پروفسور دیوید باراش - خیبر

شماره 2:

پروفسور دیوید باراش

۱۹ آبان ۱۳۹۷ ۱۵:۳۶
خیبرDavid-Barash-1200

مورد کوبا را در نظر بگیرید. از جمله عواقب بعد از انقلاب ۱۹۵۹ کوبا، با وجود بیش از ۴۰ سال تحریم آمریکا بر واردات و صادرات کوبا، این است که مرگ و میر نوزادان در کوبا به کمترین میزان در آمریکای لاتین رسید؛ امید به زندگی از ۵۵ سال در سال ۱۹۵۹ به ۷۳ سال در سال ۱۹۸۴ افزایش یافت؛ مراقبت‎های بهداشتی ملی شد و در دسترس همه شهروندان کوبا بصورت رایگان و یا با هزینه­‌ای کم قرار گرفت، سواد آموزی ۹۵٪ افزایش یافت و همچنین فاحشه­‌گری، گدایی و بی‌خانمانی در سال ۱۹۹۰ تقریبا بصورت کامل از بین رفت (دلیل اینها تقریبا به طور کامل به خاطر مشکلات اقتصادی ناشی از تحریم و از دست دادن حمایت اتحادیه شوروی سابق بود.)، کوبا هنوز هم تقریبا از تمام کشورهای دیگر در آمریکای لاتین مشکلات کمتری از این دست دارد.

به گزارش سرویس سیاسی پایگاه صهیون‌پژوهی خیبر، مدتی قبل کتابی تحت عنوان “صد و یک پروفسور خطرناک” در آمریکا منتشر شد. موضوع این کتاب معرفی صد و یک پروفسور دانشگاهی است که جرم شان سخن گفتن درمورد هولوکاست و یهود در کلاسها و کتابهایشان است. در کنار انتشار این کتاب به اساتید دانشگاه‌های دیگر هشدار داده شده که چون این افراد از خط قرمزها عبور کرده‌اند نباید از آثار آنها استفاده کنید. در مجموع وقتی آزادی نامحدود شود خودش مشکلاتی به وجود می آورد که نهایتاً محدودش خواهد کرد. متن ذیل معرفی «پروفسور دیوید باراش» یکی از صد و یک پروفسوری است که نویسنده کتاب به آن پرداخته است.

پروفسور دیوید باراش

دانشگاه واشنگتن

– استاد روانشناسی، دانشگاه واشنگتن

– از نویسندگان مطالعات صلح و تعارض، کتابی که از آن به طور گسترده در دوره‌های مطالعاتی صلح استفاده می­‌شود.

– کتاب خود را به عنوان “کتابی که صراحتا ضدجنگ، ضدخشونت، ضدبمب هسته‌ای، ضداستبدادگرایی، ضد اعمال دلبخواهی قدرت، طرفدار محیط زیست، طرفدار حقوق بشر، طرفدار عدالت اجتماعی، طرفدار صلح و سیاست ترقی‌خواه است.” توصیف می­‌کند.

دیوید باراش از سال ۱۹۷۳ استاد روانشناسی دانشگاه واشنگتن (سیاتل) است. او در حال حاضر سه دوره روانشناسی را آموزش می­‌دهد: “رفتار حیوانی تطبیقی”؛ “ایده‌های طبیعت انسان”؛ و “روانشناسی صلح”.

پروفسور باراش می­‌نویسد: “از اوایل دهه ۱۹۸۰ من در زمینه تحقیق، تبلیغ و تمرین در زمینه مطالعات صلح فعال بوده­‌ام”. پروفسور باراش، که یدطولایی در زمینه مطالعات بودایسم و ​​اگزیستانسیالیسم دارد، معتقد است که رفتار حیوانات، روانشناسی تکاملی و مطالعات صلح اساسا مرتبط هستند، به ویژه از آنجا که همه آنها شامل پرسش‌های مربوط به چگونگی تاثیر بایولوژی از جمله تفاوت‌های زن و مرد، استراتژی‌های تولید مثلی و مشکل مضر خشونت در کلیه موجودات زنده، بر رفتار می­‌شوند.

پروفسور باراش به همراه پروفسور برکلی و پروفسور چارلز وبل، نویسندگان کتاب مطالعات صلح و تعارض  (انتشارات سیج، ۲۰۰۲) هستند، کتابی که به طور گسترده در کلاس‌های مربوط به مطالعات صلح در آمریکا استفاده می‌شود.

استادان باراش و وبل در مقدمه به کتاب خود، می­‌نویسد: این زمینه [مطالعات صلح] با بیشتر علوم انسانی دیگر از این لحاظ که هم ارزشگرا و هم بی‌رحمانه است متفاوت می­‌باشد.

بر این اساس قصد ما این است که بر اساس ارزش‌های خودمان، که صراحتا ضدجنگ، ضدخشونت، ضدبمب هسته‌ای، ضداستبدادگرایی، ضداعمال دلبخواهی قدرت، طرفدار محیط زیست، طرفدار حقوق بشر، طرفدار عدالت اجتماعی، طرفدار صلح وسیاست ترقی‌خواه است، پیش بویم.

مطالعات صلح و تعارض  به هیچ وجه تظاهر به این نمی­‌کند که بررسی آکادمیکی در مورد مسائل پیچیده­‌ی جنگ و صلح است. این کتاب بسیاری از دیدگاه‌های احتمالی درمورد مشکلات جهانی که ممکن است منجر به درگیری شوند و یا ارزیابی‌های مختلف که ممکن است حاصل تاریخچه جنبش‌های صلح باشند را بررسی نمی­‌کند. در واقع، این کتاب محصول گفتمان جناح چپ است که بوسیله افراد اصلاح طلب و ایده‌پردازی مانند نوام چامسکی، هواردزین و مایکل مور بوجود آمده و هدف واضح آنها این است که دانشجویان را با دیدگاه­‌های رادیکالی از جهان اشباع کنند.

هیچ برهانی برای دانشجویان ناآگاه آورده نشده است که این دیدگاه­‌ها ممکن است دیدگاه­‌های خشنی باشند و یا اینکه راه‌های احتمالی دیگری برای بررسی این مسائل وجود دارد. هیچ کدام از این مسائل تعجب‌آور نیست چرا که پروفسور باراش یک مورخ، اقتصاددان یا جامعه‌شناس نیست بلکه یک روانشناس است، و همکار وی پروفسور وبل یک فیلسوف است.

در نتیجه، کتابی  که آن­ها نوشته­‌اند نه تنها از نظر ایدئولوژیک یک جانبه است بلکه از لحاظ حرفه‌ای فاقدصلاحیت است. با این وجود نه تنها مانع از انتشار آن نشده­‌اند بلکه به طور گسترده­‌ای آن را پخش کرده­‌اند و در سراسر کشور در کلاس­‌های “مطالعات صلح” استفاده می­‌کنند.

مطالعات صلح و تعارض، درگیری‌های انسانی حاصل از فقر و گرسنگی را به طور انحصاری از نقطه نظر نویسندگان مارکسیستی چون آندره گاندر فرانک و فرانسیس مور لپه می­‌بیند. این دیدگاه کتاب در مورد این مشکلات دیدگاهی سوسیالیستی است: “به میزان زیادی، مشکل گرسنگی جهان ربط چندانی به مسئله تولید ندارد بلکه بخش عمده­‌ای از آن مشکل توزیع است. ”

منظور نویسنده این است که گرسنگی محصول مالکیت خصوصی و بازار آزاد نظام سرمایه‌داری است که نتیجه آن نابرابری اقتصادی است و درمان آن سوسیالیسم است که درآمد را عادلانه توزیع می‌کند. این برای مردم کره شمالی سوسیالیست، که در آن قحطی اخیر که ناشی از سیاست‌های توزیع اقتصادی دولت آنها بوده و بیش از یک میلیون نفر را کشت خبر جدیدی خواهد بود.

این مسئله به همان اندازه برای شهروندان اتحادیه شوروی سابق که رهبران مارکسیست آن­ قصد داشتند برابری اقتصادی را به هدف سیاست اقتصادی خود تبدیل کنند و نتیجه آن، این شد که کشوری که تامین کننده غذای اروپا بود تبدیل به ملتی با کمبود مواد غذایی مزمن شد تا اینکه اقتصاد کلی آنها ورشکست شد و باعث فروپاشی سیستم شد، تعجب‌آور خواهد بود.

متن کتاب مطالعات صلح و تعارض بی‌وقفه نابرابری اقتصادی، که مشخصه سیستم‌های بازاری است را محکوم می‌کند، حتی با اینکه این سیستم مسئول تولید شگفت‌انگیز محصولات كشاورزي مازاد و خارج کردن میلیاردها نفر از فقراست، حقایقی که نویسندگان آن­ها را به طور سیستماتیک نادیده می­‌گیرند.

همچنین نویسندگان این مسئله را که ارائه انگیزه‌های اقتصادی که موجب خلاقیت و ایجاد تولید هرچه بیشتر می­‌شود که خود نتیجه این نابرابری اقتصادیست و در قبال ایجاد آن این نابرابری اقتصادی هزینه­‌ای به حساب نمی­‌آید را نادیده می­‌گیرند.

درعوض نویسندگان مجرمان مسئول فقر (و در نتیجه برای درگیرهایی که این رنج موجب می­‌شود) را به گونه‌ای مشخص می­‌کنند که موجبات رضایت مارکس و لنین را فراهم کند: “حرص شرکت­‌های حمل و نقل و دلالان، به علاوه کنترل زمین­ها توسط تعداد کمی از افراد نخبه روزانه صدها میلیون نفر از مردم را گرسنه می­‌گذارد. ” جای تعجب نیست که تروریست‌ها از کشورهای ثروتمند مانند ایالات متحده متنفرند.

از آنجا که نویسندگان بر این باورند که حرص و طمع طبقه حکم تنها مسئول گرسنگی جهانی است، کتاب مطالعات صلح و تعارض تنها و تنها یک نوع خشونت را تایید می‌کند.

جای تعجب نیست که این خشونت، خشونت انقلابی است. در اینجا پروفسور باراش و پروفسور وبل یک نمونه از خشونت انقلابی که به نتایج خوب منجر شده است را آورده‌اند: مورد کوبا را در نظر بگیرید. از جمله عواقب بعد از انقلاب ۱۹۵۹ کوبا، با وجود بیش از ۴۰ سال تحریم آمریکا بر واردات و صادرات کوبا، این است که  مرگ و میر نوزادان در کوبا به کمترین میزان در آمریکای لاتین رسید؛ امید به زندگی از ۵۵ سال در سال ۱۹۵۹ به ۷۳ سال در سال ۱۹۸۴ افزایش یافت؛ مراقبت‎های بهداشتی ملی شد و در دسترس همه شهروندان کوبا بصورت رایگان و یا با هزینه­‌ای کم قرار گرفت، سواد آموزی ۹۵٪ افزایش یافت و همچنین فاحشه­‌گری، گدایی و بی‌خانمانی در سال ۱۹۹۰ تقریبا بصورت کامل از بین رفت (دلیل اینها تقریبا به طور کامل به خاطر مشکلات اقتصادی ناشی از تحریم و از دست دادن حمایت  اتحادیه شوروی سابق بود.)، کوبا هنوز هم تقریبا از تمام کشورهای دیگر در آمریکای لاتین مشکلات کمتری از این دست دارد. در حالی که کوبا از بهشت روی زمین فاصله­‌ی زیادی دارد، و هنوز در آن یک سری حقوق فردی خاص و آزادی­‌های مدنی به طور گسترده‌ای مورد استفاده قرار نمی‌گیرد، مورد کوبا نشان می­‌دهد که انقلاب‌های خشونت آمیز می­‌توانند گاهی اوقات به طور کلی شرایط زندگی را برای بسیاری از مردم بهبود دهند.

این یک بیانیه فوق‌العاده از نویسندگانی است که ادعا می­‌کنند که فعالان صلح‌اند و همچنین کل تصویر ارائه شده توسط متن از دیکتاتوری کمونیست کوبا است.

در متن هیچ اشاره‌ای به این واقعیت نشده که کوبا یک دیکتاتوری تمامیت خواه است که در آن تمام شهروندان در کشور خود زندانی‌اند و بوسیله پلیس مخفی حکام از آنها جاسوسی می­‌شود. هیچ اشاره­‌ای نشده است که کاسترو دیکتاتوری است که در جهان طولانی‌ترین دوران باقی ماندن سر کار را دارد و سابقه­‌ای افسانه‌ای از سادیسم علیه حامیان خودش دارد.

سیستم پزشکی تاسف‌آور کوبا ارزیابی نشده است؛ این واقعیت است که در حالی که سواد آموزی اکنون کوبایی‌ها قابل توجه است آن­ها در حال حاظر تنها می­‌توانند مواردی را بخوانند که توسط سانسورچی دولتی تایید شده باشند. در سال ۱۹۵۹، وقتی کاسترو قدرت را به دست آورد، کوبا دومین کشور ثروتمند از لحاظ سرانه کشور در آمریکای لاتین بود.

اکنون بعد از حدود پنجاه سال سوسیالیسم، در بین ۲۲ ملت مریکای لاتین در نزدیکی پایین‌ترین کشورها، بالاتر از هائیتی و زیر هندوراس و بلیز قرار دارد. هنگامی که نویسندگان احساس می‌کنند مجبورند به کمبودهایی در دستاوردهای کوبا – چه سیاسی و چه اقتصادی – اشاره کنند همیشه ایالات متحده و تحریمش را متهم می­‌کنند، حتی با وجود اینکه  کوبا با همه دیگر کشورهای جهان مبادله اقتصادی دارد و مشکلات اقتصادی آن را می­‌توان به سیاست­های اقتصادی ناکارآمد دیکتاتورش نسبت داد این اعتباردهی یک جانبه به دیکتاتوری کمونیستی اتفاقی معمولی در متن کتاب است و نمونه­‌ای دقیق از دیدگاه ایدئولوژیک نویسندگان است.

در طول کتاب مطالعات صلح و تعارض، نویسندگان سیاست‌ها و اقدامات کمونیستی را توجیه می­‌کنند و آنها را به شیوه­‌ای منفی به گردن آمریکا و دموکراسی غربی می­‌اندازند. این تمائل یک جانبه به سمت دشمنان تمامیت خواه آمریکا برای مثال در رفتارشان در مورد بحران موشکی کوباییان کاملا واضح و مشهود است.

در سال ۱۹۶۲، نیکیتا خروشچف دیکتاتور شوروی با قرار دادن مخفیانه­‌ی موشک­‌های هسته‌ای در کوبا و دروغ گفتن به رئیس جمهور کندی هنگامی که با آنها مقابله کرد به یک بحران بین‌المللی دامن زد و جهان را به آستانه یک جنگ هسته‌ای برد.

با این حال، در کتاب مطالعات صلح و تعارض، با بحران موشکی کوبا به عنوان نتیجه­‌ای از نا امنی روانی رئيس جمهور آمريکا و درنتیجه تمایل او به پاسخ شدید به این قضیه برخورد می‌شود. اینکه جهان توسط دیکتاتور شوروی نجات یافت یک تضاد ایجاد می­‌کند. کل داستان بحران موشکی در این کتاب دانشگاهی این است:

بحران موشکی کوبا – که ظاهرا نزدیکترین تجربه بشریت به جنگ تمام عیار هسته ای است- بخاطر این بوجود آمد که جان اف کندی احساس کرد  خروشچف نخست وزیر شوروی در نشست سران  سال ۱۹۶۱ در وین او را تحت فشار قرار داده است و از افتضاح شکست تهاجم به خلیج خوک­ها(خلیجی در کوبا) در کوبا که توسط آمریکا حمایت می­شد احساس تحقیر می­کرد. سال بعد، کندی قاطعانه اعلام کرد که دوباره توسط رهبر شوروی تحت فشار قرار نخواهد گرفت؛ با ابراز خوشبختی برای جهان، خروشچف حاظر بود عقب نشینی کند (شاید عمدتا به خاطر قدرت نظامی ناکافی)

آیا اینگونه قرار دادن اتحاد جماهیر شوروی در طرف صلح، آن هم زمانی که او متجاوزاست منحصر به فرد نیست. به طور کلی، مطالعات صلح و تعارض در روایت خودش از جنگ سرد اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان حامی جنبش های صلح طلب و ایالات متحده را به عنوان قدرت، نظامی گرا و امپریالیستی مطرح می کند که جنبش های صلح طلب- و در نتیجه دانشجویان صلح در دوره های مطالعاتی صلح-باید این را در نظر بگیرند.

بخش مختصری از کتاب مطالعات صلح و تعارض به حمله تروریستی ۱۱ سپتامبر در ایالات متحده اختصاص داده شده است. این باعث ایجاد بینشی غلط در دوره­های تاثیر گذار این چنینی می­شود شاید دانشجویان کالج های آمریکایی مانند کشورشان با خطر تروریستی مواجه­اند. نویسندگان با گفتن این مسیله به دانشجویان شروع می کنند که “تروریسم یک اصطلاح مبهم است. “از چشم انداز ” مطالعات صلح “، جنبه های اخلاقی این اصطلاح کاملا نسبی است: “هر گونه حمله واقعی یا تهدید علیه شهروندان غیرنظامی ممکن است به عنوان اقدام تروریستی در نظر گرفته شود. به این ترتیب، تروریسم به اندازه تاریخ بشری قدمت دارد.”

(به گفته باراش و وبل)  جدای از جنبه جنایی و یا شرارت بار آن، ترور آخرین گزینه افراد ضعیف به عنوان یک ابزار برای دفاع از خود است: ” تروریست ها افرادی هستند که ممکن است احساس کنند به لحاظ نظامی نمی­تواند با دشمنان شناخته شده خود به طور مستقیم مواجه شوند و در نتیجه از خشونت یا تهدید به خشونت علیه غیرنظامیان استفاده می کنند تا به اهداف سیاسی خود دست یابید. » ظاهرا اگر ضعیف هستید و کشتن زنان و کودکان باعث پیش برد هدفتان می­شود این کشتن بلامانع است. به گفته نویسندگان ” تروریسم یک نوع معاصر از آنچه به عنوان جنگ چریکی شناخته می­شود است. ­نوع جنگی که با برگشتن به عقب،حداقل تا دوره مبارزات ضد استعمارگری و ضد امپریالیستی برای آزادی ملی که در آمریکای شمالی و اروپای غربی در اواخرقرن ۱۸ و اوایل قرن نوزدهم در برابر امپراتوری انگلیس و فرانسه انجام شده است می­بینیم. ” به عبارت دیگر، بنیانگذاران آمریکایی تروریست بودند و تروریست های عراقی را می توان به عنوان وطن پرست دید (همان چیزی که رادیکال هایی مانند مایکل مور در واقع آنها را توصیف کرده­اند.)

برای اینکه همه متوجه منظور اصلی بشوند، نویسندگان مطالعات صلح و تعارض توضیح می دهند: “قرار دادن واژه”تروریست” در علامت نقل قول ممکن است برای برخی از خوانندگان، که خود را در این موقعیت می­بینند دردآور باشد. ما این کاررا برای کم جلوه دادن شرارت چنین اعمالی انجام نمی­دهیم، بلکه برای تاکید بر ارزش اعمال خشم معقول و بجا، با فهمیدن این نکته که اغلب کسی که از دید یک نفر تروریست است برای شخص دیگر یک مبارز آزادی است این کار را می­کنیم.” بنابراین تروریست هایی که ۳۰۰۰ غیرنظامی بی گناه را از هشتاد کشور مختلف در حملات شرارت­بار ۱۱ سپتامبر کشته اند را می توان به عنوان “مبارزان آزادی” که به غاصب حمله کرده­اند دید.

مطالعات صلح و تعارض ادامه می دهد: “پس از حملات به مرکز تجارت جهانی در شهر نیویورک  و پنتاگون در واشنگتن، D.C.، بسیاری از آمریکایی ها صراحتا با اعلامیه­ای که بوسیله تعداد زیادی از سیاستمداران ارشد تهیه شده بود و می­گفت که ایالات متحده وارد جنگ با تروریسم شده است موافقت کردند. این نشان می­دهد هنوز هم افراد نا آگاه و خشن(دقیقا این واژه را به کار برد) زیادی در نواحی مختلف آمریکا زندگی میکنند ، آمریکایی ها بد ترین تروریست های جهان­اند( بر اساس یک مصاحبه تلویزیونی در سال ۱۹۹۸با شرکت پخش تلوزیونی آمریکا) رئیس جمهور جورج دبلیو بوش پس از حملات اعلام کرد که ایالات متحده “هیچ تمایزی بین تروریست ها و کشورهایی که به آنها مکانی برای استقرار می­دهند قایل نیست. “برای بسیاری از مردم ناامید، فقیرو خشمگین – که ایالات متحده را به عنوان یک کشور تروریست می­بینند- حملات به غیر نظامیان آمریکایی را دقیقا به این شیوه توجیه می­کنند:  بین یک دولت تروریستی و شهروندانی که به آن کمک می کنند و از آن حمایت می کند هیچ تماییزی قایل نیستیم. » به عبارت دیگر، امریکا یک کشور تروریستی است و تروریست ها آزادی بخشان ستمدیدگان جهان هستند.

همچنین نگاه کنید به: استادان برلوویتز، کوی، اکستین ،

فلاممن، هافار، تارگ ،ولف

تحقیق: دیوید هورویتس

 

آنهایی که باید بخوانید :

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
لینک خبر : https://kheybar.net/?p=14498

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *