران می‌دانستند که سلطنت محمدرضاشاه و ادامه حیات او بعد از ۲۸ مرداد، با کودتای آمریکایی‌ها بود. مردم ایران می‌دانستند که ایران تبدیل به حیاط‌خلوت آمریکایی‌ها شده است. مردم از این وضع ناراحت و ناراضی بودند؛ این نارضایتی در تولید گفتمانی که ضد غرب‌گرایی بود، تحت عنوان گفتمان غرب‌زدگی به‌وضوح دیده می‌شود؛ در پیام‌ها و اعتراض‌هایی که پشت سرهم اتفاق می‌افتد، دیده می‌شود.

این مسئله باعث شد که در سال ۱۳۵۷ این جامعه رستاخیز کرد و علیه غرب‌زدگی شبه مدرن و فرماسیون غرب‌زدگی شبه مدرن برخاست و وقتی برمی‌خیزد ساخت سیاسی فرماسیون شبه مدرن را که ریشه آن در رژیم پهلوی است را در هم می‌شکند. درنتیجه این رژیم و ساخت سیاسی آن کاملاً متلاشی می‌شود؛ ولی متأسفانه ساخت اقتصادی و فرهنگی بعد از انقلاب باقی می‌ماند و دست‌کاری چندانی نمی‌شود. این ساخت اقتصادی و فرهنگی شبه مدرن دچار تحول می‌شود، تغییراتی داده می‌شود و آسیب‌هایی می‌بیند، اما به‌طورجدی زیرورو نمی‌شود که مقصر آن فقط دولت مهندس موسوی است.

در مقطع زمانی سال ۱۳۶۰ به دلیل حمایت مردمی، حضور امام، فضای جامعه، وجود جنگ و تداوم آرمان‌گرایی که در جامعه بود، بهترین فرصت تاریخی بود که با تکیه‌بر حمایت مردم، این ساخت اقتصادی شبه مدرن زیرورو و متلاشی شود و دوباره از نو و بر اساس مدل انقلابی ساخته شود؛ اما دولت موسوی این کار را نکرد؛ چرا؟ آیا عمداً صورت نگرفت؟ جاهل بودند؟ ناتوان بودند؟ بعضی‌هایشان را تردید دارم که در آن‌ها وابسته بودند، اما واقعاً فرصت تاریخی را از دست دادند. بعد از سال ۶۸ فرصت‌ها عوض شد و آن شور آرمان‌گرایی مردمی فروکش کرد. حمایت مردمی بود و هنوز هم هست، اما آن شور مقداری پایین آمد. فضای جنگ و جهاد و شهادت فضای خاصی بود که می‌شد هر کار انقلابی را در آن انجام داد. نکته مهم‌تر این است که در دهه شصت ‌یک حلقه بروکرات در بدنه دولت شکل گرفت که خودش عامل اصلی بازدارنده هر نوع تحول انقلابی شد و این بدترین ماجرایی بود که رخ داد.

روشنفکران نئولیبرالیستی ایران
روشنفکران دولتمرد در دولت آقای هاشمی، دولت آقای خاتمی و همین دولت فعلی، حتی بعضی از معاونین یا حتی یکی دو وزیر و معاون وزیر دولت آقای احمدی‌نژاد و دولت آقای موسوی؛ در جامعه نفوذ داشتند. بدنه اصلی تیمی که در دولت موسوی بود، متأسفانه همان تیمی است که کارگزاران و بعد هم ‌حزب مشارکت را تشکیل می‌دهد.

حلقه‌ای بروکرات-تکنوکراتی در سال‌های ۶۰ تا ۶۴ شکل می‌گیرد، که این حلقه نه‌فقط هیچ عملیات انقلابی در عرصه اقتصاد و فرهنگ انجام نمی‌دهد، بلکه باکمال تأسف مانع هر نوع عملیاتی هم می‌شود. این حلقه از سال ۱۳۶۱ یک لیدر فکری به نام عبدالکریم سروش پیدا می‌کند، من نمی‌خواهم اسم ببرم، ولی بسیاری از این آدم‌هایی که می‌شناسیم به نام کارگزاران و حزب مشارکت و دولتمردان، چه امروز، چه دولتمردان آقای هاشمی، چه دولتمردان آقای خاتمی، این‌ها شاگردان مستقیم عبدالکریم سروش هستند.

در مقطع زمانی ۱۳۶۱، در دل قوه مجریه جمهوری اسلامی، یک حلقه نئولیبرال متولد می‌شود که این حلقه دوشاخه دارد، یکی شاخه مطبوعاتی آن، که آدم‌های خیلی شناخته‌شده‌ای هستند؛ ماشاءالله شمس‌الواعظین، رضا تهرانی و مصطفی رخ صفت، جماعتی که بعداً حلقه کیان را تأسیس می‌کنند؛ قبل از آن در دهه شصت کیان فرهنگی را ساختند؛ آن جماعتی که روزنامه کیهان و کل مؤسسه کیهان در دست این‌ها بود؛ حتی همان خانم شهلا شرکت که یک‌زمانی زن روز بود و بعداً مجله زنان را راه انداخت و زنان امروز را راه می‌اندازد؛ این گروه تکنوکرات و بروکرات که شاگرد عبدالکریم سروش می‌باشند، در دولت مهندس موسوی لانه کرده‌اند؛ دوشاخه می‌شود، یکی شاخه مطبوعاتی می‌شود و کل فضای مطبوعات و مدیریت ارشاد کشور را در دست می‌گیرد؛ یعنی اکثرشان مدیران ارشاد هستند؛ کسانی مانند محسن آرمین، امین زاده، تاج‌زاده؛ این‌ها را ببینید که همه در دهه شصت مدیران وزارت ارشاد هستند؛ فضای مطبوعات هم در دست این‌ها است؛ یک شاخه دیگری که این شاخه، اقتصاد سیاسی می‌شود و تحت عنوان مدیران دولتی، همه کارخانه‌ها، شرکت‌ها و تجارت‌خانه‌ها در کنترل این‌ها است.

سال بعد تحول گروه شاخه فرهنگی چیست؟ یک نوع روشنفکری التقاطی به‌اصطلاح دینی با تفسیری که عبدالکریم سروش دارد، از طریق کیهان فرهنگی در دهه شصت، روشنفکری دینی را آهسته‌آهسته ترویج می‌کنند. کل مؤسسه‌های کیهان، اطلاعات و ابرار را در دست می‌گیرند و فضای مطبوعات و مدیریت مطبوعاتی هم‌دست این‌ها بود. همین گروه تاج‌زاده، امین زاده و محسن آرمین آنجا بودند و جریان تهاجم فرهنگی مطبوعاتی سال ۶۸ را همین‌ افراد سازمان‌دهی می‌کنند. همین‌ افراد دانشکده ارتباطات را درست می‌کنند که حاصلش این‌همه خبرنگار اصلاح‌طلب امروزی است؛ همین‌ افراد جریان مطبوعاتی قبل از انقلاب را سازمان‌دهی می‌کنند که در قالب ژورنالیسم زرد و ژورنالیسم روشنفکرانه است.

همین گروه یک شاخه اقتصادی هم دارد؛ همین گروه و شاخه مطبوعاتی‌ آن مدیریت حوزه کتاب را در دست دارند؛ این‌ها هستند که به «رازهای سرزمین من» براهینی مجوز می‌دهند؛ این‌ها هستند که خط ترویج اندیشه‌های هانا آرنت و پوپر و مارسس دلبر و آرتور ویسلر و جرج اورول را ترویج می‌کنند؛ این‌ها هستند که تئوری پشیمانی از انقلاب را از طریق بازار نشر کتاب در جامعه در دهه شصت پمپاژ می‌کنند. القا‌هایی ازاین‌دست که انقلاب به استبداد می‌انجامد؛ انقلاب مترادف با بی‌خردی است؛ انقلابی بودن یعنی افراطی بودن؛ انقلاب‌ها فرزندان خود را می‌بلعند؛ همه این‌ها مدعای تئوریکی است که فعالان جنگ نرم در دوره ناتوی فرهنگی در اروپا تولید کرده بودند؛ در دهه شصت این مبانی را در ایران ترویج کردند؛ چه در قالب مترجم، چه در قالب مدیر فرهنگی که کتاب‌ها را مجوز نشر می‌داد و حمایت می‌کرد؛ چه در قالب روزنامه‌نگار و چه در قالب مدیر مطبوعاتی.

تولیدات برای کیست؟ تولیدات به ناتوی فرهنگی برمی‌گردد؛ در سال‌های ۱۹۴۵ به بعد که بلوک کشورهای سوسیالیستی و بلوک کشورهای امپریالیستی لیبرال جدا می‌شوند. جنگ سرد رخ می‌دهد که بخشی از آن جنگ فرهنگی و جنگ نرم است و یک واحدی به نام ناتوی فرهنگی در ۱۳۴۹ تأسیس می‌شود (شاخه‌ای از ناتو است). کار این‌ها عملیات تئوریک است و تعداد زیادی نویسنده و تئوریسین دارد؛ شاید باور نکنید که ارنست همینگوی، آیزایا برلین، کایک، هانا آرنت، جرج اورول، یک لشکر عظیمی همکار، ژورنال نویس، فیلسوف، دانشمند سیاسی دارند.

آرمان‌گرایی را می‌کوبند و ایدئولوژیک بودن را مترادف با متسلب بودن و بی‌خرد بودن جا می‌زنند؛ انقلابی بودن را مترادف با بی‌خرد بودن و افراطی بودن می‌دانند؛ همه حرف‌هایی که روشنفکران می‌زنند تولیدات آن‌ها است و آن‌ها را در قالب رمان، نمایش‌نامه، داستان، کتاب فلسفه، کتاب اندیشه تولید و پخش می‌کنند.در دهه شصت نئولیبرال‌ها، کتاب‌ها را در ایران ترویج و ترجمه می‌کنند و به بازار می‌فرستند و از آن‌طرف هم آن حلقه مدیریتی است که سیاست‌گذاری می‌کند. از سال ۶۷ است که با انتشار سلسله مقالات عبدالکریم سروش تحت عنوان قبض و بسط تئوریک شریعت، این جناح روشن‌فکری التقاطی که خود را روشن‌فکری دینی می‌داند (دینی نیست خودشان چنین ادعایی دارند)، این جناح روشن‌فکری به‌اصطلاح نئولیبرالیست در ایران متولد می‌شود و این جناح رسماً تابلوی خود را بالا می‌برد و لیدرش هم عبدالکریم سروش است و یک گروه هم دارد؛

از سال ۶۸ به بعد این‌ها قوه مجریه را به کنترل خود می‌گیرند، سیاست‌های اقتصادی خود را شروع می‌کنند. سال ۶۸ ایران در چه وضعیتی قرار دارد؟ یک اقتصاد شبه مدرن داریم که متأسفانه در دهه شصت به ترکیب آن دست نزدیم، تحول انقلابی در آن ایجاد نکردیم، این اقتصاد شبه مدرن همان‌طور که در سال ۵۷ بحرانی بود در این ده سال بحران‌زده‌تر شده است؛ یک فرهنگ به‌جامانده از گذشته هم داریم، فرهنگ سکولار شبه مدرن است، آسیب‌هایی دیده است، اما پابرجا است؛ آقایان تصمیم می‌گیرند که با تکیه‌بر نسخه نئولیبرالی، اقتصاد و فرهنگ را بازسازی کنند و برای اقتصاد شبه مدرن ایران نسخه‌های نئولیبرالی اجرا می‌کنند.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
  • linkedin
لینک خبر : https://kheybar.net/?p=18229

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *